رمان

کتاب دا
رمان دا
رمان دا

 

 

رمان دا  قبلا در  کانال تلگرام حجاب و عفاف به آدرس زیر که متعلق به سایت ایران حجاب است منتشر شده است.

در کانال تلگرام حجاب و عفاف مطالب فرهنگی ومرتبط با حجاب اسلامی منتشر می شود و معمولا هر شب یک رمان داریم

از طریق لینک زیر می توانید عضو کانال ما شوید.

 

http://telegram.me/joinchat/Bs56GzwPpndQmrAXgrtP5A

در صورت تمایل می توانید این کتاب را خریداری نمایید تا به راحتی آن را بخوانید اینجا را کلیک کنید ” خرید کتاب دا از سیده زهرا حسینی

معرفی رمان دا

کتاب صوتی «دا» بر اساس خاطرات: سیده زهرا حسینی تالیف: سیده اعظم حسینی«”دا” در زبان کردی به معنای مادر است.این کتاب مجموعه خاطرات”سیده زهرا حسینی دختر این خانواده است که از دوران کودکی اش در عراق و همچنین حوادث روزهای آغاز جنگ و مشاهداتش از اشغال خرمشهر و پس از آزادی خرمشهر است»

 

کتاب «دا» را م‌یتوان بهترین نمونه در این راستا به شمار آورد که در واقع امروزه به مثابه یک نقطه عطف در تاریخ نشر کشور شناخته شده و کارکرد دارد. این کتاب، خاطرات سیده زهرا حسینی از روزهای آغازین جنگ تحمیلی در دو شهر بصره و خرمشهر است و سال‌های محاصره خرمشهر توسط نیروهای عراقی محور مرکزی کتاب را تشکیل می‌دهد. حسینی در آن زمان دختر هفده سال‌های بوده و گوش‌های از تاریخ جنگ را بازگو می‌کند که غالبا به اشغال و فتح خرمشهر مربوط می‌شود. حسینی در این کتاب، خاطرات خود از روزهای آغاز مقاومت و روزهای پس از آن را با جزئی‌ترین موارد روایت می‌کند تا آن‌جا که این گونه جزیی‌نگری و بیان لحظه به لحظه وقایع باعث شده تا بسیاری آن را رمان بنامند، حال آنکه این کتاب سراسر مبتنی بر رویدادهای واقعی و خاطرات حقیقی سیده زهرا از آن روزهاست. راوی در آن روزها تنها ۱۷ سال داشته و اهمیت این کتاب شاید در این باشد که وقایع جنگ ما برای اولین بار از زاویه دید یک دختر نوجوان روایت شده است، خاطراتی که راوی حدود ۲۰ سال آن‌ها را درون سینه خود همچون یک راز حفظ کرد و حرفی از آن نزد. در این کتاب ناگفته‌هایی از جنگ بیان شده که تاکنون کسی از آن‌ها حرف نزده است.

 

دانلود فایل متن کتاب

آیکن دانلود مستقیم سبز

در صورت تمایل می توانید این کتاب را خریداری نمایید تا به راحتی آن را بخوانید اینجا را کلیک کنید ” خرید کتاب دا از سیده زهرا حسینی

 

دانلود فایل صوتی کتاب

شایان ذکر است در کانال تلگرام ایران حجاب این رمان در فایل های ۵ دقیقه ای قرار می گرفت اما فایل های زیر ۲۰ الی ۳۰ دقیقه است لذا شماره قسمت های ذیل با قسمت بندی موجود در کانال یکسان نیست.

فایل های زیر کل رمان دا می باشد

برای عضویت در کانال تلگرام ایران حجاب کلیک کنید

 

دا، قسمت ۱ ۶:۱۹
دا، قسمت ۲ ۲۹:۲۵
دا، قسمت ۳ ۲۶:۱۳
دا، قسمت ۴ ۲۶:۴۶
دا، قسمت ۵ ۲۱:۵۵
دا، قسمت ۶ ۳۰:۴۵
دا، قسمت ۷ ۲۳:۴۷
دا، قسمت ۸ ۲۶:۰۳
دا، قسمت ۹ ۲۶:۵۷
دا، قسمت ۱۰ ۱۷:۲۱
دا، قسمت ۱۱ ۲۸:۵۶
دا، قسمت ۱۲ ۲۶:۳۶
دا، قسمت ۱۳ ۲۵:۰۹
دا، قسمت ۱۴ ۲۴:۳۰
دا، قسمت ۱۵ ۲۳:۱۶
دا، قسمت ۱۶ ۲۶:۱۵
دا، قسمت ۱۷ ۲۴:۵۵
دا، قسمت ۱۸ ۲۱:۳۲
دا، قسمت ۱۹ ۲۲:۲۴
دا، قسمت ۲۰ ۲۶:۳۳
دا، قسمت ۲۱ ۲۸:۵۰
دا، قسمت ۲۲ ۲۴:۱۴
دا، قسمت ۲۳ ۲۶:۴۲
دا، قسمت ۲۴ ۲۸:۴۲
دا، قسمت ۲۵ ۳۰:۲۳
دا، قسمت ۲۶ ۲۴:۲۷
دا، قسمت ۲۷ ۲۳:۲۸
دا، قسمت ۲۸ ۲۸:۲۳
دا، قسمت ۲۹ ۲۹:۳۴
دا، قسمت ۳۰ ۳۱:۴۲

 

در صورت تمایل می توانید این کتاب را خریداری نمایید تا به راحتی آن را بخوانید اینجا را کلیک کنید ” خرید کتاب دا از سیده زهرا حسینی

۱۴۵۲۳۱۴۷۸۲۷۹۸۹۰۳۹۷۳۶_photo_2016-10-17_04-11-28

رمان نم نم عشق قبلا در  کانال تلگرام حجاب و عفاف به آدرس زیر که متعلق به سایت ایران حجاب است منتشر شده است.

در کانال تلگرام حجاب و عفاف مطالب فرهنگی ومرتبط با حجاب اسلامی منتشر می شود و معمولا هر شب یک رمان داریم

از طریق لینک زیر می توانید عضو کانال ما شوید.

 

http://telegram.me/joinchat/Bs56GzwPpndQmrAXgrtP5A

قسمت پنجاه و یکم نم نم عشق

یاسر

بیچاره چقدر خوشحال شد …یه هفته اس ازدواج کردیم ولی این بچه انگار توی قفس بوده…
ای بابا…
گوشیم که روی میز کارم بود زنگ خورد…
بادیدن اسم مهیار خنده ای از ته دل روی لبهام نشست…
+سلام جانا…
_سلام بی معرفت
+قربون تو داداش،دلم برات لک زده بودا…
_باشه باشه کم لاف بزن…تو دلت برای من تنگ نمیشه…
+یه جوری میگی انگار خودت صبح تا شب زیرپنجره ی اتاقم داری گیتارمیزنی…
خنده ی بلندی سردادم و گفتم
_دلم برای این نمک ریختنات تنگ بود رفیق….خیرسرت رفیق چهارسالتما…
+آقامن شرمنده…خب خودت چطوری؟اون موش ما چطوره؟مو ازسرش کم بشه گردنتو خوردمیکنما…
_موش شما زن منه ها…گردن منم از مو باریکتر بیابزن…
******
_مهسو یک ساعته داری آماده میشی،پدرم دراومدبابا…بیادیگه…
بالاخره از اتاق خارج شد و درهمون حال گفت
+کم غربزن،خب من روی تیپم حساسم…
نیشخندی زدم و باشیطنت گفتم
_مگه اینکه باتیپت خوشگل بشی…
و با خنده از در بیرون رفتم…
دستم رو از پشت کشید و گفت
+آی صبر کن ببینم،کی گفته من زشتم!تا چشمات دربیاد …شب کوری داری تو؟
لبخندملیحی زدم و گفتم…
_شوخی کردم…غلط کرده هرکی بگه مهسوخانم امیدیان زشته…
چشمکی زدم و به سمت آسانسوررفتیم…

*******
کلید انداختم و وارد خونه شدیم…
اول مهسو واردشد و به سمت اتاقش رفت و گفت
+خیلی خوش گذشتا…ممنون
_آره..خواهش،وظیفه بود…
من هم مشغول آب خوردن بودم که با صدای جیغ مهسو سریع به سمت اتاق دوییدم…
بادیدن تصویر روبه روم شوکه شدم…و این شوک کم کم جای خودش رو به خشم می داد…
سریع به خودم اومدم و به سمت مهسو رفتم که خیره خیره به دیوار نگاه میکرد و مثل بیدمیلرزید…
درست مثل یه جوجه که زیر بارون مونده توی خودش مچاله شده بود…آروم دستمو دورکمرش انداختم و دستمو روی چشمش گذاشتم…
وارد هال شدیم…روی کاناپه خوابوندمش…وبه سمت آشپزخونه رفتم..سریعا آب قند درست کردم و حلقه ی مهسو رو که طلا بود توی لیوان انداختم…
_بیااینوبخوربهترمیشی…
بااصرارمن کمی از محتویات لیوان رو خورد و بازدوباره کز کرد روی کاناپه…
خواستم برگردم توی اتاق خودم تا پتو براش بیارم..
+میشه نری؟میترسم یاسر…
بامهربونی نگاهش کردم و گفتم..
_تامن هستم هیچی نمیشه…نگران نباش…
سریع وارداتاقم شدم و پتو آوردم و روی مهسو انداختم…
_سعی کن بخوابی…
+نمیشه،همش اون نوشته میادجلوی چشمم…
_هیییش..آروم باش دختر،من درستش میکنم.بهم اعتمادکن…
+یه چیزی بگو آروم بشم…
چشمام رو آروم بستم و شروع به خوندن
قرآن با صوت کردم…
بعدازگذشت دوسه دقیقه صدای نفس های منظمش رو شنیدم که نشون از خواب داشت…

#عشق‌وقتی‌تنیده‌شد‌به‌‌تنت
#سخت‌بی‌اختیارخواهی‌شد….

قسمت پنجاه و دوم نم نم عشق

یاسر

لبخندآرومی زدم و ازسرجام بلندشدم و گوشیم رو ازجیبم خارج کردم و با سرهنگ تماس گرفتم و ماجرا رو شرح دادم…
قراربراین شد که تا چنددقیقه ی دیگه بچه های انگشت نگاری و لابراتوار رو اعزام کنن اینجا…
وارد اتاق شدم و به دیوار زل زدم…
دیواری که باخون روش نوشته شده بود…
«Welcome to the game»

انگارزیادی سکوت کردم…
شماره اش رو گرفتم…بابوق دوم برداشت..
+جانم پسرم….
_به منم رحم نمیکنی نه؟
+چی میگی؟جای سلامته؟
_بهت گفته بودم که پای نیلا یکباردیگه توی زندگیم بازبشه قیدهمتونومیزنم…نگفتم؟
+بله گفته بودی…درضمن خودت خوب میدونی که من بااون دختره ی بدذات الان دشمنم…
_غزال من پسرتم،اون زیردستای احمقت نیستم که ندونم کی به کیه توی این تشکیلات..اگه اون عقربه توام خرچنگی…
باهم تفاوتی ندارین..بهش بگو باردیگه به خونه ی من نزدیک بشه و ازین تهدیدا روی درودیواربنویسه و بخواد نقشه های من رو خراب کنه کاری میکنم بره اون دنیا وردل باباجونش…متوجه؟
+اوکی…توام حواست باشه…پسرمن بودن دلیل بر پیچوندن و زیرآبی رفتنات نیست،امیدوارم بیشتر توی جلسات ببینمت.بای
و تماس روقطع کرد…
همون لحظه صدای آیفن اومد…
بچه های انگشت نگاری بودن…
دررو بازکردم ..یادم اومد مهسو روی کاناپه خوابیده…
بازهم تبدیل شدم به یه پسربچه ی دبیرستانی…
ای خدا چرا توهمش خوابی مهسو…
بلندش کردم و بردم توی اتاق خودم خوابوندم…
زنگ واحد زده شد …به سمت دررفتم و بازش کردم و با بچه های انگشت نگاری و لابراتوار سلام کردم…

#بگذارکه‌دل‌حل‌بکند‌مسأله‌هارا….

قسمت پنجاه و سوم نم نم عشق

یاسر

یک ساعت از کارکردن بچه ها گذشته بود که سروان جاویدی به سمتم اومد…
+جناب سرگرد
_چی شد جاویدی؟چیزیم فهمیدی؟
+چیزخاصی که نه…ولی..یه چیزی که عجیبه این وسط اینه که برخلاف تصور من و شما نوشته ی روی دیوار با خون انسان هست…
به وضوح جاخوردم و گفتم..
_انسان؟مطمئنی جاویدی؟
+بله قربان،حتی من نمونه برداری کردم تا برای مرکز دی ان ای بفرستم و نتیجه رو به یقین اعلام کنم…بااینکه باتوجه به نوع انعقادخون به راحتی میشه گفت خون انسان هست…
باکلافگی گفتم
_میتونی مشخص کنی خون مربوط به کدوم قسمت از اعضای بدنه؟
+مسلمااین حجم ازخون مربوط به یکی از اعضای اصلی بدن هست.ولی حتما فردا جزئیات  رو توی گزارش درج میکنم.
_خوبه…به کارتون برسین…
******
وارداتاق خودم شدم…مهسو بیداربود…و گوشه ی تخت کزکرده بود…
با مهربونی کنارش نشستم و گفتم..
_سلام خانوم خرسه…بهتری؟
نگاهی بهم انداخت وگفت..
+یاسرمنوازینجاببر…تحمل ندارم..
دستی به صورتم کشیدم و گفتم
_آخه این وقت شب کجابریم؟هوم؟بریم بگیم خونمون چرانموندیم؟
+خواهش میکنم یاسر…خواهش
_باشه یه کاریش میکنم…
گوشیم رو ازجیبم درآوردم و شماره ی امیررو گرفتم
+سلام..جانم داداش…
_امیربیدارید بیایم طرفتون؟
+آره.داداش چیزی شده؟
_نه،میام میگم برات…ببخشیدا داداش
+این چه حرفیه…منتظریم…یاعلی
_یاعلی

*******
امیردر رو بازکرد و واردخونه شدیم…
ساک دستی مهسو رو که دستش بود دید و گفت
+آبجی اومدین قهر؟جریان چیه یاسر؟
واردپذیرایی شدیم و مهسو و طناز کنارهم نشستن…
نگاهی به امیرانداختم و گفتم…
_اومدن سراغم..فهمیدن زیرآبی میرم…
+چیییی؟کدومشون؟
_عقرب…
+نه؟؟؟اون که تازه رسیده ایران…
باکلافگی گفتم..
_روی دیواراتاق مهسو باخون نوشته بود به بازی خوش اومدی…
طناز جیغ خفه ای زد و مهسو رو بغل کرد…
مهسو آروم شروع کرد به اشک ریختن…
_امیر،زودتر جمع و جور کنین پس فردا از کشور خارج میشیم…فقط…میشه مهسو این دوروزاینجاباشه؟
+این چه حرفیه داداش من…من و تو این حرفا رو داریم؟قدم آبجیمون روی چشم ماست
مهسو گفت
+پس تو کجا میمونی؟خب من میرم خونه بابااینا
_نه به جز اینجا بقیه ی جاها امن نیستن…نگران منم نباشید…من جام امنه…
از جام بلندشدم و همزمان مهسو هم بلندشد …
به طرف در خروجی رفتیم…بچه ها توی اتاقشون رفتن…
_مهسو،متاسفم که مجبوری اینجوری سر کنی…مطمئنم جات امنه..وگرنه ..
+میفهمم یاسر…فقط..خودت چی
_من جام امنه…تو فقط مراقب خودت باش…
نگاهش پراز بغض بود
لبخندی زدم و ناخودآگاه دستاشو گرفتم و گفتم
_مراقب خودت باش…نه بخاطربادیگارد بودنم…نه بخاطرشغلم…بخاطر…خودم..

سریع دستاش رو رها کردم و به سمت دررفتم که گفت
+یاسر…مراقب خودت باش…

بلند گفتم
_خداحافظ بچه ها….
و از درخارج شدم…

#منودرگیربودن‌کن
#توکه‌آغازوپایانی
#توکه‌آرامش‌بعدازهجوم‌تندطوفانی…

قسمت پنجاه و چهارم نم نم عشق

مهسو

با بسته شدن در ،دل منم ریخت….
حس خوبی نداشتم…دلشوره ی عجیبی داشتم…
+مهسوجان
به سمت طناز برگشتم….
باغم نگاه میکرد..
_طناز….حالم خوب نیست
بغلم کرد و گونه ام رو بوسید…
+بریم یکم استراحت کن توی اتاق…بریم که دست ماامانتی خواهری
لبخندی زدم و همراهش رفتم…

*******
باصدای زنگ تلفنم سراسیمه ازخواب پریدم…
_الویاسر؟
+مهیارم آبجی…منتظریاسربودی
با من و من گفتم
_ها؟آها،آره خب …منتظربودم…
+اهاببخشید.زنگ زدم احوالتوبپرسم..
_ممنون‌داداشی…شماهاخوبین؟
+مام‌خوبیم…شماچطورین؟
_میگذره….ممنون
بعدازکمی حرف زدن بامهیار تلفن رو قطع کردم…و دوباره روی تخت ولوشدم…
صدای درزدن اومد…
ناخودآگاه شالم رو درست کردم و گفتم
_بفرمایید
طناز وارداتاق شدوگفت
+مهسوجان،پاشو بیاناهار…
_ناهار؟!مگه ساعت چنده؟
+الهی فداتشم آبجیم ازدیشب تاحالا خوابی
با خجالت بلندشدم و گفتم
_ببخشیدتروخدا
+این چه حرفیه مهسو ؟من و تو این حرفاروداریم؟پاشوقربونت برم
********
حس غربت زیادی داشتم،دلم خونه ی خودمومیخواست…
خونه ی خودم؟آره خونه ی خودم….
خونه ای که برای اولین بار توش حس کردم مهمم…
حس کردم آرومم….
هنوز چندساعت نگذشته بود دلم اینجور برای خونه تنگ بود،چه برسه بخوام ترکیه هم برم….
فقط خونه؟…..
آره فقط خونه…
وارد پلی لیست گوشیم شدم…
به عادت نوجوونی هام نیت کردم و پخش تصادفی رو زدم….
باپخش شدن آهنگ بغض کردم….

با تک تک جملاتش اشک ریختم….
به یکی از تیکه هاش که رسیدم صدای هق هقم بلندشد….

#توبامن‌باش‌و‌یه‌کاری‌کن‌بره
#یادش‌ازدنیای‌دیوونه‌ی‌من
#بزاراین‌خونه‌به‌من‌حسی‌بده
#که‌بشه‌صداش‌کنم‌خونه‌ی‌من

(عشق‌دوم،احسان خواجه امیری)

توی دلم اعتراف کردم…دلتنگیه من برای صاحب اون خونه است….

#ای‌مرگ‌براین‌ساعت‌بی‌هم‌بودن

قسمت پنجاه و پنجم نم نم عشق

یاسر

+آقا،کاراتاقتون تموم شد…بیزحمت اگه میشه بیایدنگاه آخرروبندازین…

با کلافگی سری به معنای تایید تکون دادم و از جام بلندشدم و به سمت اتاق رفتم…
نگاهی به دیواراانداختم….
ازروزاولش هم بهترشده بود…

کاغذدیواری های یاسی رنگ آرامش رو به آدم منتقل میکردند…
_ممنون آقا محمد…عالی شده…مثل همیشه…

بعداز پرداخت پول دستمزد وسایلشون رو جمع کردند و ازخونه خارج شدند…
گوشیم زنگ خورد،ازاداره بود…
_بله،بفرمایید
+سلام قربان…جاویدی هستم…
_سلام،چیشدجاویدی؟گزارش آماده اس؟
+بله قربان،اگه الان تشریف بیاریدعالی میشه…
_الان میام.فعلایاعلی
و تماس رو قطع کردم.
سریعا سوییچ رو برداشتم و ازخونه خارج شدم
********
_پس مطمئنی که خون انسان بوده؟
+بله قربان،ومطمئنم خون مربوط به شقیقه اس…
اخمام رو درهم کردم و گفتم
_لعنتی…نمیشه گفت خون مال کیه؟
+نه قربان،چون هیچ گزارش قتلی توی اون محدوده نبوده که بتونیم به موضوع ربطش بدیم…
_زن و مردش رو که میتونی بگی…
+بله،متاسفانه خانم بوده…جوون هم بوده…
بااعصاب بهم ریخته ای گفتم
_همینا؟دیگه چیزی پیدانشد؟
+چراقربان…بچه ها یه شئ رو پیداکردن…
بلافاصله در پاکتی رو باز کرد و پلاک و زنجیر طلاسفیدی رو نشونم داد…

«_تولدت مبارک عشقم
+توخیلی خوووبی میلاد…واقعاممنون
_ارزش توبیشترازاین پلاک و زنجیر ساده اس نیلای من….
گونه ام روبوسید و لبخندی زد…»

اشکی روی گونه ام سر خورد….
_میشناسمش…ضمیمه کن بفرست برای سرهنگ….من میرم…

********
توی اتوبان با سرعت بالا حرکت میکردم و اشک میریختم…
کی گفته مردگریه نمیکنه؟
من گریه میکنم بخاطرحماقتام،بخاطر بزرگترین خبط هام،بخاطرمرزهایی که شکستم…بخاطر قلب شکسته ی پدرم…
من خودمونمیبخشم بخاطر بلایی که سرمهسوآوردم…

#من‌خودمونمیبخشم

وارد خونه شدم و یکراست وارد اتاق مهسو شدم….
خدایااا…اگر بفهمه من چکاری کردم؟اگر بفهمه من کی ام…خدا….
خودت دستموبگیر….
گوشیم رو ازجیبم خارج کردم و با امیرتماس گرفتم
+جانم
بابغض گفتم
_حالش چطوره؟
+خوبه یکم پکره…فقط برای ناهار دیدیمش…
_بزاریدتوی خودش باشه…مراقبش باش امیر…خودت خوب میدونی که چقدر دوسش دارم….
+آروم باش داداشم…بااین حالت که سریع همه چیو لومیدی…آروم باش…
_باشه…مراقبش باش…یاعلی
تماس رو قطع کردم و به سمت سرویس رفتم و وضو گرفتم…
به سمت سجاده رفتم و قامت بستم

#الله‌و‌اکبر….

#اصلاهمین‌حال‌و‌همین‌روز‌و‌همین‌ساعت
#اصلا‌به‌شبهای‌بدون‌بودنت‌لعنت…

قسمت پنجاه و ششم نم نم عشق

مهسو

+مهسومطمئنی‌همه‌چیو‌جمع‌کردی؟
_وااااای‌طناز‌ازوقتی‌مهیاروسایلموآورده‌یک‌سره‌داری‌اینومیپرسی…کچلم‌کردی‌پلانگتون
+خب‌چه‌کنم استرس دارم،دست خودم که نیست…اه..
دستش رو گرفتم و به سمت آشپزخونه بردمش….
_الان یه لیوان آب خنک بخور تا بهترشی…
آب رو یک نفس سر کشید ….
+آخییییش،خداخیرت بده ها…

صدای زنگ آیفن اومد…لیوان ازدست طناز رها شد
_چتهههه تو…ای واویلاااا…برو درروبازکن،من اینوجمع میکنم…
+باشه…
به سمت در دویید
روی زمین نشتم و مشغول جمع کردن خورده شیشه ها شدم….
_آخخخخ،لعنتی….
یه تیکه شیشه نسبتاکوچیک رفت توی دستم…
دستی دستمو گرفت…
سربلندکردم و یاسررو دیدم…
حواسش کامل به شیشه ی توی دستم بود…
درش آورد و روش دستمال گذاشت
_پاشو ،پاشو بیا بشورش
بدون سوال و جواب از سر جام بلندشدم و به سمت سینک رفتیم ،دستم رو که شست…ازجعبه ی امداد روی یخچال چسب زخم گذاشت روی بریدگی دستم وگفت
_اولاسلام…دوما اینجورمراقب خودتی؟
+سلام…چیزی نشده که..یه بریدگیه ساده است…
_بخاطرهمین بریدگی ساده مهیار سر منو جدامیکنه….بله پس چی….
خنده ای کردم و نگاهش کردم….
حس میکردم بعداز دوروز بهم اکسیژن رسیده….
اونم با لبخندمحوی خیره نگاهم میکرد…
+وسایلت آماده است؟
_آره..
تک سرفه ی کاملا مصنوعی زد و باکلافگی گفت
_خب برو وسایلتو بیار که دیرمون شده…خونتونم باید بریم…

#القصه‌پی‌شکست‌ما‌بسته‌صفی

#مرگ‌از‌طرفی‌وزندگی‌ازطرفی

قسمت پنجاه و هفتم نم نم عشق

یاسر

+دخترموبه‌تومیسپرم‌یاسر….میدونی‌که‌چقدخون‌دل‌خوردم سالها تا از خطر حفظش کنم…دوس نداشتم پاشو توی اون کشورلعنتی بزاره…ولی…
لبخندی زدم و گفتم
_چشم پدرجان..نگران نباشید…خوب میدونید که چقدربرام باارزشه…
+برای همینم من و داییت توروانتخاب کردیم…
لبخندی زدم و خم شدم تادستش رو ببوسم که دستشوکشید و پیشونیموبوسید…
++آی آی صبرکن ببینم اینجاچه خبرشده؟بابای منودزدیدی یاسرخان؟
_حرفای مردونه میزدیم همسرجان
++اوهوع…مامان بابامودیدی مهربون شدی…توی خونه که فقط بلدی دادبزنی و تهدیدکنی
همزمان مهیار و‌مهندس به من خیره شدن…
چشمام رو گرد کردم و گفتم
_مهههسو؟من؟ای نامرد من تاحالا از گل نازکتر بهت گفتم؟الان باورمیکنن بابا
++خب خب دلم سوخت بابا،راست میگه این طفلی…زن ذلیله…
همه خندیدیم
مهیار دم گوشم گفت
+نمیدونه چقد عاشقشی که
چشم غره ای بهش رفتم وآروم گفتم…
_هیییس،زبون به دهن بگیر،میشنوه..

*****
ازوقتی سوار ماشین شده بودیم مهسو سکوت کرده بود و فقط به بیرون خیره شده بود…
_نمیخوای چیزی بگی؟
+…..
_منم دلم تنگ میشه….ولی مجبوریم مهسو…همه ی اینا بخاطرتوئه…
+کاش هیچی بخاطرمن رخ نمیداد…
اخمام در هم شد و معده ام تیری کشید…
*******
بعداز کمی انتظار شماره پروازمون اعلام شد و به سمت گیت حرکت کردیم و وارد سالن پروازشدیم…
******
+من ترس از ارتفاع دارم یاسر…
لبخندی زدم و گفتم
_قراربودتامن هستم نترسی…
لبخندآرومی زد و سرش رو‌پایین انداخت…
کمربندهارو بستیم و آماده پروازبودیم…
به روبروم خیره بودم که گرمایی رو روی شونه ی سمت چپم حس کردم…
نگاهی انداختم…
مهسو صورتش رو توی بازوم قایم کرده بود و مچ دستم رو هم محکم گرفته بود…
خندم گرفته بود…
توجهی نکردم….بعداز بلندشدن هواپیما تا پنج دقیقه بعدش مهسو دستم رو رها نکرد…
+ببخشید…خیلی ترسیده بودم…
_اشکال نداره…شوهر باید یه جاهایی به کاربیاد دیگه نه؟
وخندیدم
باخجالت خندیدوگفت
+خب اره،شوهر یه جاهایی به کارمیاد…
هندزفری هاش رو از جیبش درآورد و توی گوشش گذاشت…
سری تکون دادم و قرآن جیبیم رو دستم گرفتم و زمزمه وارشروع به خوندن کردم…
+قشنگ میخونی
نگاهی بهش انداختم و گفتم
_خودش زیباست ،من فقط باعشق میخونمش…
+اونشب آرومم کرد…خوابم برد…
_وقتی بهش روبیاری…بهت نه نمیگه…یادخداآرامش بخش دلهاست…
+اینطورفکرمیکنی؟
_من اینونمیگم…خود خدا توی قرآن گفته…این صرفا به این معنا نیست که قرآن و عبادت فقط آرامش میده…نه…بلکه به این معناست که تنهاکسی که دراخر همه ی ما بهش محتاجیم تا آروممون کنه و منبع آرامش ابدی بشه…فقط خداست…همونطور که ما عقیدمون اینه که توی دل دوتا معشوق نمیگنجه ،و اون معشوق فقط بایدخداباشه
+چی؟پس ازدواج و اینا چی؟یعنی شما همسرتونو دوست ندارید؟
خیره خیره نگاهش کردم و گفتم…
_مسلمون و شیعه ی واقعی کسیه که به دستور محبوب اصلی و آسمانیش یعنی خداوند به همسرش عشق بورزه و اگر محبتی میکنه یا هرقدمی توی زندگیش برمیداره برای کسب رضایت الهی باشه…
اینکه صاحب اصلیمون ازمون راضی باشه…خدا به ما محتاج نیست…ما به آرامش اون محتاجیم…عشق زمینیه ما باید زمینه ی نزدیکترشدنمون به عشق آسمانیمون یعنی خدارو فراهم کنه…مارو‌از بدی و گناه دورکنه…این عشق واقعیه….

خیره خیره نگاهم میکرد…و من مطمئن بودم که مسخ حرفام شده….
*******
بعدازچندساعت باصدای کاپیتان که اعلام میکرد به آسمان استانبول نزدیک شدیم ازخواب بیدارشدم و مهسو رو هم بیدارکردم…
_کمربندتو ببند…یکم دیگه فرود میایم….
*****
پام رو توی فرودگاه گذاشتم….
و توی دلم گفتم
#سلام‌شهرغم

#ای‌دردلم‌نشسته‌ازتوکجاگریزم

پایان فصل اول نم نم عشق

 


فصل اول رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قسمت اول تا ده

رمان نم نم عشق قسمت یازدهم تا بیستم

رمان نم نم عشق قسمت بیست و یکم تا سی

رمان نم نم عشق قسمت سی و یکم تا چهل

رمان نم نم عشق قسمت چهل و یکم تا پنجاه

رمان نم نم عشق قسمت پنجاه و یکم تا پنجاه و هفت (پایان فصل اول)

منبع: http://e-smaeil.blogfa.com

 

نویسنده : محیا موسوی

 

نم نم عشق

رمان نم نم عشق قبلا در  کانال تلگرام حجاب و عفاف به آدرس زیر که متعلق به سایت ایران حجاب است منتشر شده است.

در کانال تلگرام حجاب و عفاف مطالب فرهنگی ومرتبط با حجاب اسلامی منتشر می شود و معمولا هر شب یک رمان داریم

از طریق لینک زیر می توانید عضو کانال ما شوید.

 

http://telegram.me/joinchat/Bs56GzwPpndQmrAXgrtP5A

قسمت چهل و یکم نم نم عشق

 

یاسر

ازحموم خارج شدم و به سمت کمد لباسام رفتم
خببب چی بپوشم؟
آهان فهمیدم،بلوز یقه سه سانت سرمه ای که تازه خریده بودم و هنوز نپوشیده بودمش رو از کمدخارج کردم.شلوار سرمه ای کتونم روهم پام کردم.
بلوز رو تنم کردم ومشغول بستن دکمه هاش شدم…
به دگمه ی یقه رسیده بودم که متوجه شدم جادگمه اش بازنشده
باکلافگی مهسو رو صدازدم
_مهههسو؟یه لحظه میای
بعدازچندلحظه صدای قدمهاشو شنیدم
وارداتاق شد…
هنوز آماده نشده بود…
+بله چیشده؟
_میشه لطفا این جادگمه ای رو باقیچی چیزی بازکنی…
+باشه چندلحظه وایسا برم قیچی بیارم…

ازاتاق خارج شد
بعداز چندثانیه با قیچی کوچولویی که دستش بود برگشت
نزدیک اومد و مشغول وررفتن با جادگمه ای شد…
ولی من…
برای چندلحظه محو عطرموهاش بودم…
دگمه ام رو بست و سرش رو بالاآورد…

مهسو

باتعجب به نگاه خیره ی یاسر نگاه میکردم که برای یک لحظه خیلی سریع بوسه ای روی موهام کاشت و دم گوشم گفت
+عطرموهات محشره….خواهش میکنم یه امشب بپوشونشون…
سریع ازم فاصله گرفت و به سمت پنجره اتاقش رفت…
ازاتاق خارج شدم و به سمت یخچال رفتم و یک لیوان پرازآب خنک خوردم…
بعدازاینکه کمی حالم بهترشد وارداتاقم شدم تالباسام رو عوض کنم..
تونیک چهارخونه ی سرخ آبی و سفیدم رو که مدل مردونه داشت تنم کردم ،وروپوش کرم رنگم که‌گلای سرخ ریزداشت رو روی اون پوشیدم…
دامن شلواری کرم رنگم رو هم پوشیدم…
شال ست لباسم رو از کمد خارج کردم و بهش نگاهی انداختم
حرف یاسر توی گوشم زنگ خورد
#فقط‌یه‌امشب‌بپوشونشون

یه امشبه دیگه…
شالم رو مدلی که یاسمن یادم داده بود و قشنگ بود و موهام روهم میپوشوند بستم…
به خودم توی آینه نگاهی انداختم…
انگار باحجاب دلنشین تربودم….

#اندکی‌ته‌ریش‌و‌اخمی‌‌روی‌ابروهای‌خود
#این‌چنین‌شدتاخودم‌رادر‌دل‌اوجازدم

قسمت چهل و دوم نم نم عشق

یاسر
‌صدای زنگ در اومد…
دراتاقم رو بازکردم همزمان مهسوهم از اتاق روبه رویی خارج شد…
به سرتاپاش نگاهی انداختم…موهاش ذره ای هم بیرون نبود…
حس شادی عمیقی زیرپوستم دوید…
چشمکی زدم و گفتم
_خیلی بهت میاد…
لبخندآرومی زدوگفت
+ممنون
به سمت در رفتیم ،من درروبازکردم
امیرحسین و طنازواردشدن…
امیرهم مثل همیشه ازبدو ورود نمک ریختن رو شروع کرد…
+بحححح سلام داداشم،نگی داداش بدبختی هم داریا خیر سرمون مادوتا….
ابروهامو بالاانداختم و سریع بغلش کردم و گفتم
_من شرمنده داداش،خوش اومدی عزیز…
سرم رو پایین انداختم وروبه طنازگفتم
_سلام زن داداش خوش اومدین

بعدازسلام و احوالپرسی مهسو گل و شیرینی رو ازدست طناز گرفت و روبوسی کردن..
واردخونه شدیم و مهسو به همراه طناز یکراست به آشپزخونه رفت…
نگاهی به اطراف انداختم و سریع جام رو تغییردادم و کنار دست امیرحسین نشستم…سریع گفتم…
_امیریه چیز خیلی مهم رو باید بدونی
+چیو؟
_ایمیل کردم جریان رو برای اداره،امشب میرسه  ایران…
بابهت گفت
+چییییی؟؟؟؟

مهسو

صدای داد امیرحسین اومد…
طناز ازجا پرید و باهول و ولا گفت
+چیشد امیرجان؟
++هیچی،پام خورد به میزعزیزم
من و یاسر با تعجب به همدیگه نگاه کردیم بعد به بچه ها…
اینا چقد صمیمین…
دوباره به آشپزخونه برگشتیم…
_طنازنمیدونستم رابطت بااقایون اینقدخوبه
با من من گفت
+نه بابا،خب بهرحال توی ی خونه باهم زندگی میکنیم دیگه…
_آهاااا،بععععله.
مشغول چیدن میز شدم و بعدازدیزاین میز پسرارو صدازدم…
_یاسر،آقایاسر…شام آماده هستا…
پسرا با اخمهای درهم واردآشپزخونه شدند…
نگاهی به طناز انداختم وبا چشم و ابرو اشاره کردم که چی شده؟
شونه ای بالاانداخت و روی صندلی نشست…
منم روی صندلی نشستم و مشغول شدیم…

#کزهرچه‌درخیال‌من‌آمدنکوتری….

قسمت چهل و سوم نم نم عشق

یاسر

بعد از شام توی پذیرایی نشسته بودیم
گوشیم زنگ خورد…
با نگاه کردن به مانیتورگوشی متوجه شدم سرهنگه…
ازجام بلندشدم و گفتم
_ببخشیدمیرسم خدمتتون
لحظه ی آخر نگاه متعجب وکنجکاو مهسورودیدم…
وارداتاقم شدم و درروبستم و تماس رووصل کردم
_سلام قربان
+سلام یاسر،کجایی
_خونم،چطورمگه؟
+امیرکجاس؟چراگوشیش خاموشه؟
_امیرهم اینجاست،والانمیدونم گوشیشو.چیزی شده؟اتفاقی افتاده؟
+جلسه ی فوری داریم…فردا راس ۱۰صبح اتاق کنفرانس باشین…
_چشم قربان
بعد از خداحافظی با سرهنگ امیررو صدا زدم تا بیاد توی اتاق…

مهسو

بعدازرفتن بچه ها…خواستم برم توی اشپزخونه که یاسرصدام زد…
_بله
+بیابشین کارت دارم….
شونه ای بالاانداختم و روی مبل نشستم..
_خب میشنوم رئیس…
باکلافگی گفت
+مهسوخوب گوش کن،ازامشب حواستو خیلی بایدجمع کنی…اونی که نباید, اتفاق افتاده…این ترم هم مرخصی میگیری…فردا هم دانشگاه نمیری…ولی پس فردا باهم میریم و مرخصی رو میگیرم…
_آخه چرااااا…یعنی درسم نخونم؟
+ببین مهسو،این بحث با لجبازی به هیچ جایی نمیرسه…پس تلاشتونکن…فقط به حرفم گوش کن.اوکی؟
بهش خیره شدم و گفتم
_شماها که هرچی گفتین گوش دادم…اینم روش….
و ازجام بلندشدم و وارداتاقم شدم….
بلافاصله اشکام شروع به ریختن کرد…
گوشیم رو از جیبم خارج کردم و اولین آهنگ رو پلی کردم….

وشروع کردم به ضجه زدن….

#درمن‌هزاران‌چشم‌نهان‌گریه‌میکنند…

قسمت چهل و چهارم نم نم عشق

یاسر

نگاهی به ساعت انداختم،هشت بود…سریع لباس کارم رو تنم کردم و بعد از برداشتن وسایلم از خونه خارج شدم….
چون مهسو خواب بود خودم دررو قفل کردم و به سمت آسانسور رفتم….
بعدازسوارشدن یادم اومد که به امیرحسین زنگ نزدم…
سریع گوشیمو ازجیبم خارج کردم و باامیرتماس گرفتم…
بعدازچندبوق برداشت
+بله
_بله و بلا…صبح بخیر.آماده باش میام باهم بریم…
+کجابریم؟
_امییییر،وقت خوبی برای شوخی نیست،منتظرم نزاریا…فعلا
وتلفن رو قطع کردم…
امروزاصلااعصاب درست و حسابی نداشتم…معده ام شروع به تیرکشیدن کرده بود..اه لعنتی…الان نه تروخدا…

بعداز سپری شدن چنددقیقه رانندگی همراه باتیرکشیدن معده به کوچه امیراینارسیدم خواستم باهاش تماس بگیرم که دیدم یهو در روبازکردوخودش رو پرت کرد توماشین
+بححح سلااام سرگردمملکت…چطوریایی
اخمی کردم و گفتم..
_حالم افتضاحه فقط سکوت لطفا..
اونم که ازتهدیدهای من ترس داشت کمربندشوبست و گفت
+یاصاحب وحشت،خدارحم کنه…
توجهی نکردم و ماشین رو به راه انداختم..
********
هر ده نفرمون توی اتاق کنفرانس نشسته بودیم و منتظر بودیم…
در بازشد و سرهنگ وارد اتاق شد…همه همزمان بلندشدیم و احترام گذاشتیم…
بافرمان آزادباش سرهنگ سرجاهامون نشستیم..
*******
نوبت به من رسیده بود تا گزارش کاررو تحویل بدم…
به سمت تابلوی دیتا رفتم و شروع کردم:
_بسم الله الرحمن الرحیم
ازاونجایی که بیشترین ربط رو من و سرگرد مهدویان و بیشتر شخص من البته به این پرونده داریم باید نکاتی رو روشن کنیم.
درابتدا تصمیم براین شد که من به هرسه جناح کمک کنم درظاهر…ولی کل کمک اصلی من به جناح خودمون که فعلا مخفی هست میرسه…
همونجور که مستحضرید سابقا فقط با یک باند قاچاق طرف بودیم،ولی با مشکلی که بین رییس باند و همسرش پیش اومد این باند به دودسته و جناح تقسیم و تبدیل شد….
بعداز کشتن یکی از سردسته ها درسال پیش که به دست من انجام شد…دخترخوانده ی اون شخص به ریاست باندرسید که خیلی ازخود اون زرنگ تر و عقرب صفت تره…درست مثل اسم گروهشون…
ولی حالا متاسفانه خبری که به ما رسیده خبر ورود سردسته ی  یکی ازاین باندها یعنی همون دختر به ایران هست…
و دلیلش رو من فقط و فقط انتقام شخصی میدونم…
پس ما وضعیت رو اورژانسی اعلام میکنیم و بااجازه ی شما نقشه ی بعدی رو اجباراعملی میکنیم….
تغییر لوکیشن…

#هرکه‌آمداندکی‌ماراپریشان‌کردورفت

قسمت چهل و پنجم نم نم عشق

یاسر

بعدازتوضیحاتی که بقیه ی همکارا دادند جلسه به پایان رسید و کم کم همه از اتاق خارج شدند…
من و امیرهم خواستیم خارج بشیم که سرهنگ صدام زد…
+سرگردموسوی،شماتشریف داشته باش
امیرنگاهی به من انداخت و آروم گفت
++داداش گاوت زایید،دوقلو…من که الفرار…
و سریعا متواری شد…
به سمت سرهنگ رفتم و بعدازاحترام نظامی گفتم
_درخدمتم …
بادست اشاره به نشستن کرد…روی نزدیک ترین صندلی نشستم…
+چته یاسر،پریشونی…
واقعااحتیاج داشتم یکی اینوازم بپرسه…
_دایی…هیچی تحت کنترل من نیست،روزی که این نقشه رو پیشنهاددادم فکرمیکردم همه چی خوب پیش میره ولی الان….
لبخندی زد و گفت
+از تو توقع بیشتری داشتم. هنوز که چیز جدی رخ نداده…
_میدونید اگه مهسو جریان اصلی رو بفهمه چقدر داغون و شوکه میشه؟
+یاسریادت باشه قرارنیست بچه بازی کنی و این همه ادم بی گناه رو پای احساساتت قربانی کنی…
باعجز بهش نگاهی کردم و گفتم
_استانبول برای مهسویعنی جهنم…میدونم به محض رسیدن به اونجا همه چیو میفهمه…
نگاه غمگینی بهم انداخت و گفت
+تحمل کن دایی جان…توکل و تحمل…
سری به نشونه ی تاییدتکون دادم و بعدازکسب اجازه از اتاق خارج شدم و به سمت پارکینگ رفتم…امیررو کنار ماشین دیدم…ریموت رو زدم و سوارشدیم و ماشین رو به حرکت درآوردم..
هردومون اخمامون درهم بود…سخت بود..راهی رو میخواستیم بریم که هیچ تضمینی نداشت…میخواستیم باپای خودمون به قتلگاه بریم…
گوشیم رو برداشتم و سیم کارت دو رو فعال کردم…
شماره ی مسعود رو گرفتم…
سریع برداشت…زدم روی بلندگو
+جانم میلادجان..
_سلام مسعود.مهمونی رو کنسل کن…
+عه ،چراداداش؟ماکلی تدارک دیدیم
_همین که گفتم،چراشم به خودم مربوطه…
و قطع کردم…سریع شماره ی عفریته ارو گرفتم…خیر سرش مادرمه…هه..فقط اسمش مادره…نه رسمش…
بانازجواب داد..
+جااانم گل پسر..
_سلام غزال من
+سریع بگوچی شده
_مهمونی کنسله…یعنی من برام یه کاری پیش اومده ،به مسعودگفتم کنسل کنه.گفتم درجریان باشی…
+ولی این قرار ما نبود میلاد
اخمام توی هم رفت و گفت…
_مسلما قرارمونم نبود من رو بااون دختره ی عوضی دوباره رو به رو کنی…
و تماس رو قطع کردم و سیم کارت رو خاموش…

#اسم‌آن‌روزکه‌نامیده‌ایش‌روزوصال
#درلغتنامه‌ی‌من‌روزمباداست‌رفیق

قسمت چهل و ششم نم نم عشق

مهسو

به ساعت زل زده بودم…حالم از خودم واین ضعفم بهم میخورد…
ازطرفی هم دلشوره ای داشتم که همون اول صبح به محض چشم بازکردن درگیرش شده بودم…
اصلا حال خوبی نبود…
هوای ابری هم موجب دل گرفتگی بیشترم شده بود..
صدای بارون رومیشنیدم…فنجون نسکافه ام رو دست گرفتم و کنار پنجره رفتم…
همون لحظه صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد…سریع به پشت سرم چرخیدم…بادیدن قامت یاسر نفس راحتی کشیدم…
اینو نمیتونستم انکار کنم که وقتی خونه بود آرامش توی خونه موج میزد…

+سلام مهسوووخانم…
آروم گفتم
_سلام
+حقیقتا فقط سین اول سلام رو شنیدم…ولی خب باز..
روی مبل نشستم  و به صفحه تلویزیون زل زدم…
روی مبل روبه روی من نشست…
باجدیت گفت
+چیزی شده؟
بهش نگاهی انداختم و پوزخندی زدم و سری به علامت نفی تکون دادم…
باکلافگی گفت
+بریم بیرون بگردیم؟
_واقعا؟
+اره واقعا
_یعنی خطری نداره؟
+تامنوداری غم نداری بابا،بروآماده شو.منتظرم…
باذوق مثل بچه ها گفتم
_باوووشع،مررررسی
وارد اتاقم شدم و باذوق و شوق مشغول لباس انتخاب کردن شدم…

یاسر

توی ماشین نشسته بودیم و درحال حرکت به سمت شهربازی بودیم
_آخه کی توی این هوا میره شهربازی…
اونم دوتا آدم به سن من و تو…
+غرنزن دیگه بادیگارد..اینجا من دستووور میدم..یالااا…
همه ی اینهارو باخنده میگفت…
بیچاره چه زجری کشیده توی خونه..داشت افسرده میشدا…
بعدازطی کردن یه ترافیک طولانی به مقصد رسیدیم…
وای خدا این دختر ازهمون بدو ورود شروع کرد به جیغ جیغ کردن و شلوغ بازی
_مهسسسو،زشته بابا،همه دارن نگاهمون میکنن
+خب نگاه کنن
_آخه صحیح نیس شما اینقدبلندبلند میخندیا…جلب توجه داره…من باخندیدنت مخالف نیستم دخترخوب…ولی میگم درشأن دختر خوبی مثل تونیست که انگشت نما باشی…
چشماشو ریز کرد و گفت
+یعنی باخندیدنم مشکل نداری؟فقط باصداش؟
_آره،آخه نگاه کن پسراچقد بد نگاهت میکنن..
باتخسی گفت
+خب اونا نگاه نکنن…
_مگه میشه؟خودت باشی یه چیزی نظرتو جلب کنه نگاهش نمیکنی ؟برات جالب نمیشه؟
کمی فکر کرد و گفت
+خب چرا ولی…
_نه دیگه ولی نداره…بازم هرجوری راحتی…

+باشه حواسم هست…
لبخندی ازسررضایت زدم و گفتم…
_آفرین.درضمن،فقط کنارخودم بمون…نمیخام اتفاقی بیافته مهسو…
+باشه…
به دستور مهسوخانم بستنی خریدیم و  به سمت چرخ و فلک رفتیم ….

#جزفکرتودرسرم‌همه‌عین‌خطاست

قسمت چهل و هفتم نم نم عشق

یاسر

_وااای مهسووو من ناهارنخورده بودم ولی الان دارم میترکم…حالمم داره بهم میخوره…
+عههه اذیت نکن دیگگگه…پشمک بخریم بعدش بریم ترن هوایی..خسیس خان
چشماموگردکردم و گفتم
_مهسومن خسیسم؟الان دوساعت و نیمه که اینجاییم و یه سره داریم بازی میکنیم…
من واقعا دیگه نا ندارم…بریم برات پشمک بخرم ولی ترن رو بیخیال
لباش رو برچید و گفت
+باشه ،ضدحال
*******

اب معدنیش رو سرکشید و گفت
+الان کجا داریم میریم؟
_بام
+بااام؟توکه گفتی خسته ام
_ازبازی خسته بودم…حوصله ی خونه رو ندارم..ناراحتی بریم خونه
+نه نه…من راضی توراضی گوربابای ناراضی
نیشخندی زدم
همینه،ازم حساب میبره حسابی..ایولا جذبه

وقتی که به بام رسیدیم غروب بود دیگه..
تا پارک کردیم ماشین و این حرفا…
اذان شد…
یادم افتاد که وضودارم…
بعداز طی کردن یه مقدارازمسیر به جایی رسیدیم که چندتا تخت داشت…
بعدازپرسیدن قبله از مردی که اون نزدیکی ایستاده بود و صاحب جگرکی اونجا بود،برای مُهر سنگی رو از روی زمین برداشتم و شستمش…
روی تخت گذاشتم و رو به قبله قامت بستم….

*******

به سمت مهسو برگشتم دیدم داره خیره نگاه میکنه…
لبخند ملیحی زدم و گفتم
_چیزی شده؟
باصدای آرومی گفت
+نمازکه میخونی چه حسی داری؟
میدونستم بالاخره میپرسه…
_حس عالی دارم….آرامشی که توی نماز جاریه مثال نزدنیه…ماتوی نماز باخدا صحبت میکنیم…دردودل میکنیم،شکرمیکنیم،همه چی..
خیلی لذت بخشه وقتی بفهمی بین تو و خدا واسطه ای نیست…لبخندش روحس کنی…

لبخندی زد و سکوت کرد
_خب جیگر که دوس داری؟
+خیییلی
_پس من برم سفارش بدم

******

یک ساعت و نیم گذشته بود و حالا روی این بلندی ایستاده بودم…
مهسو روی زمین نشسته بودم…خوشم میومد که خاکی و بی ریاس…برعکس ظاهرش…
_مهسو،بایدبریم…
+کجابریم تازه اومدیم این لبه بابا…
آروم و پرغم گفتم
_ازینجا نه مهسو…
بایدازایران بریم…

مهسو

بابهت گفتم
_چی؟کجابریم؟شوخیه نه؟
+نه مهسو،بایدبریم ترکیه،استانبول…
اینجا امن نیست…
با خشم بلندشدم و گفتم
_اهااا،پس این همه مهربون شدنت بخاطرهمممین بود…شهربازی و بستنی و دربند و اینور اونور…آره؟همه چیمو که گرفتی خانوادمم ازم میخوای بگیری؟ازکشورمم دوربشم؟
باخشم گفت
+بارآخرته که منومتهم میکنی به اینکه مجبورت کردم…اینجا کشورمنم هست،منم خانواده دارم…از هیچی خبرنداری تو…هیچی…پس حق قضاوت نداری…آخرهفته ازکشورخارج میشیم…فعلا هم به کسی اطلاع نمیدی…خودم حلش میکنم…

به سرعت کوله امو روی دوشم انداختم و از راهی که اومده بودیم برگشتم…
کمی ازراه روطی کرده بودم که بازوم کشیده شد…
+مهسو….خواهش میکنم

#دل‌به‌دریازده‌ای‌پهنه‌سراب‌است‌نرو

قسمت چهل و هشتم نم نم عشق

یاسر

واردخونه شدیم….
مهسو یکراست به سمت اتاقش رفت و درروکوبید…
انگار من مقصرم…همه اش تقصیر بابای خودته دیگه…
دررو قفل کردم و وارد اتاق شدم و بعداز تعویض لباسم روی تخت ولو شدم…
گوشیم زنگ خورد….
وااای امیرتروخدا حوصله ندارم…
_الو،جانم امیر
+خوبی داداش؟
_عی بدک نیستیم…توچی خوبی؟بهش گفتی؟
+آره خیلی استقبال کرد….
_خوشبحالت مال ماهم استقبال کرد ولی با فحش و دادوبیداد
+اوه اوه،پس هوا ابریه
_نه داداش،بارش همراه با رگبارورعدوبرقه
+یاصاحب صبر…خدا بهت صبربده داداشی
_قربونت…من میرم یه چرت بخوابم امیر،معدم اذیت میکنه…
+باشه،مراقب خودت باش،حرص نخور…خوب بخوابی،یاعلی
_قربانت،یاعلی

گوشیم رو کنار گذاشتم و خودم رو به دستای خواب سپردم…

*******

باهم وارد دانشگاه شدیم…
میتونستم نگاه خیلی هارو حس کنم…
یکراست واردبخش اداری شدیم و به سمت دفترریاست رفتیم…
+بایدمیرفتیم آموزش…
نگاه جدی انداختم و گفتم
_من میدونم دارم چکارمیکنم…
یه چیزی زیرلب گفت که نشنیدم…خودموزدم به بیخیالی و راهمو ادامه دادم…
وارد دفترریاست شدیم…ازمنشی اجازه ورودگرفتیم و بعدازدرزدن وارداتاق آقای رئیس شدیم…
جلورفتم و بادکتر دست دادم…
_سلام آقای دکتر،خوشحالم که دوباره زیارتتون میکنم…
+من هم همینطور پسرم…
مهسو هم سلام کردو بعداز اینکه آقای دکتر جواب داد
روبه مهسو کرد و گفت
++چرانمیشینی دخترم؟شماهم بشین یاسرجان
مهسو باتعجب نگاهم کرد
توجهی نکردم و مشغول حرف زدن با رئیس شدم..
_دکترجسارتا ما باید برای این ترم مرخصی بگیریم،درجریانید که…متاسفانه اینجا دیگه برای خانم امیدیان امن نیست و هرچه سریعتر باید به یکی از مقرهای ما درخارج ازکشور منتقل بشن.
دکترابرویی بالاانداخت و گفت
++واقعامتاسف شدم.امیدوارم هرچه سریعتر اوضاع مساعدبشه و هردوتون زندگی عادیتون رو به دست بیارید…
من شخصا برگه مرخصی اضطراری شمادونفرروامضامیکنم…راستی اون برادرتونم وضعش مثل شماست…
مهسو یکهو گفت
+برادر؟
_من برای شماتوضیح میدم.
ادامه دادم
_بله آقای دکتر.اوناهم میرسن خدمتتون….
بعد ازاین حرف شروع کرد به امضاکردن نامه مرخصی….

#دارم‌جهان‌رادورمیریزم…
#من‌قوم‌وخویش‌شمس‌تبریزم…

قسمت چهل و نهم نم نم عشق

مهسو

واردمحوطه شدیم…عه عه عه،پسره ی خونسرد….انگار نه انگار…
_یاسرخان باشماما…
+چی شده باز؟
_این چه طرز حرف زدنه؟
+چشه مگه؟مگه من آدم بده ی این ماجرانیستم؟؟؟پس رفتارمم بده

حاضرجواب پرو…بداخلاق…اه
_توبرادرداری مگه؟
+بله دارم…
_امیرحسین برادرته؟
باخشم عینک دودیش رو ازروی چشماش برداشت و گفت
+لطف کن فعلا سکوت کن،قرارنیست فعلا چیزی بگم.هرچی کمتربدونی به نفعته…جونت درخطرنیست…درضمن توی حیاط دانشگاه سکوت کن…اینجاکم جاسوس نیست..
+حاااالم از این اخلاق ناپایدارت بهم میخوره.اه
و جلوترازون راه افتادم…به ماشین رسیدم بعدازچندلحظه یاسرهم رسید
به محض سوارشدن و بستن درها گفت
+منم ازاین خودشاخ پنداریات متنفرم…فکرکرده تخس باشه جذابه…
_چچچچچی گفتی؟؟؟؟توکی هستی که بخوام خودمو درنظرت جذاب جلوه بدم؟
جز یه پسر امل کی هستی؟دو قرون قیافه داره فکرکرده پادشاهه…انگار برای من کم پسر ریخته،کمترینش همین یاشار…
یهو زد روترمزو همزمان دادزد
+خفهههه شوووو…
یکباردیگه،فقط یکباردیگه اسم این سوسمار رو جلو روی من بیاری،قیدهمه چی رو میزنم و حالیت میکنم من کیم و بات چه نسبتی دارم…حالیت شد؟

یکبار حرفش رو تجزیه کردم و بعداز پی بردن به منظورش ازفرط خجالت گرگرفتم…سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم….

یاسر

ازحرفی که زده بودم پشیمون شدم…
حالا چه فکرایی راجع به من میکنه…
ازشدت عصبانیت معدم میسوخت و حالت تهوع بهم دست داده بود…
نمیتونستم تحمل کنم…ماشین رو کنار اتوبان پارک کردم و ازماشین پیاده شدم و کنار جاده رفتم…
روی زمین خم شدم تا حالت تهوعم رفع بشه…
بعدازچندلحظه که حس کردم حالم بهترشده به ماشین برگشتم و سرم رو روی فرمون گذاشتم…
درهمون حالت گفتم
_معذرت میخام مهسو…بابت حرفم…داغ بودم نفهمیدم چی گفتم…متاسفم
آروم گفت
+من هم متاسفم…حالت خوبه؟چی شدی؟
جون نداشتم جواب بدم…سرم گیج میرفت…
داشتم منگ میشدم…
با کرختی گفتم
_خوبم…
داغی دستش رو روی سرم حس کردم…حسش کردم…حسی رو که سالهابود انکارش میکردم رو حس کردم…
واین آژیرخطر بود…
پیاده شد و درسمت من روبازکرد…
+برو اونوربشین ،من پشت رول میشینم…انگارروفرم نیستی…
جون نداشتم مخالفت کنم…
روی صندلی کناری نشستم و چشمام رو بستم….
******
بانوری که توی چشمام خورد ازخواب بیدارشدم…
مهسورو دیدم که پایین تخت من خوابش برده بود…
هیچی یادم نمیومد…
خواستم از اتاق خارج بشم که دلم نیومد مهسوروبااون وضع رها کنم…
به حالت نشسته کنارتخت خوابش برده بود…
مسلما گردن و کمرش خشک میشد…
ولی دودل بودم…دوست نداشتم این کارروانجام بدم….دریک لحظه تصمیمموگرفتم و به سمتش رفتم و بغلش زدم و اززمین بلندش کردم و روی تخت خوابوندمش و پتوروش کشیدم…
و سریع ازاتاق خارج شدم…
به سمت آشپزخونه رفتم و سرم رو زیر شیرآب توی سینک ظرفشویی گرفتم….
بلکه کمی از التهابم کم بشه…
خاک برسرت یاسر…
مثل پسرای دبیرستانی شدی….

#مردآنست‌که‌حتی‌جسدبی‌جانش
#بارقیبان‌سر‌معشوق‌رقابت‌دارد….

قسمت پنجاه نم نم عشق

مهسو

باتابش شدید نورازخواب بیدار شدم….
نگاهی به دور و اطرافم انداختم…من اینجا چکار میکردم؟؟؟؟
کمی به ذهنم فشارآوردم…
دیشب بعدازرسیدن به خونه با کمک نگهبان یاسررو آوردم توی خونه…
بعدهم تا صبح مشغول پرستاریش بودم…
پس حالا چراروی تخت یاسر بودم؟؟
باکرختی ازروی تخت بلندشدم ،با تیرکشیدن وحشتناک گردنم آخ بلندی گفتم…
لعنتی..
ازاتاق خارج شدم و به سمت سرویس اتاق خودم رفتم

******
پای تلویزیون نشسته بودم و مشغول تماشای فیلم بودم….
باصدای چرخیدن کلید به سمت در برگشتم…
مثل همیشه یاسر با لبخندمحوی واردشد..
+سلام مهسوخانم…
پاشدم ایستادم،لبخندکجی زدم و گفتم
_سلام،خسته نباشی…
کتش رو ازتن خارج کرد و به سمت اتاق رفت…
+درمونده نباشی…میبینم که مثل همیشه بوهای خوب هم میاد..
لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا میزروبچینم…
*****
+تشکرمهسو..هم بابت دیشب هم بابت قرمه سبزی خوشمزه ات…انصافا چسبید…
_نوش جان…امروز تب نداشتی دیگه؟
باتعجب گفت
+تب؟؟مگه من تب داشتم؟
_خب آره،یادت نیست؟تاصبح توی تب میسوختی و هذیون میگفتی…
لبخندخسته ای هم زدم و گفتم..
_هذیوناتم باحاله ها…تو توی خواب هم ملت رو تهدید میکنی؟
_مگه چی میگفتم؟
+نمیفهمیدم ،ولی انگار برای یه نیلا نامی نقشه میکشیدی…
آبی که داشت میخوردتوی گلوش پرید و به سرفه افتاد…
+نه بابا،نیلا کیه…راستی مهسو گفتم پاسپورتت و مدارکتو درست کردم؟
_نه…الان گفتی دیگه…
تشکر کرد و به سمت اتاقش رفت…

بعداز چندلحظه با پوشه ای که دستش بود برگشت…
+اینم خدمت شما،شروع کن وسایلتم جمع کن بیزحمت…
_ممنون.باشه…
دوباره به سمت اتاقش رفت ولی وسط راه برگشت و گفت

+امشب میریم خونه بابات اینا..باید باهاشون حرف بزنم.خوبه؟
لبخندی ازته دل زدم وگفتم
_عااالیه مررررسی یاسر…
چشمکی طبق عادت زد و گفت
+قابل نداره عیال….
و وارد اتاقش شد…

#شده‌‌آیاکه‌غمی‌ریشه‌به‌جانت‌بزند؟

نویسنده : محیا موسوی

ادامه دارد


فصل اول رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قسمت اول تا ده

رمان نم نم عشق قسمت یازدهم تا بیستم

رمان نم نم عشق قسمت بیست و یکم تا سی

رمان نم نم عشق قسمت سی و یکم تا چهل

رمان نم نم عشق قسمت چهل و یکم تا پنجاه

رمان نم نم عشق قسمت پنجاه و یکم تا پنجاه و هفت (پایان فصل اول)

منبع: http://e-smaeil.blogfa.com

نم نم عشق

رمان نم نم عشق قبلا در  کانال تلگرام حجاب و عفاف به آدرس زیر که متعلق به سایت ایران حجاب است منتشر شده است.

در کانال تلگرام حجاب و عفاف مطالب فرهنگی ومرتبط با حجاب اسلامی منتشر می شود و معمولا هر شب یک رمان داریم

از طریق لینک زیر می توانید عضو کانال ما شوید.

 

http://telegram.me/joinchat/Bs56GzwPpndQmrAXgrtP5A

قسمت سی و یکم نم نم عشق

یاسر

دم در محضر که رسیدیم همه اومدن استقبالمون.بعدازپارک کردن ماشین روبه مهسوگفتم
_بازی شروع شد.جلوی فامیل حواستوجمع کن.من و تو یه زوج فوق العاده عاشقیم.
سرش رو به معنای تاییدتکون داد بالبخند از ماشین پیاده شدم و به طرف درب سمت مهسورفتم…
بالبخنددرروبازکردم و دسته گل رو به دستش دادم.دسته گل رو گرفت و دستموبه سمتش درازکردم.آروم دستش رو توی دستم گذاشت و پیاده شد.مهیارجلو اومد و سوییچ رو ازم گرفت تاماشین رو ببره یه جای درست و حسابی پارک کنه.باهم واردمحضر شدیم .به محض ورود امیرحسین وطنازرودیدم که ازمازودتررسیده بودن.سلام کردیم و بعدازدادن شناسنامه هاومدارک به سردفتر منتظرشدیم.
********

بعدازدادن زیرلفظی توسط بنده که یه پلاک طلای الله بود که نستعلیق نوشته شده بود آقای عاقدفرمودن:
+دوشیزه خانوم مهسوامیدیان برای بارچهارم وآخرین بار میپرسم آیا به بنده وکالت میدهید بامهریه ی تعیین شده شمارا به عقد دائم آقای سیدیاسرموسوی درآورم؟؟؟
سکوت مهسو کمی طولانی شد…ولی:
+ماییم و نوای بی نوایی ،بسم الله اگرحریف مایی…بااجازه ی بزرگترای مجلس…بله..
همه مشغول دست زدن شدن ولی من غرق تفکر شدم به معنی جمله ای که مهسو بهش اقتداکرد…
این دخترداره توکل رودرک میکنه..
بعدازبله گرفتن ازمن و خوندن خطبه عقد توسط آقای عاقد نوبت حلقه ها رسید…

مهسو

واردساختمون شدیم…تاچشمم به آسانسورافتاد فشارخونم بالاپایین شد…
کلاه شنلم رو که کمی جلوی دیدم رو گرفته بود عقب تردادم…گرمای دستای یاسرروحس کردم…
+بازکه‌یخ‌زدی!!!!نترس مهسو..#تامن‌هستم‌ازهیچی‌نترس
توی چشماش نگاهی کردم و گفتم
_یادم میمونه…
واردآسانسورشدیم…چشمام خودبه خود و غیرارادی بسته شد..بازهم یاسر من رو جلوقراردادوخودش پشت سرم ایستاد…اینبارکف دستاش رو روی کمرم نگه داشته بود…
روبه رومون آیینه بود…سرم رو بالاآوردم و متوجه شدم یاسرداره ازآینه به من نگاه میکنه…ناخودآگاه توجهم به چشماش جلب شد..
اون هم خیره به چشمام بود…

+شده آیا که نفهمی که چه مرگت شده است؟
من دقیقا به همین حال دچارم امشب

همون لحظه آسانسور ایستاد و یاسر سریعا دستش رو ازروی کمرم برداشت و ازآسانسور خارج شد…ذهنم درگیر یه بیت شعری شد که خونده…بااین حال
پشت سرش از آسانسورخارج شدم
درب خونه رو که میخواست بازکنه متوجه کلافگیش شدم…تمرکزی برای این کارنداشت…دوسه بارکلیدازدستش افتاد…
دستمو گذاشتم روی شونه اش وگفتم
_یاسر،بده من بازمیکنم…
کلیدروازش گرفتم و دررو بازکردم…
واردخونه شدم و یاسر هم پشت سرم اومد…صدای قفل کردن درروشنیدم..
برگشتم و نگاهش کردم که مشغول درآوردن کتش بود
_چرادرروقفل کردی؟
نگاه عاقل اندرسفیهی بهم انداخت و گفت
+خب مسلمه…برای امنیتمون..
شونه ای بالاانداخت و به طرف اتاقش رفت…
لحظه آخر گفت
+راستی یادم رفت بگم…خوشگلترشدی…
لبخندوچشمکی زد و ادامه داد
+درضمن،کاری داشتی یامشکلی بود هرموقع شب بیدارم کن.فعلاشب بخیر

باهمون لباسا و سرووضع وسط هال نشستم و به دیوارزل زدم….وشروع کردم به فکرکردن…

#نه‌کسی‌منتظراست،
#نه‌کسی‌چشم‌به‌راه…
#نه‌خیال‌گذرازکوچه‌ی‌ما‌داردماه!
#بین‌عاشق‌شدن‌ومرگ‌مگرفرقی‌هست؟
#وقتی‌ازعشق‌نصیبی‌نبری‌غیرازآه…

قسمت سی و دوم نم نم عشق

یاسر

وارداتاق شدم و دررو بستم…
جلوی آینه ایستادم…یه داماد تمام عیار…
پوزخندی زدم و کتمو از تنم درآوردم…روی تخت پرتش کردم و وساعتمو از دور مچم بازکردم و روی  پاتختی گذاشتم..
واردسرویس اتاق شدم و سرمو زیر لوله ی آب گرفتم…
همیشه وقتی کلافه بودم آب سرد بهم آرامش میداد…
لوله رو بستم و دکمه های لباسمو بازکردم و ازتنم خارجش کردم…گلوله اش کردم و پرتش کردم گوشه ی حمام…
حوله ام رو روی سرم گذاشتم و موهاموخشک کردم…عادت به سشوارکشیدن نداشتم…شلوارموبا یه شلوار ورزشی عوض کردم و یه تی شرت هم تنم کردم..
ازپنجره به آسمون خیره شدم…
پرت شدم به یه خاطره ی دور توی گذشته ام…یه خاطره ی گرم توی دل روزهای سردی که توی کشور غریبه داشتم…به روزهای هفده سالگیم..
«_چرااینجورنگاه میکنی نیلا؟
+چون دوستت دارم میلاد…
دستمو روی میزکوبیدم و گفتم…
_بس کن نیلا..هم من یه بچه ام هم تو…من و تو یک نقطه ی مشترک هم نداریم نیلا…بزرگترینش هم آیینمون…اینقدم به من نگومیلاد…»
بابغض نگاهم کرد و دستشو آروم روی صورتم گذاشت…
با خشم دستشو پس زدم و گفتم
_بهم دست نزن.اه.چرانمیفهمی این چیزا توی دین من خوب نیستن نیلا…حتی اگه همدیگه رو دوس داشته باشیم…میفهمی عزیزم؟
آروم چشماشوبست و اشک ریخت..اشکاش آتیشم میزد…نفهمیدم چیشد که کنترلمواز دست دادم و بغلش کردم…اشک از چشمای خودمم جاری شد…
این رابطه سرتاپا غلط بود»

نگاهی به آسمون انداختم و زیرلب گفتم:
_ازت متنفرم لعنتی…انتقام همه امونو ازت میگیرم…تماشاکن…

مهسو

ازصبح که بیدارشده بودم یاسر خونه نبود…
لابدرفته پیش اون دختره…هه
بدبختانه امروز کلاس هم نداشتم…
گوشیمو برداشتم و کمی توی اینترنت چرخیدم …مشغول خوندن یه رمان بودم
یکهو برام پیامک اومد..
ازیه شماره ناشناس بود…
«مبارک باشه…خیلی بهم میومدین»

وا..کیه؟پیام دادم
_ممنون ،شما؟
پیامم ارسال نشد…
تماس گرفتم خاموش بود.

خیلی تعجب کردم…ول کن هرکی باشه دوباره پیام میده…
گوشیموکنار گذاشتم و تلفن خونه رو برداشتم و شماره یاسرروگرفتم
بعداز سه تابوق برداشت
+بله
_سلام
+علیک…چیزی شده؟
_نه..خواستم ببینم ناهارمیای؟
+آهان،نه…منتظرم نباش…بخور.درارم قفل کن…من بایدبرم خدافظ
و تلفن رو قطع کرد…
نگاهی به تلفن انداختم و شکلکی براش درآوردم…
بیچاره تلفن گناهش چیه آخه؟؟؟
دوباره تلفن رو برداشتم و شماره طنازروگرفتم…
بعدازکمی حرف زدن به آشپزخونه رفتم و مشغول پختن لازانیا شدم…

#ازعشق‌پریشانم‌و‌ازدست‌تودلگیر
#درزندگی‌ام‌ازلب‌خندان‌خبری‌نیست

قسمت سی و سوم نم نم عشق

یاسر

بازهم همون کوچه…همون درب مشکی…همون نوع زنگ زدن خاص خودم…
ایندفعه مسعود درب رو بازکرد…
+به سلام داداش…بیاتو..
واردخونه شدم…مسعودهم بعدازچک کردن کوچه واردشدودرب رو قفل کرد.
_یاشارکو!؟
+دانشگاهه…الانادیگه بایدپیداش بشه…
_میخوام پیداش نشه..خبرش بیاد
نیشخندی زدوگفت
+هنوزم باش کنتاکی؟
_ازش متنفرم،مجبورنبودم تحملش نمیکردم…
+اونم نظرش راجع به توهمینه..میگه اعتمادبه تو حماقته…
_اونوولش کن.زرزیادمیزنه…یه چیزی بیاربخوریم…
+قهوه داریم بیارم؟
_لابدقهوه فوری؟
+آره…چشه مگه؟
_چش نیس،گوشه…نخواستیم بابا…بشین سرجات..
روی مبل نشست و مثل من پاهاشو روی میز رهاکرد…
+چه خبر؟متاهلی خوش میگذره؟دختره هم خوب چیزیه ها…
دندونامونامحسوس ازسرخشم روی هم فشاردادم و غریدم
_دهنتوببند…مهمونیو چه کردی؟
+حله بابا…آخرهفته همه رییس رؤسا جمعن…
نیشخندی زدم و گفتم..
_آفرین…عالیه…

ازروی کاناپه بلند شدم و به سمت دررفتم…
_مراقب اوضاع باش…هرچی که شد فقط یه ایمیل میدی…شیرفهم؟
+چشممم میلادخان…
دررو که بازکردم بایاشار سینه به سینه شدم…پوزخندی زدوگفت
+به ببین کی اینجاس…بودی حالا…من تازه اومدم..
_اتفاقا به همین دلیل دارم میرم…
نگاهی به مسعود انداختم و گفتم
_یادت نره حرفامو.خداحافظ

عینک دودیمو زدم …کلاه سویی شرتم رو انداختم و بعدازاینکه بچه ها داخل رفتن و در رو بستن…با دستمال جیبی اثرانگشتاموپاک کردم و به سمت ماشینم رفتم…

مهسو

توی عالم خواب بودم که حس کردم کسی صدام میزنه…
_هووووم؟؟؟ولم کن
+پاشواینجاسرمامیخوری،چرااینجوری خوابیدی؟
آروم چشمامو بازکردم و یاسررو دیدم…
خب بابا یاسره دیگه…دوباره چشماموبستم ولی….چیییی؟یاسره؟
سریع چشماموبازکردم و سرجام نشستم…

_سلام
+سلام خانم…این چه وضع خوابیدنه؟
چراخونه اینقدسرده؟چرا بی پتو روی کاناپه خوابیدی؟اونم بااین سر و وضع
اینو که گفت نیشخندی زد و واردآشپزخونه شد…
بااعتمادبه نفس پرسیدم
_کدوم سرووضع؟مگه چمه؟هان؟
قهوه ساز رو روشن کرد و از آشپزخونه بیرون اومد و باخنده نگاهی بهم انداخت و گفت…
+میتونی از آینه بپرسی…
و بازم خندید و به سمت اتاقش رفت..
کوفت هی میخنده،انگارقرص خنده خورده…
وارداتاقم شدم و جلوی آینه ایستادم…
بادیدن لباسام دلم میخواست خودموخفه کنم و جیغ بزنم…
یکی نیست بگه آخه دختره ی خل و چل…مگه خونه باباته و خودت تنهایی که اینجور لباس میپوشی؟؟؟
ای بابا چه اشکال داره ،شوهرته دیگه…
وجدان جان..خفه…دیگه بدتر…😖😭

لباسامو با یه دست لباس درست و حسابی عوض کردم ولی از اتاق بیرون نرفتم …
صدای در اتاقم اومد
_بفرما
دررو بازکرد وبه ستون درتکیه دادو یک دستشو توی جیب شلوارگرمکنش گذاشته بود و با اون دستش هم فنجون قهوه اش رو گرفته بود…
+چرابیرون نمیای؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم…
+پاشو بیابیرون…من که چیزی ندیدم…درضمن،شوفاژارم خاموش نکن…قندیل میبندی..اگه سرمابخوری  منم نیستم مراقبت باشم…
دوباره نیشخندی زد و ازاتاق بیرون رفت..
منم نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم…

#بازهم‌عقربه‌ی‌قبله‌نما‌گیج‌شده
#نکنددوروبرخانه‌ی‌ما‌آمده‌ای…

قسمت سی و چهارم نم نم عشق

یاسر

درب یخچال روباز کردم…بادیدن غذای موردعلاقم چشمام برق زد و ظرف حاوی لازانیارو از یخچال خارج کردم…
_اوووووم…چه کردی مهسوخانم…
روی اوپن آشپزخونه چهارزانو نشست و گفت
+بزارش سرجاش…یالا…
ابرویی بالاانداختم و گفتم
_آهااا…بعداونوقت چرا؟
+چون من میگم..
نیشخندی زدم و به سمت ماکروفررفتم و ظرف غذارو توش قراردادم…تنظیمش کردم و به سمت مهسو رفتم،دستمو به سینه زدم و گفتم
_اینجا من حرف آخررومیزنم…
چشمکی زدم و ادامه دادم
_بیا بشین روی مبل کارت دارم..
از اوپن پایین پرید و گفت
+باشه رییس
به سمت مبل ها رفت و نشست من هم همزمان غذارو از ماکروفر خارج کردم و سس و دوغ رو باخودم بردم…
+نوشابه هستا…
_نمیخورم…اهلش نیستم…هیکلم بهم میخوره…
چشماشو گرد کرد و گفت
+اوهوع…هیکلت؟؟؟مگه دختری؟
_نخیر،ورزشکارم…
+کم‌پز‌بده،حالابگوچیکارم داشتی ؟
_ببین مهسو صدباربهت گفتم،این آخرین باره…خوب گوش کن،من وظیفم مراقبت ازتوئه ولی خودتم کمک کن خانم..مگه نگفتم دررو قفل کن؟چرا قفل نکردی؟چرابی احتیاطی میکنی؟
فکرکردی اونا از کارای ما بی خبرن؟
نه،مطمئن باش فقط سکوت کردن تا به هدفشون برسن…پس وقتی من نیستم خودت مراقب باش حسابی،باشه؟
نگاهی کرد و گفت
+خب من که بلدنیستم…باشه.حواسم هست..
خنده ای زدم و دستموروی شونه اش گذاشتم و چشمکی زدم….از جام بلندشدم و به سمت اتاقم رفتم…

مهسو

وارد اتاقش شد و دررو بست،واردآشپزخونه شدم و مشغول شستن ظرفهاشدم…
صداش رو شنیدم که اسمموصدامیزد…
به سمت اتاقش رفتم و گفتم
_بله…کارم داری؟
+آره،امشب قرارمهمی دارم…احتمال داره تا دیروقت خونه نیام…حسابی مراقب خودت باش،هیچ جوره نمیشه کنسل کنم.وگرنه نمیرفتم.به بچه هاهم میسپرم اطراف خونه گشت بزنن ولی بازم میگم هیچکی ازخودت بهترنمیتونه مراقب باشه…افتاد؟
_اوهوم…حالا کجاهست این قرارمهممم؟
نگاه متعجبی بهم انداخت و یکی از ابروهاشو بالابرد و گفت
+متاسفم که اسرارشغلیمونمیتونم فاش کنم…
بعدهم نیشخندی زد
چهره ام رو بی تفاوت کردم و گفتم…
_هرجور راحتی…

وارد اتاقم شدم و روی تختم ولوشدم و مشغول خوندن کتاب
حدودا نیم ساعت بعدبود که صدای بسته شدن درب خونه رو شنیدم…
به طرف در رفتم و باکلید دوبار قفلش کردم و دوباره به اتاق برگشتم….
#من‌تنهایی‌رو‌خوب‌بلدم…

#دلم‌گرفته‌ازاینجا
#کمی‌مراقب‌من‌باش…

قسمت سی و پنجم نم نم عشق

یاسر

وارد لابی هتل شدم…ازدور دیدمش…مثل همیشه ظاهر شیک و آراسته اش چشم رو فریب میداد…اما نه چشم من رو…
من که سالها بود اون روی این مارخوش خط و خال رو شناخته بودم…
باهمون پوزخندهمیشگیم به سمتش رفتم…
از سرجاش بلندشد…
+اوووه ببین کی اومده…چطوری مردجوان؟
_زیرسایه ی شما عالییییی
+هنوزم زبون باز و پاچه خواری…
خنده ای کردم و گفتم…
_نمک پرورده ایم…
خنده ی پرعشوه ای کرد و گفت
+اولالا…حاضرجواب رو یادم رفت…اثرات پیریه دیگه…
بادستش اشاره به نشستن کرد…درحین نشستن گفتم
_اختیارداری عزیزم…پیر چیه؟شما که هرروز جوون ترازدیروز…
بازهم خندید و گفت
+خیلی خب کافیه…شام چی میخوری؟
_نگوکه یادت رفته سلیقمو؟
چشمکی زد و روبه گارسون گفت
+دو تا شیشلیک بامخلفات…و….زیتون پرورده اش یادت نره
و چشمکی به من زد
خنده ی بلندی سردادم و گفتم
_الحق که حافظه ات عالیه…
توی چشمام خیره شد و گفت
+تو و علایقت ملکه ی ذهن من باقی میمونین…
لبخندی زدم و به چشماش خیره شدم…

******

بعدازصرف شام جعبه سیگاررو به سمتم گرفت و گفت…
+نگوکه نمیکشی هنوزم؟
لبخندملایمی زدم و گفتم
_من سراغ هرکاری برم سراغ‌ این کوفتی نمیرم…
+درعوض من عاشقشم…
_پس من چی؟
+توروکه میپرستم میلاد من…
اون پک های غلیظ به سیگارش میزد و من بانفرت و بغض به زن رو به روم نگاه میکردم…وبه اسم میلادفکر…اسمی که این زن برام انتخاب کرده بود….
#مادرم….

مهسو

باصدای تلویزیون که داشت اخبارمیگفت از خواب پریدم…
حتما یاسر اومده خونه …توی آینه سرووضعم رو مرتب کردم و دست و صورتمو توی سرویس شستم…
ازاتاق خارج شدم و یاسررو‌دیدم که روی کاناپه روبه روی تلویزیون نشسته بود و به صفحه اش زل زده بود…
رفتم روبه روش ایستادم و تقریبا دادزدم…
_الوووو،چرااینقدزیادش کردی؟؟؟
جاخورد،مشخص بود‌توی این عالم نبوده…
متقابلادادزد
+چی؟؟؟؟
سرمو باکلافگی تکون دادم و تلویزیون رو خاموش کردم و کنترل رو روی مبل کناری پرت کردم…
_چته؟چرا مثل مجسمه ابولهول زل زدی به تلویزیون و صداش رو تاآسمون هفتم بالابردی؟
+ببخشید حواسم نبود…
پوزخندی زدم و گفتم…
_متوجه شدم
به سمت اتاقش رفت و گفت
+میرم یه چرت بخوابم…لطفا برای اذان بیدارم کن…
_عه…چیزه…اذان کی هست؟؟؟
مستاصل سرش رو تکون داد و گفت…
+تلویزیون رو بزارروشن باشه…مشخص میشه…
_اوهوم…باشه…
به سمت اتاقش رفت و درروکوبید…
زیرلب گفتم
_وحشی….
شونه ای بالاانداختم و واردآشپزخونه شدم…

#شده‌آنقدرمحوچشمهایش‌باشی‌که‌صدایش‌رانشنوی؟؟؟؟

#میخندم‌اما‌چشمهایم‌رنگ‌غم‌دارد…
#باشم‌نباشم‌واقعادنیاچه‌کم‌دارد؟

قسمت سی و ششم نم نم عشق

یاسـر

وارداتاقم شدم و دررو قفل کردم..
همونجاپشت در نشستم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم..
همیشه حالم بعدازدیدن اون زن اینجورمیشد…لعنت به من و گذشته ام…
گذشته ای که هنوزهم مجبورم تحملش کنم…
چشمم به سجاده ام افتاد که وسط اتاق پهن بود…
به سمت سرویس رفتم و وضوگرفتم…
لباسم رو با یه لباس سفید تمیز عوض کردم..کمی از عطر محمدی ام رو زدم و بااحترام روی سجاده ام نشستم…
یاعلی گفتم و ازسرجام بلندشدم…
نیت کردم و قامت بستم…
#الله‌اکبــر
********

بعدازتموم شدن نماز تسبیحمودستم گرفتم و شروع کردم به ذکرگفتن و استغفارکردن…
دونه دونه اشکام جاری میشدن…تاجایی که هق هق میکردم…
تسبیحموکنارگذاشتم و سرم رو روی مهرگذاشتم…مهرتربت…چقدردلم هوای بین الحرمین داشت…
این که تاحالاکربلانرفته بودم برام یه ننگ بود.تاهجده سالگیم که توی اون کشورلعنتی بودم…بعدشم که دیگه به واسطه ی شغلم نمیشدبرم…😞
بعدازکمی دردودل باخدا و اهل بیت ع سجاده ام رو جمع کردم و دست و صورتم رو توی سرویس شستم…
روی تختم درازکشیدم و به سقف خیره شدم…
کم کم چشمهام گرم شد و به خواب رفتم…

مهسو

مشغول آشپزی بودم که اذان پخش شد…
کسی که اذان رو میگفت چقدرصدای زیبایی داشت…برای چندثانیه محو اون صداشدم…انگار که خاطره ای دور ازاین صداداشتم…همین قدر زنده،همین قدر شیوا و رسا…
یکهویادم اومد که باید یاسررو ازخواب بیدار میکردم…
به سمت اتاقش رفتم…
در زدم و دستگیره رو پایین کشیدم…
باز نشد،انگار قفل بود.
چندبار محکم در زدم ولی نشنید انگاری…
آقارو باش،چجور میخوای از من نگهداری کنی تو آخه،خودت پرستارلازمی…
گوشیمو از جیب لباسم درآوردم و روی شماره یاسر ضربه زدم…
بعداز چندلحظه صدای زنگ خورش رو شنیدم…
تماس رو وصل کرد
_سلام آقای خوابالو…چقدمیخوابی،پاشوببینم،اذانه..
+باشه بابا،اومدم

قطع کرد،این بشر ادب حالیش نیس که…
واردآشپزخونه شدم و مشغول ناهارپختن شدم….
صدای در اتاق رو شنیدم که بازشد…
بعد ازچندلحظه واردآشپزخونه شد

+سلام
بااخم برگشتم طرفش
_سلام و کوفت،به من میگه بیدارم کن بعد مثل خرس میخوابه درهم قفل میکنه…تومثلا محافظ منی؟
خنده ی ملایمی کرد و گفت
+من تسلیم،حق باتوئه…خیلی خسته بودم شرمنده
از تعجب اینکه عصبانی نشدازلحن بی ادبانه ام ابرو بالاانداختم و گفتم
_خواهش میکنم
واردپذیرایی شد و تلویزیون رو خاموش کرد..
سجاده اش رو پهن کرد و نمازش رو شروع کرد…
لحن و صوت عربیش واقعا جذاب بود…
ازصدای صدتا خواننده درنظرم گرمترو جذابتربود این صداومتنی که میخوند…
وقتی به خودم اومدم که دیدم با لبخند بهم خیره شده …
سرموپایین انداختم که باحرفش شوکه شدم
+ #قبول‌باشه‌اولین‌زیارتت‌خانم…

#اذان‌شدست‌بیاپشت‌قامت‌رعنات
#قبول‌میشودآیانمازباطل‌من؟

قسمت سی و هفتم نم نم عشق

یاسر…

دستامو بهم زدم و گفتم
_خب ضعییییفه،ناهااار چی داریم؟
با خشم نگاهم کرد و گفت
+اگه زن ضعیفه اس پس مرد هم ضعیف هس…
دستمو به کمرم زدم و گفتم
_اوهوع،به قول اون یارو حرفای خارجکی میزنی…ناهارو ردکن بیاد بابا
+دستورنده ها
حس کردم اوضاع داره خطری میشه ،لبخندی زدم و گفتم
_شوخی میکنم بخندیم بابا،لطف میکنی غذارو بیاری؟
شکلکی درآورد و گفت
+این شد…بشین تا میزوبچینم
روی صندلی نشستم و منتظرشدم،بعداز چند دقیقه کارچیدن میزتموم شد …خودش هم نشست …
_راستشوبگو،ازکجا فهمیدی من کلم پلو دوس دارم؟
+تورونمیدونستم،ولی خودم دوس داشتم،بخاطرخودم پختم
_آهاااا.که اینطور
مشغول خوردن غذابودیم که گفت
+راستی یه چیزجالب
_چی؟؟؟
+امروز که از تلویزیون اذان پخش شد…حس میکردم قبلا یه خاطره ای بااذان دارم…حس میکردم با هرکلمه اش یه خاطره ی قشنگ دارم
دوغی که داشتم میخوردم پرید گلوم…
بعداز قطع شدن سرفه ام هول هولکی گفتم
_تو؟نه بابا،فکرکردی…اذان؟تو؟نه بابا.بیخیال

ومشغول خوردن غذام شدم…

مهسو

مشکوک نگاهش کردم،این یه چیزیش میشه ها…
شونه ای بالا انداختم و مشغول خوردن غذام شدم…
بعدازغذایاسر بادرخواست خودش داوطلب شستن ظرفهاشد…
گوشیم رو روی اوپن گذاشتم و به سمت سرویس رفتم تا دست و صورتموبشورم…
بعداز چنددقیقه از سرویس بیرون اومدم و به سمت گوشیم رفتم،اما هرچی گشتم روی اوپن نبود…
+نگرد،پیش منه
به طرفش برگشتم و ابرویی بالاانداختم…دستمو به سمتش گرفتم وگفتم
_نمیدونم چرا پیش توئه ولی لطفا میدیش؟
پوزخندی زد و گفت
+نه
بهت زده گفتم
_یعنی چی؟مگه من اسیرتوام؟
+یاشارکیه؟
جاخوردم…
با من من گفتم
_چیزه…یکی از بچه های دانشگاهه
+آها،احیانا اونی نیس ک اونروز توی بغلش ولوبودی توی دانشگاه؟چهره اش هم مشخص نبود؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم
_خب،آره خودشه
پوزخندمحکمی زد و گوشیو توی بغلم انداخت و گفت
+داشت بهت زنگ میزد،ازنگرانی درش بیار…

به سمت اتاقش رفت و دررو محکم کوبید…

#باشدتونیزبرجگـــــــــرم‌خنجری‌بزن
#بامن‌دم‌ازهــــــــوای‌کس‌دیگری‌بزن

#پروازبارقیب‌اگرفرصتی‌گذاشت
#روزی‌به‌آشیانه‌ی‌مــن‌هم‌سری‌بزن

قسمت سی و هشتم نم نم عشق

یــاسـر

باکلافگی توی اتاق قدم میزدم….
لعنتی…بایدفکرشومیکردم که اون عوضی خودش دست به کارمیشه…
سویی شرتمو پوشیدم و شلوارمو با یه شلوار کتون عوض کردم گوشی وکیف پول و  سوییچم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم…
واردهال شدم که مهسو پرسید
+کجامیری؟
ازخشم لبریزبودم،باصدای نسبتابلندی گفتم
_لال شو مهسو..فهمیدی؟
به سمت درخروجی رفتم که بایادآوری چیزی گفتم
_چیزی نمونده که بخای بگی؟مزاحمی،چیزی توی دانشگاه،فضای مجازی نداری؟
کمی فکرکرد وباصدای لرزان وآرومی گفت
+نه…ندارم
یک قدم دیگه برداشتم که باحرفش ایستادم
+اما….دیروز یه پیام مشکوک داشتم…البته شاید از نظر من مشکوکه
_بروبیارش،یالا
گوشیش رو  به دست من داد …
بادیدن پیام و شماره فرستنده خون تو‌رگهام یخ بست…
آخه،تو ازکجاپیدات شد؟این نقشه به حدکافی پیچیده هست…ای خدا…
باخشم به مهسو نگاه کردم و گفتم:
_اینوالان بایدبگی؟؟؟؟
با بغض گفت
+خب من از کجامیدونستم…

اه لعنتی
_دراروقفل کن.
سیمکارتشو از گوشی درآوردم و درجا شکوندمش
+چیکارمیکنی دیوونه؟
تو چشمش خیره شدم و گفتم
_آره من دیوونم…پس حواستوخوب جمع کن..
گوشیشو کوبیدم تخت سینش و به چهره ی مبهوتش توجه نکردم…
درو کوبیدم و از خونه خارج شدم…

مهسو

لعنتی…
چرا فکر میکردم خوش اخلاقی؟
چیشدیهو؟لعنت به تو یاشار…اه
لعنت به همتون…
درروقفل کردم و همونجا کنار در نشستم
و به سیمکارت شکستم خیره شدم…
نذاشت لااقل شماره هاشو کپی کنم…وحشی
دلم برای خونه ی خودمون تنگ شده بود…برای دین خودم…برای مهسوی اصلی…
درعرض چند روز دنیام زیر و رو شده…
زندگیم بازی جدیدی رو شروع کرده بود…
بازی که من هیچی ازش نمیدونستم…
هیچی…
از سرجام بلند شدم و به طرف اتاق خوابم رفتم…یکدست لباس ازکمدخارج کردم و به سمت حمام رفتم….

#تونمیخواهی‌عزیزت‌بشوم‌زورکه‌نیست..

قسمت سی و نهم نم نم عشق

یاسر

با سرعت دیوانه واری خیابونهارو پشت سر میذاشتم…مطمئن بودم تاالان کلی جریمه شدم…ولی ذره ای مهم نبود،تنهاچیزی که برام مهم بود الان،این بود که یه مشت بخوابونم توی صورت اون آشغال…

به همون خیابون رسیدم…همون درب مشکی کوچیک….
دستموگذاشته بودم روی زنگ و برنمیداشتم…کسی جواب نداد..حدس میزدم چرا….به خودم مسلط شدم و مدل خودم زنگ زدم…
بعداز چندثانیه در باز شدو قامت مسعود جلوی چشمام نقش بست…
هولش دادم و وارد خونه شدم…
دست خودم نبود،دلم میخواست دادبزنم
_کووو؟کجاست این آشغال؟؟؟
+آروم باش،چته چی میگی
_مسعود خفه شو.فقط بگو کجاست این تن لش،یاشار
++چییییه؟سر آوردی مگه ؟چته دادمیزنی وحشی.رم کردی
به سمتش یورش بردم و هلش دادم تودیوار
میخواست مقاومت کنه ولی امونش ندادم و انداختمش روزمین
نفس نفس میزد…
پوزخندی زدم و تو چشماش زل زدم و گفتم
_دوروور مهسو ببینمت خونت حلاله یاشار.قید همه چیو میزنم و هرچی ازت میدونم رو میکنم…خودت خوب میدونی چقد برای تو یکی ترسناکم…

باوحشت بهم زل زده بود
+یکی به منم بگه چه خبره…
نگاهی به مسعود انداختم و گفتم
_به رییس بگو یاشار هوس تک روی کرده…هرکاری گفت انجام میدی…
یکباردیگه نگاهی به اون آشغال انداختم و بالبخندی از سررضایت از خونه خارج شدم…

مهسو

مشغول سشوار کشیدن بودم که صدای در اومد…
توجهی نکردم و به کارم ادامه دادم …
به درک…به من چه که اومده خونه…
هرچی دلش میخادمیگه،هرجور میخواد رفتارمیکنه،همیشه هم مقصر منم…
لابدالان هم توقع داره برم پیشوازش مثل زن های خونه دار و خوب کتشو بگیرم بهش خسته نباشید بگم و…
*خب خب دیگه ادامه نده،درضمن مهسوخانم اصلا کت تنش نبود که رفت…سویی شرت بود
توچی میگی دیگه وجدان جان،حالا هرچی تنش بود…مهم نیس،مهم اون حرفاییه که زد…
والا
اه موهای منم چقد بلندن…اعصاب خوردکنا…سشوارکشیدنشون عذابه…
سشوارکشیدن که تموم شد اتو مو رو درآوردم و به برق زدم و منتظر موندم تا گرم بشه…
توی این فاصله هم ناخن هامو لاک زدم
عادت داشتم وقتی حسابی اعصابم داغون بود یا ظرف بشورم یا به خودم برسم…
الان که ظرف نبود و جناب بدعنق خان شسته بودشون پس به خودم میرسم😎
تا چشمش دربیاد اصلا
*****
اتوی موهام تموم شد،خودم رو توی آینه نگاه کردم و بوسی برای خودم فرستادم
صدای دراتاقم اومد…
اخمی کردم و گفتم
_بفرما
وارد اتاق شد و جلو اومد
+اومدم اینو بت بدم
بسته که دستش بود رو بهم داد،ازش گرفتم…یه سیمکارت اعتباری بود…
_ممنون
کمی مکث کرد و جلوتر اومد…
همینجوری جلو میومد و من عقب میرفتم
درهمون حال گفت
+بابت حرفام و لحنم متاسفم…تو از یه سری چیزاخبرنداری..بابت اون بود.ببخشید
_باشه،باشه بخشیدم…چرااینجوری میکنی حالا
به دیوار خوردم…و حالا دریک قدمیم ایستاده بود…
باوحشت بهش نگاه میکردم…

جلوتراومدو پیشونیشوبه پیشونیم چسبوند وگفت….

#به‌خودم‌آمدم‌انگار‌تویی‌در‌من‌بود
#این‌کمی‌بیشترازدل‌به‌کسی‌بستن‌بود

قسمت چهلم نم نم عشق

یاسر
سرم رو نزدیکتربردم ،خیره شدم توچشماش وبالبخند موزیانه ای گفتم
_چه شامپویی میزنی مهسو؟بوش کل اتاقو برداشته…

بادستاش هلم داد عقب،زدم زیرخنده..

+خیلی بددددی،ترسیدم،بیماری مگه…
_آخ که چقدم بدت اومدا…
دوباره زدم زیرخنده
+روآب بخندی…بروبیرون بابا
باهمون خنده ازاتاق خارج شدم و از اتاق خودم لپ تاپم رو آوردم و روی کاناپه ی هال ولوشدم
باصدای بلند گفتم
_مهسووو
با غرغراومدبیرون و گفت
+چییییه؟چتتته دادمیزنی
همینجور که سرم توی لپ تاپ بود گفتم
_بیزحمت نسکافه درست میکنی؟توی ماگ بریز برام ممنون.
+امری باشه؟
_نه،فعلا امری نیست…
نیشخندی زدم و به کارم ادامه دادم…
ایمیل های جدید از سمت اداره که حاوی اطلاعات محرمانه بود…
ایمیلی که از طرف اون عفریته بود…
بازش کردم…
چشمام برقی زد…
اطلاعات رو برای سرهنگ ایمیل کردم…
همون لحظه گوشیم زنگ خورد..
مهسو با دو ماگ سرامیکی نسکافه کنارم نشسته بود…
_امیرحسینه
+خب جواب بده
تماس رو وصل کردم
_جانم داداشم؟
+سلام گل داداش.خوبین خوشین؟
_سپاس،شماخوبین؟ازینورا؟
+مام خوبیم.والا من و عیال گفتیم تو که ته بیمعرفتی هستی،ماخراب شیم سرتون.
خنده ای کردم و گفتم
_قدمتون سرچشم داداش،شام منتظریم.
+قربونت برم که تیزهوشی
بعداز کمی حرف زدن تماس رو قطع کردم.

مهسو

باکنجکاوی به یاسر زل زده بودم
به محض قطع کردن تماسش پرسیدم
_کی بود چی گف؟
با ابروهای بالارفته و نیشخند گفت
+اروم باش خودم میگم،امیرحسین اینا شام میخوان بیان اینجا…
_آها خوش اومدن.
با تعجب نگاهم کرد و گفت
+نمیخوای دست به کار بشی؟
_دست به چه کاری؟
+خونه رو جمع و جور کردن و غذا پختن و اینا دیگه…هرچی میخوای لیست کن برم بخرم.
_نمیشه ازبیرون غذابگیری؟ازرستوران بابات بگیریم خب
عاقل اندرسفیه نگاهم کرد و گفت
+پاااشو،پاشوبچه

باغرغر از سرجام بلندشدم و به سمت اشپزخونه رفتم…خونه که نیاز به تمیزکاری نداشت،خودمم که تازه حموم بودم،فقط آشپزی میمونه و البته سالاد…
یخچال رو چک کردم…
تصمیم گرفتم فسنجون بپزم،برای پذیرایی هم تیرامیسو گزینه ی خوشمزه ای بود…

به ساعت نگاهی انداختم چهارونیم بود
سریع دست به کار شدم….

#هم‌دوربینم‌هم‌نزدیک‌بین
#بستگی‌دارداوکجابایستد….

 

نویسنده : محیا موسوی

ادامه دارد

 


فصل اول رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قسمت اول تا ده

رمان نم نم عشق قسمت یازدهم تا بیستم

رمان نم نم عشق قسمت بیست و یکم تا سی

رمان نم نم عشق قسمت سی و یکم تا چهل

رمان نم نم عشق قسمت چهل و یکم تا پنجاه

رمان نم نم عشق قسمت پنجاه و یکم تا پنجاه و هفت (پایان فصل اول)

منبع: http://e-smaeil.blogfa.com

رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قبلا در  کانال تلگرام حجاب و عفاف به آدرس زیر که متعلق به سایت ایران حجاب است منتشر شده است.

در کانال تلگرام حجاب و عفاف مطالب فرهنگی ومرتبط با حجاب اسلامی منتشر می شود و معمولا هر شب یک رمان داریم

از طریق لینک زیر می توانید عضو کانال ما شوید.

 

http://telegram.me/joinchat/Bs56GzwPpndQmrAXgrtP5A

قسمت بیست و یکم نم نم عشق

یاسر

اهههههه..قسم میخورم یه روز این فناوریه زنگ بیدارباش رو تحریم کنم..خددددا

نگاهی به ساعت انداختم راس ۶صبح…
فقط سه ساعت خوابیدم خدا…😢😢
عوارض متاهل بودنه…بریم که داشته باشیم اولین روزش رو
یاعلی گفتم و از تختم بیرون اومدم..
توی سرویس اتاقم صورتمو شستم و وضوگرفتم.
بعدازبیرون اومدن رفتم سراغ انتخاب لباس…
مامانم همیشه میگفت خوبه پسری و اینقد پای لباس پوشیدنت وقت میذاری..

هوای آذرماه سردبود..سرمای خاص خودش رو داشت..
ترجیح دادم امروز اسپرت بپوشم..
البته من هررررچی بپوشم بهم میاد..
خودشیفته هم نیستم اصلا😁😅
شلوارکتون طوسی رنگ‌ و پیراهن یقه مردونه خاکستری رنگم روپوشیدم آستین لباس رو تا روی ساعد تا زدم..
کت تک چرم پاییزه ام رو که مشکی بود‌ پوشیدم
آستیناش تقریبا سه ربع بود و قبل از تای آستین لباسم قرارمیگرفت…
کتونی های مشکیم که خطای طوسی داشت هم دستم گرفتم تابپوشم
ساعت رولکسم رو دستم کردم و یه دوشم با ادکلنم گرفتم و…
د برو که رفتیم…
_یاسی؟مامان؟
+جانم مادر چراخونه روگذاشتی رو سرت این وقت صبح؟
_سلام برمادرم،سلطان قلبم.ببخش منوالهام بانو ولی شدیدا دیرم شده نرسیدم تختمومرتب کنم شرمننننده.
+خیلی خب دشمنت شرمنده باشه.خودم جمع میکنم.حالابااین تیپ خوشگل کجامیری ؟
چشمکی زدم و گفتم
_اولین روزمتاهلی بدقول بشم خیلللی بده سلطان.
بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم و…
_یاعلی
+علی یارت پسر

دم در کتونیهامو پازدم و…

*****
_اینم دانشگاه…بفرمایید حاج خانم
چشاشوگرد کرد و گفت
+حااااج خانممم؟
_چراقیافتواینجوری میکنی اول صبحی ادم میگرخه😂
+دلتم بخاد من همه جوره خوشگلم.اول صبح و آخرشبش فرق نداره…
درضمن حاج خانومم نگو بدم میاد،یاد این پیرزنای چاق میفتم
از تشبیهش شروکردم به خندیدن…
_چشم ماه بانو..پیاده شو به کلاس نمیرسی
خودمم پیاده شدم..
+توکجامیای؟نکنه توی کلاسم میخای بیای؟
نگاهی بش کردم و گفتم
_خب مسلمه😳ازین به بعدمنم سر کلاس هستم..ولی نه به عنوان همسر یا محافظت.به عنوان یه دانشجو که این ترم مهمانه
+عجببببب.شماهافکرهمه جارو کردین آره؟
_بیابریم دختتتتر

مهسو

ماشالله مخ نیست که سانتریفیوژه..
گوشیم زنگ خورد طنازبود..
_سلام پلانگتون کجایی؟
+سلام عزیزدلم.فرشته ی من توکجایی دوست نازم
ازلحنش کپ کردم..
_پلانگتون خودتی؟
+آره عزیزم.آبجیه گلم ،اقا امیرحسین هم اینجاست.
_اوووووهوع پس بگو اوشون پیشته که لفظ قلمی.الکی مثلا باادبی آره؟خیلی خب کجایین؟
+پیش سلف عزیزم.منتظریم
_اومدیم.بای

+طنازخانم بودن؟
_بله.امیرحسینم پیششه.
بابهت برگشت طرفم و گفت
+کی پیششه؟
_امیرحسین دیگه…همکارت
چندلحظه تو چشمام خیره شد و گفت
+شما الان همسرمنی.ناموس منی.درشأن یه دخترخانم مسلمون نیست که اقایون رو به اسم کوچیک صدابزنه.یااصلازیادباهاشون بگوبخندکنه و حرف بزنه.
خواهش میکنم اگه میخای خطابش کنی آقا امیرحسین یا آقای  مهدویان به کار ببر…پسرهمین حاج آقاییه که دیشب محرمیتمون رو خوند..حالاهم تادیر نشده لطفا راه بیوفت

چه دستورایی که نمیده.دوبار تو روش خندیدم پروشده.اه.حیف که خرم روی پل تو گیر کرده…

دنبالش به راه افتادم و به سمت سلف حرکت کردیم..

#حسودنیستم‌اماکسی‌به‌غیرخودم
#غلط‌کندکه‌بخواهدرقیب‌من‌باشد

قسمت بیست و دوم نم نم عشق

یاسر

از دور بچه هارو دیدم…چشمم به امیرحسین که افتاد بازم حرف مهسو یادم اومد…
اعصابم واقعا خراب میشد..غیرتی بودنم محدود به شخص خاصی نبود.ولی خب الان مهسو زن منه حقم بود غیرتی شم واقعا…
پوففففی کشیدم و جلوتر رفتم

_بحححح ببین کی اینجاس.چطوری سلطان
+نفرمایید قربان.چوبکاریه
همدیگه رو بغل کردیم و روبوسی کردیم

اشاره ای به مهسو کردم و گفتم
_ایشونم همسربنده مهسوخانم امیدیان

امیرحسین لبخندملیحی زد و سرش رو پایین انداخت و گفت:
+خوشبختم خانم.درضمن..بهرحال تبریک میگم
++ممنونم آقای مهدویان.همچنین منم تبریک میگم.
+تشکر
لبخندی از سر قدردانی به مهسوزدم و بعداز آشنایی من و طناز به سمت کلاسارفتیم..
وارد کلاس شدیم و من و امیرحسین روی آخرین صندلیای کلاس نشستیم و دخترا هم سمت دوستاشون رفتن
امیرحسین آروم گفت
+یاسر خیلی حس مزخرفی دارم… دوباره دانشگاه؟
_داداشم بایدتحمل کنیم.یادت نره قصدما درس خوندن که نیس…

باواردشدن استاد حرف ماهم نیمه کاره رهاشد…
به احترامش ازروی صندلی هامون پاشدیم
+بفرمایید بشینید…

همه نشستیم و استاد شروع کرد به صحبت کردن

+به من گفتن قراره دوتا دانشجوی جدید به صورت مهمان تشریف بیارن.حضوروغیاب میکنیم ان شاءالله که حضوردارن…

مهسو

+سارا خجسته
++حاضر
+میثم صادقی
++حاضراستاد
+مهسوامیدیان
دستم رو بالابردم و رسا گفتم
_هستم استاد
همون لحظه یکی از پسرای کلاس که فکرمیکرد خیلی بانمکه گفت
++ولی خستس استااااد
بااین حرف همه تقریبا خندیدن
استاد گفت
+خیله خب.کافیه.لطفا میاین توی کلاس من نمکاتونو بتکونین همون پشت در.

و نگاهی به اون پسرانداخت.

+پرهام‌کیهان

برگشتم تا ببینم کیه …که…
++حاضراستاد
+پس شما مهمانی؟
++بله استادباعث افتخاره برای من و برادرم
همون لحظه امیرحسین هم پاشد و گفت
++پدرام کیهان هستم استاد

+بله بله.پس شمادوتایید.خوش آمدید.بشینید

هردو نشستن و جالب اینکه ذره ای به ما توجه نداشتن..چه حرفه ای…

******
_واااای این استادنجفی چقدحرف میزنه
+اره بخدا.مخم دردمیکنه
_بنظرت بچه ها کجان؟
+نمیدونم.بریم سلف شایداونجاباشن

به سمت سلف رفتیم .سرمو توی سالن چرخوندم پشت یکی از اخرین میزا نشسته بودن…

کنارشون رفتیم
_سلام
+سلام خانم امیدیان
_خانم امیدیان؟؟؟؟؟
+بله پس چی.مگه فامیلیتون این نبود؟
ماهم کیهان هستیم.برادریم.دوقلو
متوجه شدم که باید توی دانشگاه اینجوربرخورد کنیم
بعدازکمی خوش و بش به سمت دیگه ی سالن رفتیم و پشت یکی ازمیزانشستیم…

#من‌حواسم‌به‌توهست‌و
#توحواست‌به‌من‌است…

قسمت بیست و سوم نم نم عشق

یاسر

آخرین کلاس رو هم گذروندیم…
بااعصابی کاملاداغون از کلاس خارج شدم…
امیرحسین درحالی که پشت سرم تقریبا میدویدگفت
+آی داداش…وایسا.گازشوگرفتی کجامیری
کلافه سر جام ایستادم و گفتم
_امیرداداش،ازخستگی نا ندارم.ملتفتی؟پس بدو

به راهمون ادامه دادیم وارد محوطه که شدیم از دور صدای خنده و شوخی به گوش میرسید..
_معلوم نیست دانشگاهه یا…
استغفرالله
+حرص نخور عزیززززم.بزار کارشونوبکنن.
_آخه یعنی چی امیرجان.هرجایی حرمت خودشوداره.اینجا محل علمه نه جای این کارا…وضعشونوببین تروخدا…

به سمت یه دسته از دختراوپسراکه دورهم میخندیدن اشاره کردم…
متوجه شدم امیرحسین سکوت کرده…
نگاهی بهش انداختم ولی بادیدن بهتش متعجب شدم
_امیر؟چی شده؟
+…..
_اممممیر
+بله..بله چیه
_میگم چته چرااین شکلی شدی؟
+داداش میگما ولی آروم باشیا…
_خیله خب..بگو
+چیزه…اونجا…چیز…توی اون جمع
_ای کووووفت بگو دیگه
+طناز و مهسوخانم هم اونجان…

حس کردم یه سیلی توی گوشم زدن
نگاهی به جمعیتشون انداختم…حالت صورتموخونسردکردم..
جلوتررفتم
_خانم امیدیان؟
سکوت شد
_ببخشیدخانم امیدیان میشه یک لحظه تشریف بیارید؟

مهسو

باشنیدن صداش خون تورگهام یخ بست…
آروم به پشت سرم چرخیدم..
باچهره ای آروم نگاه میکرد..
+میشه چندلحظه؟؟؟
_بله بله…
نزدیکتر رفتم ،بچه ها بحث رو ادامه دادن …متوجه شدم که طناز کنارایستاده و حواسش به ماست…
تا وقتی که ازدید بچه ها دورنشدیم توقف نکرد..
+به من نگاه کن
آروم سرمو بردم بالا
حالا میشد طوفان توی چشماش رو خوند…
اون چشمای سرمه ای حالا یکدست طوفان بود…
انگشت اشاره اشو به حالت تهدید آمیزی بالاآورد و جلوی صورتم نگه داشت…
+ببین مهسوخانم امیدیان..من از روز اول گفتم به حرفای من اهمیت بده …گفتم مثل رفیق بهم اعتمادکن…گفتم همه جوره حمایتت میکنم توی این بازی…فقط یه چیز ازت خواستم…اینکه حرفامو محترم بشمری.
صبح بهت چی گفتم؟برات از غیرت و ناموس حرف زدم.برات ازچیزی حرف زدم که برای یه مردمهمه…گفتم توجه کن.
پس چراالان باید بیام ببینم جفت یه مشت دختر و پسر نشستی و از شدت خنده صدات آسمونو پرکرده؟چرا باید نگاه های اون پسراروببینم؟چراباید حتی به شوخی دستت بشینه روی شونه ی اون پسرا؟چرامهسو؟خودتواینقدرکم اهمیت دیدی؟اینقد کم؟تودختری…توی دین من توی آیین و مذهب من زن شکوه و عظمت و جلاله.زن نماد پاکی و اسوه ی نجابته.خودش رو درمقابل نامحرم حفظ میکنه و تکبر میورزه.چراآخه مهسو؟

_من…من کارام بی منظوربوده…من..

+هیییش…میدونم..زمان میبره تا یادبگیری و عادت کنی.ولی بخدا قسم فقط بخاطرخودت میگم.اگه یکی ازاون جمع ازاعضای اون باندباشه یادرارتباط باشه چی؟دیگه نمیخام بدون اطلاع من باکسی بگردی.آمارهمه ی دوستاتم برام لیست کن و لطفا بهم بده.اگر هم الان صدامو بالانبردم یا این حرفاروآروم گفتم دلیل برعصبانی نبودنم نیست…

دستشو آروم روی شونه ام زد و از کنارم ردشد…

لعنتی…من همیشه گندمیزنم …

#پسرمومن‌دانشکده‌عاشق‌شده‌است
#عاشق‌لیلی‌بی‌دین‌کلاس‌بغلی

قسمت بیست و چهارم نم نم عشق

یاسر

تندتندقدم برمیداشتم و زیرلب داشتم باخودم حرف میزدم…
عه عه عه حیف که برای زن خیلی حرمت قائلم حیف که دستم امانته…حیف..وگرنه…
وگرنه چی یاسر؟ها؟میزدیش؟
نه خب ولی…لااقل دوتا دادنکشیدم خالی بشم…
مثل این خل و چلا شدم دارم باخودم حرف میزنم…
+آی عشقی…باز که گازشوگرفتی داری میری…
سرموبالا آوردم بادیدن طناز که کنار امیر ایستاده بود سرموپایین انداختم و گفتم:
_مهسو تنهاست لطفابریدپیشش.ممنون
++چشم.خدافظ
اینو گفت و باقدمهای تند ازما دورشد…
+دعواشو شما میکنین ، زن منو پر میدی چرا؟
نگاه عصبی بش انداختم و باپوزخندگفتم
_انگار ازین که با پسرامیگن میخندن خیلی راضی به نظرمیرسی…
+نخیر،راضی نیستم.منم کم تشرنزدم به طناز،ولی عزیز من کج دار و مریز حرکت کن.من و تو تازه دیشب شوهرایناشدیم. باید عادت کنن خب.قبول کن سبک زندگی و تربیتشون بامافرق داشته.مخصوصا مهسو خانم که تقریبامیشه گفت چیزی ازدین ما اونطور که باید بلدنیست.

به سمت نیمکتها رفتیم و نشستیم…
سرمو توی دستام گرفتم و آروم گفتم
_تو که میدونی من چقد حساسم رواین مسائل.آدم خشک مقدسی نیستم.ولی ناموسم برام مهمه.حالا میخاد صدسال باشه میخاد یه شب باشه که بهم محرم شده…
اگرقرار به گیردادن بود که نمیذاشتم بااین وضع مو و آرایش بیادبیرون.خداشاهده میبینمش آتیش میگیرم فاتحه ی خودمومیخونم که چطور قراره تحمل کنم این اوضاعو.
کاش این بازیو‌راه نمینداختیم امیر..هنوز نرفتیم توی اون چاردیواریامون اینجوره حال و روز،وای به حال بقیه اش…
امیر میخواست جوابمو بده که همون لحظه صدای اذان پیچید ..
+انگار امروز کل کائنات دست به دست هم دادن که من و تو حرفامونو کامل نتونیم بزنیم باهم
تک خنده ای زد و پاشد رو به روم ایستاد..
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
_پاشو فرمانده.پاشو نبینم غمتو..
یاعلی داداش
نگاهی به دستش انداختم و دستموتوی دستش گذاشتم و یاعلی گفتم و هردومون به سمت نمازخونه به راه افتادیم…

مهسو

همون جا نشسه بودم که صدای قدمهایی رو شنیدم…سرموبالاآوردم و طناز رودیدم که داره بانگاه نگرانش جلو میاد…
به زورلبخندی زدم و
_سلام پلانگتون..تواینجاچیکارمیکنی؟
+لازم نکرده تظاهرکنی…یاسر گفت اینجایی بیام پیشت…
_آقا یاسر…
+چی؟😳
_خوششون نمیادزنشون اسم یه مرد دیگه رو ببره…لابدآقا امیرحسینم اینجوره دیگه…
+آره خب..شاید…حالا چته بق کردی؟
_ازدست خودم و یاسر عصبانیم.
+چرا؟چی گفت بهت؟

نگاهی بهش انداختم و شروع کردم به تعریف ماجرا…
*********
+یعنی دادوبیداد راه ننداخت؟نزدت؟
_نه بابا مگه قتل کردم؟
باتمسخر نگاهی بهم انداخت و گفت
+آره راس میگیا…قتل نکردی…فقط به یاشار تکیه زده بودی و دستت روی شونه اش بود و هممون صدامون تاآسمون هفتم میرفت…
مستاصل نگاهش کردم ..ادامه داد..
+مهسو قبول کن بابات هم میبود تشر میزد..چه بسا تو گوشت هم میزد…میدونی که حتی باباتم رواینجور برخوردا باجنس مخالف حساسه..چه برسه به آقایاسر که هم مسلمونه و مذهبی.هم شوهرته.
عصبانی شدم و گفتم
_کدوم شوهر بابا؟تازه همین دیشب عقدموقت بینمون خوندن.فقط یه اسمه برام.همین.قرارنیس بهش متعهد باشم که.اون فقط مسئول حفاظت از جونمه.نه بیشتر
خودم هم حرفامو قبول نداشتم.اوج یک تفکر بچگانه بود…
+مطمئنم خودتم حرفاتوقبول نداری…اون چه اسم باشه چه یه قرارداد ومحافظ بازم شوهرته.درسته حسی بینتون نیست ولی باید تعهدت رو رعایت کنی.حالا هم که به دین ما درومدی مسلما باید یه سری از کارای سابق رو ترک کنی عزیزم…
الانم آروم باش.خوشبختانه اینقد فهم داشته که برخوردبدی بات نداشته و فقط تذکر داده.پاشو،پاشو دیگه نشین اینجا…

دستموتوی دستش گذاشتم ازجام پاشدم و ازاونجا دورشدیم…

#هواخواه‌توام‌جــانــا😍
#ومیــدانم‌کـه‌میـدانی😍

قسمت بیست و پنجم نم نم عشق

یاسر

نمازم که تموم شد گوشیمو از جیبم درآوردم..
روی اسم مهسو که ذخیره کرده بودم #همسر ضربه زدم…
+الو
_سلام..دم دانشگاه میبینمت.
+باشه.
_فعلا.یاعلی
+بای

این بای رو من از رو زبون اطرافیانم بندازم هنرکردم واقعا.
تسبیحمو بوسیدم و دورگردنم انداختمش …
کیفموبرداشتم و به سمت امیرحسین رفتم
_قبول باشه داداش من میرم مهسو منتظرمه…
+قبول حق.همچنین.باشه برو.فقط یادت نره بدخلقی نکنیا…
عاقل اندرسفیه نگاهش کردم و گفتم…
_این که من باخانمای ستاد بدخلقم وسرسنگین دلیل بر بدخلقی با زنم نمیشه…
خنده ای زد و گفت
+برو بینم چه زنم زنمی راه انداخته.برو به یار برس.یاعلی
با خنده بوسیدمش و
_یاعلی
از درب نمازخونه بیرون اومدم و کفشاموپوشیدم…به سمت پارکینگ رفتم وبعدازسوار ماشین شدن به سمت بیرون دانشگاه حرکت کردم…
دیدمش ،یه گوشه تنهاایستاده بود و سرش رو پایین انداخته بود.
انگار حرفام اثر کرده ها…ایول به خودم‌.ماشالله جذبه😅

رفتم کنارش و بوق زدم
_خانم امیدیان
سرش رو بالاآورد و بادیدن من متعجب شد.سوارماشین شدوکمربندش روبست .ماشین رو به حرکت درآوردم.همون لحظه پرسید
+اینقدازم دلخوری که گفتی خانم امیدیان؟خب معذرت میخام من واقعا این چیزارو زیادبلدنیستم…
لبخندی زدم و گفتم
_اولا خواهش میکنم اشکال نداره تجربه شد.دوما نخیر دلخورنیستم.اسمتونگفتم چون توی خیابون نخواستم اسمتوبفهمن.

نگاهی بهم انداخت و یه ابروشو بالابرد و لبخند ملیحی زد.
+آهاااا….الان کجامیریم؟
_بااجازتون الان میریم این شکم عزیزمونوسیرکنیم.بعدم میرسونمت خونه .
لبخندی زد و گفت
+باشه.

مهسو

بعد از خوردن ناهار که به پیشنهاد من فست فود بود به سمت خونه ی ما حرکت کردیم…
+عه…مهسو..یه چیزیو باید بهت بگم.
باکنجکاوی نگاهش کردم وگفتم
_یعنی چی میتونه باشه؟😅
+عقدمونوباید محضری بگیریم.عروسی هم…فکرنمیکنم بشه بگیریم.
سرمو پایین انداختم و بعدازکمی مکث بخاطر بغض گلوم گفتم
_موردنداره…کاریه که شده…اینجوری بهترم هست..کسی خبردارنمیشه ازدواج کردم.
مکثی کرد و گفت
+آره خب،دلیلی نداره بخاطر یه بازیه مسخره آیندتو خراب کنی.

همون موقع به درب خونمون رسیدیم.
کمربندموبازکردم و خواستم پیاده شم که..
+عصرمیام دنبالت،بریم برای یه سری خرید برای خونه و اینا…اگه دوس داری به مادرتم بگو تشریف بیاره.بهرحال شاید نظربخوای ازش.میخوای به یاسمن یا مادرمم بگم؟
_باشه.میسپرم بهشون.اگه دوس داشتی بگو.خوشحال میشم بیان.
+پس منتظرمون باش.ساعت پنج میام دنبالت.
_باشه.خدانگهدار
+یاعلی
ازماشین پیاده شدم و کلیدمو از کیفم درآوردم.درروبازکردم و واردخونه شدم .
لحظه ی آخر یاسر بوقی زد و حرکت کرد.

#بی‌قراری‌ها‌نشان‌جوشش‌یک‌عاشق‌است
#آب‌یک‌جامانده‌را‌نامی‌به‌جزمرداب‌نیست

قسمت بیست و ششم نم نم عشق

یاســر

به ساعت نگاه کردم…چهاربود و هنوز اینا آماده نبودن.امان از این خانمها…
ازپله ها پایین رفتم..مامان وسط سالن پذیرایی حاضروآماده ایستاده بود…
_مامان این یاسمن کجاست؟چقدلفتش میده؟
صداش از پشت سرم اومد
+چته هی غرغرمیکنی؟اومدم بابا.بریم…
دستامو رو به آسمون بلند کردم و گفتم
_خدایا خودت به خیربگذرون…بریم
سوارماشین شدیم و به راه افتادیم.
تقریبا نزدیکای خونه ی مهسواینا بود که گوشیمو برداشتم و بامهسوتماس گرفتم
_سلام مهسو
+سلام
_آماده این؟
+آره من آمادم.مامانمم الان میاد.
_باشه پنج دقیقه دیگه دم خونتونیم.
+باشه.رسیدی یه پیام بده.
_باشه فعلا یاعلی
+بای

بای و…
+چیشد داداش؟
از آینه به صندلی عقب نگاهی انداختم و گفتم
_چی چیشد فضول خانم؟
+فضول خودتی.من کنجکاوم.
_بعله بعله صددرصد.هیچی مامانشم میاد.خوبه؟
+ممنون سرباز.آزادی
_من پلیسم تو دستورآزادباش میدی؟عجب

همونموقه به درب خونه اشون رسیدیم.پیاده شدم و زنگشون رو زدم..
+سلام.بفرماییدداخل.
_نه دیگه دیرمیشه ممنون.فقط عجله کنین.
+اومدیم.

بعد از یک دقیقه مهسو ومادرش ازخونه خارج شدن.برای چندلحظه به تیپ مهسو دقت کردم،مانتوی مشکی حریر تا روی زانو که سرآستیناش و دکمه هاوسر جیبهاش قرمز بود.
وشکوفه های خیلی ریز قرمز روی لباس کارشده بود..
شلوار مشکی دمپا با کفش پاشنه بلند پوشیده بود.وظاهراکیفش ست کفشاش بود.و روسری مشکی قرمزی رو هم به صورت زیبایی سرش کرده بود.خداروشکر موهاشو بیرون نریخته بود.و آرایش هم نداشت.بجز خط چشم.که فکر میکنم هردوش به احترام حضورمادرم بود.
سلام و احوالپرسی کردیم و مادرم با اصرارفراوان مهسو رو به جای خودش روی صندلی جلو نشوند.و پشت سر هم میگفت#زن‌باید‌کنار‌شوهرش‌باشه
و هردفعه هم من و مهسو خندمون میگرفت ازاین تاکیدمکرر حضرت مادر…😅

مهسو

تیپ متفاوت یاسر توجهم رو به خودش جلب کرده بود.توی این چندروز دقت کرده بودم که دقیقامثل خودم به آراستگی ظاهرش اهمیت میده.شیک و تمیز.
تیپ صبحش هم خیلی متعجبم کرد…اصلاتوقع تیپ اسپرت ازش نداشتم.درست مثل الان که کت و شلوار نپوشیده بود.
یه پیرهن یقه مردونه پوشیده بود و روش یه بافت پاییزه ی کرم شکلاتی
و شلوار کتون شکلاتی رنگ و کفش کالج شکلاتی رنگ که نخ نمای کرم رنگ داشت…

به پیشنهاد یاسر قراربود اول بریم خونه روببینیم بعد بریم تیراژه و مبلمان و سرویس چوب رو سفارش بدیم.

خونه ای که یاسرمیگفت همون اطراف بود.بیست دقیقه بعد روبه روی یه برج بیست طبقه ایستاد.
بیرونش که خوب بود.
ازنگهبانی گذشتیم وخواستیم وارد آسانسوربشیم.
دقیقا همون چیزی که ازش میترسیدم.
همه واردشده بودن ولی من هنوز نرفته بودم
+مهسوچرانمیای؟
_چیزه….میشه باپله بیام؟
+پللله؟نوزده طبقه رو؟😳
حالت چهره ام رو مظلوم کردم و گفتم
_من ازآسانسوروحشت دارم…

یاسر دکمه ی طبقه نوزده رو زد و گفت
+شما برید مام الان میایم
و کلید رو به یاسمن داد
وقتی آسانسور حرکت کرد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت…
+مگه نمیترسی؟پس بریم.
به دستش نگاهی کردم و دستمو توی دستش گذاشتم…
بازهم همون لرزش سر عقد رو حس کردم…انگار به دستای من حساسیت داشت این بشر…
وارد اون یکی آسانسور شدیم…
دکمه ی طبقه روزد
پشت سرم ایستاد ومنوبه خودش نزدیک کرد
ودستاش رو روی چشمام گذاشت
آروم دم گوشم گفت
+وظیفه ی یه محافظ اینه که حتی توی آسانسورم نزاره تودلت آب تکون بخوره…
لبخند ملیحی روی لبم نشست…

#برای‌اولین‌بارازآسانسورنترسیدم

#عشق‌آدمهای‌ترسورابه‌میدان‌میکشد

قسمت بیست و هفتم نم نم عشق

یاسر

به محض توقف آسانسور دستام رو از روی چشمهای مهسوبرداشتم و سریع خارج شد…
نفسم رو مثل فوت بیرون فرستادم و دستامو روی چشمام کشیدم و از آسانسور بیرون اومدم.
درب خوبه باز بود‌کنارایستادم تامهسواول واردبشه.
_بفرمایید.
هردومون واردشدیم .درب رو بستم و سلام کردیم.
_خب خانوما.اینم کلبه ی درویشیه ما.بفرمایید بشینید تاوسایل پذیرایی روبیارم
همه بااعلام مخالفتشون مبنی بر صرف چای وشیرینی من روهم منصرف کردن.
کنار مهسورفتم
مشغول دیدن اتاقهابود.
+یکم کوچیکه،ولی خب برادونفرکافیه.فقط…حیف که دوتااتاق داره.
_خب یه اتاق خواب یه اتاق هم برای کارای من.ممکنه همونجاهم بخوابم .
عملااون یکی اتاق برای شماست خانم.
+اهااا.ولی درکل معماریش شیک و قشنگه.به دلم نشست
نگاهی بهش انداختم و آروم گفتم
_منزل خودتونه دیگه…
چشمکی زدم و به سمت مامان اینارفتم تانظراوناروهم بدونم…

مهسو

این انگار امروز یه چیزیش میشه ها…
یه باردستمومیگیره،یه بار چشامومیگیره،یه بار اینجورچشمک میزنه…
وای خدا خودت رحم کن…این بشر خله،منو خل نکنه بایدکلاهموبندازم هوا..
وارداتاقی که قراربود برای من باشه شدم…
نورگیرو دلباز بود.اصلا محیط خونه اش خیلی معنوی بود.یه حالت آرامش خاصی توش ساکن بود.یعنی ممکنه بخاطر دکوراسیون و فنگ شوییش باشه؟
آره حتما همینه…
یه تخت خواب یک نفره فقط توی این اتاق بود..
معلوم بود که ازاین اتاق استفاده نمیکنه…
پس جریان دکوراسیون و فنگ شویی هم تعطیله…چون عملا شی خاصی توی این اتاق نبود…پس منبع این آرامش کجاست؟
ابرویی بالاانداختم و به طرف جمع برگشتم.
قرارشد حالا که خونه رودیدیم بریم مرکزخرید و قسمت سخت وحساس ماجرارروشروع کنیم.
خرید اسباب منزل..

*******

_یاسمن‌جان‌عزیزم…تخت خواب مشکی خوشم نمیاد…چه گیری دادی به رنگای تیره خواهرخوبم؟
++عی بابا…من چه میدونم.مگه چندبارجهیزیه عروس دومادگرفتم که بلدباشم.
+آبجیه گلم یه دودقیقه بروپیش مامان اینا من بامهسوکاردارم.
_چرافرستادیش رفت.بچه گناه داره..
+نه باباچیش گناه داره؟جهاز من و توئه ،اون نظر بده؟
چشاموگرد کردم و نگاهش کردم
_بگو که برای انتخاب تخت خواب نیومدی؟
+من اهل دروغ نیستم.خب چه رنگی میخوای بگیریم؟
بابهت نگاهی بهش انداختم که باخنده گفت
_نتررررس…کارازمحکم کاری که عیب نمیکنه…میکنه؟
و دوباره چشمکی زد و دستمو به دنبال خودش کشید…
******
بعد از یک ساعت گشتن و سر و کله زدن با یاسرخان بالاخره سر یه سرویس خواب ام دی اف سفید فیروزه ای به توافق رسیدیم…
واقعا قشنگ بود.
بعدازسفارش سرویس خواب رفتیم سراغ قسمت مبلمان و یک دست مبلمان یازده نفره سفیدطلایی سلطنتی سفارش دادیم.
بعداز اتمام خرید به سمت رستوران رفتیم و با تنی خسته هممون رسما ولوشدیم…

#کنارم‌هستی‌و‌من‌باحضورت‌دلخوشم…

قسمت بیست و هشتم نم نم عشق

یاسـر

ساعت ۱بعدازنصف شب بود….و من هنوزخواب به چشمام نیومده بود…
توی این چند روز گذشته من و مهسو و تقریبا کل افرادخانواده در به در درگیر خرید وسایل موردنیازبودیم…
فردا عصر مراسم عقد ما وعقد امیرحسین اینا توی محضربرگزارمیشد .
تصمیم گرفته بودیم هردومراسم رو یک جا برگزارکنیم و باهم بگیریم تایکم شلوغ پلوغ تر بشه و دخترا زیاد احساس غربت نکنند.
کلافگی رهام نمیکرد.ازسر شب بی قراروکلافه بودم…استرس داشتم…
دلم نمیخواست پرونده ای که بهم سپرده بشه خراب بشه…و ازهمه مهمتر…
صدای ویبره گوشیم رشته ی افکارم رو پاره کرد..
روی تخت نیم‌خیزشدم و گوشیم رو ازروی عسلی کنارتخت برداشتم…
مهسو بود…از فکراینکه ممکنه اتفاقی افتاده باشه هول ورم داشت و سریع دکمه ی اتصال رو زدم…
باشنیدن صدای هق هق خفه اش نفس تو سینم حبس شد…
از سرجام بلند شدم و ایستادم…
_الو؟….مهسو؟چی شده؟
+الو….یاسر
_چیه مهسو؟اتفاقی افتاده؟حرف بزن…چراگریه میکنی…
+نه…نه…
_پس چی؟گریه نکن و آروم بگو
کمی مکث کرد تا آروم تربشه…
+من…من استرس دارم..میترسم…
_ازچی؟
+اگه‌منوبکشن؟مامان باباموبکشن؟واااای یاسر …چی میشه؟
سکوت کردم و بعدازکمی مکث گفتم
_یادت مونده حرف توی آسانسور؟نمیذارم اتفاقی بیوفته که آب توی دلت تکون بخوره.وظیفه ی من اینه که ازشماهامحافظت کنم مهسو.لطفا آروم باش.همه چی رو هم به مابسپار.ازهمه مهم تر…تو خداروداری
مهسو..
+اون که خدای شماهاست…نه من…من ازخدای شماچیزی نمیدونم..
لبخندی زدم و گفتم..
_ #اونی‌که‌من‌ازش‌حرف‌میزنم‌خدای‌همه‌هست
خدای توهم هست…#کافیه‌ازش‌بخوای…
جواب میده بهت…امتحان کن..

کمی بعد خداحافظی کردیم و تماس قطع شد..
به رخت خوابم برگشتم و به این فکر میکردم که اون نگران کشته شدن همه بود الا یه نفر….
اونم من…

مهسو

حرفهاش توذهنم تداعی میشد…مثل خوره افتاده بود به جونم…یک لحظه رهام نمیکرد..
«خدای توهم هست…کافیه ازش بخوای»
و این یک جمله هی توی سرم اکومیشد…
مشتموبالابردم و محکم روی میزآرایشم کوبیدم…
مستاصل شده بودم…آخه من که اصلا هیچی از خدای تو نمیدونم چجورباهاش حرف بزنم؟

وسط اتاق نشستم واز پنجره به ماه خیره شدم…
تصویری از کودکیم توی ذهنم جون گرفت
«+مهسوی من ،خوشگلکم…میدونی چرا اسمتومهسوگذاشتیم؟
_چرامامانی؟؟؟
+مهسو یعنی روشنایی ماه،یعنی زیبارو
توام که هم خوشگلی هم مثل ماه،هروقت دوس داشتی باماه حرف بزن،اون صداتومیشنوه..اونم مثل توئه آخه…»
فکر کنم دوباره باید با ماه حرف بزنم…
حرفامو به ماه میگم …اینجوری شاید خدای یاسر بشنوه…

_سلام خدای یاسر…سلام ماه…منم مهسو…حال و روز این روزامومیبینی؟گرفتارم…داغونم.تنها و بی سرپناه…همه هستن و هیچکس نیست..تنهاکسی که قراره ازین به بعد باشه یاسره که اونم بخاطر شغلشه…بازم دمش گرم…غریبه است و از آشناهای خودم بیشتر مراقبمه…بگذریم..من خیلی ساله که باایناکناراومدم…اومدم ازت بخوام کمکم کنی…آخه یاسرگفت اگه ازت بخوام کمکم میکنی..جواب میدی..فقط یه چیزی میخوام…اونم این که هواموداشته باشی..همین…این کل چیزیه که ازت میخام…

توی همین حال و هوا بودم که نفهمیدم کی روی زمین وسط اتاق با چشمای خیس خوابم برد….

#سلام‌حضرت‌دلبر‌سلام‌قرص‌قمر
#زمین‌که‌لطف‌ندارد‌ازآسمان‌چه‌خبر

قسمت بیست و نهم نم نم عشق

یاسر

باصدای یاسمن از خواب بیدارشدم…
+داداش جونم؟گل پسری…پانمیشی؟
چشمام رو باز کردم و لبخندی زدم
کنارم رولبه ی تخت نشسته بود وموهامونوازش میکرد…
_سلام موش موشی…مهربون شدی
بغض کرد و گفت
+چیکارکنم دیگه گناه داری…قراره دومادبشی…
دستشو از توی موهام درآورد و ازروی تخت بلندشد..
+پامیشی یا بپاشونمت؟
خنده ای کردم و گفتم
_باشه بابا.. تسلیم..
بعدازاین حرف از روی تختم بلندشدم میخواستم مرتبش کنم که گفت
+نه خودم مرتب میکنم.تو به کارهات برس.
شونه ای بالاانداختم و واردسرویس شدم.
بعدازمرتب کردن سرووضعم وارد آشپزخونه شدم
_سلام براهل بیتمان .صبحتون بخیرباشه
مامان:سلام.صبح توام بخیر پسرگلم.بشین صبحانه بخور.
بابا:سلام پسر..بشین
روی صندلی نشستم و برخلاف عادتم شروع کردم به خوردن صبحانه…
مخصوصا این که تازه ده روزی میشد ماه رمضان تموم شده بود و هنوز معده ام درست و حسابی عادت نکرده بود.
داشتم چاییمومیخوردم که مامان گفت
+زودباش یاسرجان.مهسومنتظرته ببریش آرایشگاه
چای پرید توی گلوم و به سرفه افتادم
بعدازآروم شدن سرفه ام پرسیدم
_آرایشگاه برا چی دیگه؟خودشون توی خونه یکاری بکنن دیگه..مگه عروسیه واقعیه.
مامان چنان اخمی کرد که نظیرشوندیده بودم
+یاسر،خوب گوشاتوبازکن.این بازیوراه انداختین تووهمکارات دم نزدیم.هرچی گفتی ما و اون دخترزبون بسته قبول کردیم.چون این ازدواج برا یه مدت کوتاهه دلیل نمیشه که تو مانع پوشیدن لباس عروس و آرایشگاه رفتن دختره بشی.آرزوی هردختریه اینا.

مامان راست میگفت حرف من خودخواهی بود…
_ببخشید.چشم مادر.
و به صبحانه ام ادامه دادم…

مهسو

_واااای خانم تروخدایواش تر…بخدااشکم درومد دیگه
+آروم باش .یکم دیگه تحمل کن دختر.آباریکلا

بعداز گذشت حدودا یک ساعت بالاخره اذن داد که خودموتوی آیینه ببینم…چه مسخره بازیا…مگه این ازدواج واقعیه که خوشحال باشم که تغییرکردم؟هه…یامثلا برای داماد قیافم خیلی مهمه؟
به افکارم پوزخندی زدم و بغض گلوموگرفت….بیچاره از آینده ام که داره تباه میشه…
توی آینه خودمونگاه کردم…انصافا خیلی خوشگل شده بودم.البته خوشگل بودم.خوشگلترشدم…اعتمادبه نفسمم خوبه.بلههههه.
+مهسو؟
آروم به پشت سرم چرخیدم و طناز رو دیدم…
_واااای چه جذاب شدی پلانگتون.واقعاالان اسمت برازندته…طناز
+درست مثل اسم تو…مثل ماه شدی آبجیییی
جلوتر رفتم و بغلش کردم…
بعد از کمی صدای شاگرد ارایشگر اومد که اومدن پسرارو اعلام کرد
شنل من که مثل یه ردا بود رو آرایشگر تنم کرد و کلاهش رو کاملا روی سروصورتم انداخت
+تاشاباشمونونگیریم نمیزاریم دوماد عروسو ببینه…
توی گوش طناز گفتم
_پس بمون تا شاباشتوبگیری…چقدم که قیافه هامون مهمه برادومادا
طنازخندیدوگفت
+همینو بگو
آروم و بااحتیاط از آرایشگاه خارج شدیم…
خداروشکر که فیلم بردارنداشتیم…
کفشهای یاسررومیدیدم که نزدیک میومد
++اقای داماد اول شاباش ماروبدین بعد عروستونوببینین و تحویل بگیرین
+من قصدندارم عروس رو ببینم..توی خیابون همه هستن …ترجیح میدم فقط خودم ببینمش…ولی برای تحویلش..چشم ..اینم شاباش شما

تشکر کردو بعداز گرفتن شاباش از امیرحسین هم بالاخره راضی به رفتنمون شد…

گل رو یاسر به طرفم گرفت و گفت
+گل برای گل
ازش گرفتم و تشکرکردم.و به سمت ماشین حرکت کردیم.

#ربناآتنــانگاهـش‌را…

قسمت سی نم نم عشق

یاسر

_چراساکتی؟
+حرفی ندارم
ابرویی بالاانداختم و گفتم
_ناراحتی که قراره بریم آتلیه؟
+نه…مهم نیس
پوزخندی زدم و گفتم
_اینومیدونم…یه چیزجدیدبگو
+آقایاسرمیشه اینقدر امروز به من گیرندی؟اصلا روفرم نیستم
_باشه.خودت خواستی.
شونه ای بالاانداخت و سکوت کرد.
شنل ردامانندش تنش بود و صورتش روپوشونده بود.چون دیدی به قیافش نداشتم حس احمقابهم دست داده بود.همش حس میکردم یه مسأله ی ریاضی رو نفهمیدم و استاد هرچی تکرارش میکنه بازم من حالیم نمیشه…
+من که خودم عکاسی بلدبودم و کلی هم دوست عکاس داشتم.چرانذاشتی به اونابگم؟
_بله میدونم،خبردارم شما عکاس هستی و مدل هم میشین…
پوزخندی زدم و ادامه دادم…
_ولی دلم نمیخواست عکسامون دست هرکسی بیوفته…ازهمه مهمتر،تو که دلت نمیخادهمه شوهرفرمالیته اتوبشناسن؟براآینده ات بدمیشه خدای ناکرده…
صدای پرازحرص و بغضشوشنیدم که گفت
+لعنت به زبونت که اینقدنیش داره.اه
نیشخندی زدم و توی دلم گفتم آخیش زهرموریختم…تاتوباشی برجک منونزنی فسقل خانوم…هنوزیاسرخانونشناختی…
صدای زنگ گوشیم رشته افکارموپاره کرد
بادیدن شماره ی تماس گیرنده نفس تو سینم حبس شد…بالاخره روزی که منتظرش بودم فرارسید…یاسرامروز رو شانسی…سریع ماشینوکنارخیابون پارک کردم و تماس رو وصل کردم و درهمون حین مشغول بازکردن کمربندم و پیاده شدن از ماشین شدم…
_سلام عزیییییزم..

مهسو

خوشبختانه شیشه ی ماشین پایین بود و میتونستم باکمی دقت حرفهاش رو بشنوم…از بچگیم کنجکاوبودم شدیدا..
مخصوصا لحن خاص یاسر و عزیییزم گفتنش که بیشترتحریکم کرد به شنیدن حرفهاش…
+آره خانومی شما جون بخواه…حتما میام برای دست بوسی…فقط کافیه بگی کی و کجا..فقط عزیزم امشب یه مشکل خانوادگی هست ..غیرازامشب هرشبی باشه پایه اتم…

ای کوفت…من مشکل خانوادگیم؟اصلااین دختره کیه که اینجور باش حرف میزنه؟آخه به تو چه مهسو…فضول
خنده ی بلندی سردادوگفت
+چششم حتما.ما که خیلی وقته اسیرتونیم بانو..حتمامیام.پس میبینمت.بیصبرانه برای دیدنت منتظرم.کاری نداری؟
+قربونت.توام همینطور.خدانگهدار..
تاتماس رو قطع کرد ازپنجره فاصله گرفتم و به حالت قبل بی تفاوت نشستم…ولی ازدرون داشتم ازفضولی میترکیدم..
آخه یاسر که اهل این حرفانیست.یعنی بهش نمیادکه باشه…حسابی توی کاراین بشرمونده بودم…
سوارماشین شد و حرکت کردیم…

*******
ساعت پنج شد و ماتازه از دست عکاس خلاص شدیم.خوبه چندتادونه عکس ساده بیشتر نبوده ها.به سمت محضر حرکت کردیم.ساعت شش وقت محضرداشتیم.
+میگماآشپزی هم بلدی؟
باحرص جواب دادم
_بله
باتعجب گفت
+جدا؟؟؟؟؟ازیه دخترباشرایط مالی توتقریبادورازانتظاره
_حالاکه میبینی بلدم.من ازبچگی تنهابودم.مجبوربودم یادبگیرم.نمیتونستم کل عمرموفست فودوپیتزابخورم که…
+آره خب اینم حرفیه.پس بهش علاقه نداری؟زورکیه؟
_نخیر.من عاشق آشپزیم
+عههه؟خوشبحال آشپزی پس…
_منظور؟
+هیچی والا.پس بیزحمت به پاس خدمات من وظیفه ی خطیرخونه داری و آشپزی هم به دوشت باشه.آخه من خیلی غذادوس دارم و میخورم.
باتعجب گفتم
_پس چراچاق نیستی؟
خندیدوگفت
+یادت نره شغلم چیه ها…بنده ورزشکارم هستم..بعله…

لبخندآرومی زدم و گفتم
_فقط به پاس زحماتت و اینکه از گشنگی تلف نشی…
خندید و گفت…
_ #ازین‌به‌بعدقراره‌بزرگ‌بشی‌فسقلی

جملش لرزی به تنم انداخت…

#اصلادرست‌قصه‌ی‌مااشتباه‌بود
#اماچقدرباتودلم‌روبه‌راه‌بود…

 

نویسنده : محیا موسوی

ادامه دارد

 


فصل اول رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قسمت اول تا ده

رمان نم نم عشق قسمت یازدهم تا بیستم

رمان نم نم عشق قسمت بیست و یکم تا سی

رمان نم نم عشق قسمت سی و یکم تا چهل

رمان نم نم عشق قسمت چهل و یکم تا پنجاه

رمان نم نم عشق قسمت پنجاه و یکم تا پنجاه و هفت (پایان فصل اول)

منبع: http://e-smaeil.blogfa.com

رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قبلا در  کانال تلگرام حجاب و عفاف به آدرس زیر که متعلق به سایت ایران حجاب است منتشر شده است.

در کانال تلگرام حجاب و عفاف مطالب فرهنگی ومرتبط با حجاب اسلامی منتشر می شود و معمولا هر شب یک رمان داریم

از طریق لینک زیر می توانید عضو کانال ما شوید.

 

http://telegram.me/joinchat/Bs56GzwPpndQmrAXgrtP5A

قسمت یازدهم نم نم عشق

یاسر

سرموروی فرمون گذاشتم تاازالتهابم که ناشی از هیجان بود کم بشه.برای یک لحظه یادم اومد که ای وای مهسو…
سرموبالاآوردم و به سمت مهسوچرخیدم…
کیفشو که توی بغلش بود رو محکم چنگ زده بود و توی بغلش فشارمیداد…چشمهاشم بسته بود و روی هم فشارشون میداد…رنگ صورتش مثل گچ دیوارسفیدشده بود.دقت کردم دیدم تندتندزیرلب داره یه چیزی رو میگه…
_مهسوخانم؟؟؟
+…
_مهسووخانم،خانم امیدیان؟؟؟
+…….
_ای بابا مهسووووو
اینو باداد گفتم ،ولی انگاراصلانمیشنید
سریع از ماشین پیاده شدم و در طرف مهسو رو بازکردم..
بازهم صداش زدم ولی انگار نه انگار سرمونزدیکتربردم وگوشمو طرف دهنش بردم تابشنوم چی میگه بلکه بتونم کاری کنم…
+من…..سرعت……یواش…
ولی من فقط اینارومیفهمیدم
بازهم تلاش کردم ولی افاقه نکرد…
سعی کردم توذهنم تحلیل کنم …که..واااای..نه…
اون از سرعت میترسههههه
و الان هم شوکه شده…
یه نگاه بهش انداختم و با درموندگی گفتم…
_منوببخش…
ودستموروی صورتش فرودآوردم…
یهوسکوت کرد…ونگاهی بهم انداخت…
یکهوزدزیر گریه:
+تومثلا قراره محافظ من باشی؟؟؟هان؟من ازسرعت وحشت دارم،وححححشت،خاطره ی بد دارم،میفهمی؟؟؟نه نمیفهمی چون توروتهدیدنکردن،چون تو قرارنیس دینتوعوض کنی،چون توقرارنیست با یه پسر متحجر امل که اعتقاداتت باش زمین تا آسمون فرق داره زندگی کنی و شناسنامتو بخاطرش سیاه کنی…میفهمی؟؟؟؟؟

و بعد دستاشو جلوی صورتش گذاشت و گریه سرداد….

دستامو توی جیبم گذاشتم و به کاپوت ماشین تکیه زدم…
درسته حرفهاش بهم برخورده بود ولی بهش حق میدادم…

مهسو

یکم که گذشت آرومترشده بودم و انگار بااون غرغرا و داد و بیدادایی که سر پسره زدم خالی شده بودم…
یادحرفهام که افتادم شرمنده شدم..
جون منونجات داده بود،واقعا حرفهام بدبود..
از ماشین آروم پیاده شدم و به طرفش رفتم..

_چیزه،عههه،عذرمیخام😁
اینقدرتندگفتم که شک کردم شنیدیا نه..
بعداز چند لحظه که برام مثل چند ساعت گذشت با یه لحن آروم گفت:
_من نه متحجرم،نه امل…اتفاقا خیلی هم انسان به روزی هستم..
عقایدمن مبنی بر تحجرم نیست…
اینو به مرورزمان متوجه میشین…
بابت سرعت بالای ماشین هم واقعا نمیدونم چی بگم،اگر معذرت خواهی نمیکنم چون عقیده دارم اشتباهی نکردم.
اتفاقا اگر رانندگیم آروم میبودباید یک عمر شرمندگی رو جلوی روی خانوادتون تحمل میکردم…
چون من مسئول جون شماهستم.
درسته من تهدیدنشدم ولی من هم به اندازه ی شما یاحتی بیشتر جونم درخطره.چون اوناخوب میدونن تا از روی جنازه ی من ردنشن نوک انگشتشونم به شما نمیخوره…
واما راجع به زندگی بامن…خیالتون راحت،زندگی آرومی رو بامن خواهید داشت.
نفس عمیقی کشید و گفت…
+سوارشید،دیرشدبرای جواب آزمایش…

#ازعشق‌چرا‌چشم‌بپوشم‌که‌ندارد
#این‌تازه‌مسلمان‌شده‌با‌کفر‌میانه

قسمت دوازدهم نم نم عشق

یاسر

سوار ماشین شدم و پشت رول نشستم
چند لحظه بعد از من مهسوهم سوارشد.
توی سکوت به سمت آزمایشگاه به راه افتادم و همزمان از آینه ها حواسم به اطراف بود که سروکله ی اون ماشین مشکی پیدانشه.که ظاهرااثری هم نبود…
+شماتوماشینتون‌آهنگم‌پیدامیشه؟
_بله‌ولی‌باب‌میل‌شمانیست
+چرابابا،من‌همه‌چی‌گوش‌میدم،حالایدونشوبزارید..
_بااینکه‌میدونم‌باب میلتون نیست ولی چشم میذارم.
از توی داشبورد یه سی دی درآوردم و توی دستگاه گذاشتم:
باپیچیدن صدای حامد زمانی توی ماشینم انرژی گرفتم..
*مردان ماموریت سخت
مردان روز کارزاریم
تا خون غیرت در رگ ماست
این سرزمین را پاسداریم
ما وارث از خود گذشتن
از نسل عشق و اعتقادیم
ما وَأَعِدُّواْ مَّا اسْتَطَعْتُم
اینک مهیای جهادیم..

+اینننن آهنگه؟
_گفتم که باب میلتون نمیشه…من اهل موسیقی نیستم…
فقط آهنگ های ارزشی وحماسی ازهمین یک خواننده روگوش میدم بقیه اش فقط نوحه و مداحی.
پوزخندی زد و گفت:
+اونوقت این خشکه مقدس بازی نیست؟واقعا که امثال شماها املن.افسردگی نگرفتین؟
_خانم،اعتقادات دین من بادین شما تفاوت داره.من شیفته ی این دینم.لطفاعقایدکسی رو به سخره نگیرید.
همون لحظه به آزمایشگاه رسیدیم،ماشین رو پارک کردم و گفتم:
درضمن به مرورزمان متوجه میشین که من نه تنها افسردگی ندارم بلکه بسیار هم سرزنده ام حالاهم منتظرباشیدتاجواب رو بیارم.
و از ماشین پیاده شدم..

مهسو

من که نفهمیدم چی گفت دقیقا ولی واقعا باید اعتراف کنم به قدری قاطع حرف میزنه که جای مخالفتی نمیمونه.
معلومه خوب به حرف آدم گوش میده چون به تک تک سوالات وحرفهابه ترتیب جواب میده.چه تناقضایی داره این بشر،پولداره،خوش چهره و خوشتیپه،ولی بچه مذهبیه وحسابی مقیده اینجور که مشخصه،خیلی وظیفه شناس و زرنگ هم هست،یکمم بداخلاقه البته.
ولش کن بابا یه مدت تحملش میکنم دیگه..هرچی باشه ازاون همه تنهایی که یه عمرکشیدم که بهتره…
همون لحظه دیدم که از آزمایشگاه بیرون اومد و به سمت ماشین اومد..
بعد از اینکه سوارشد دستشو برد به سمت گوشیش..
+سلام الهام جونم،خوبی فداتشم؟
چشمام اندازه ی یه توپ تنیس گردشده بود…ازاین بعیده..نکنه زنشه…
چه بگوبخندم میکنن
+آره فداتشم جواب آزمایشوگرفتیم،یه سرمیایم خونه برااون جریان که گفتم…
اره…کاری امری؟قربونت یاعلی ع

_کی بود؟کجامیریم؟
لبخند ملیحی زد و گفت:
+مادرم بود…میریم خونه ی ما…
و بعد ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد….

#گویاخداتوراهمه‌چیزآفریده‌است
#ای‌نازنین‌ترازهمه‌ی‌آفریده‌ها

قسمت سیزدهم نم نم عشق

یاسر

به  سمت خونه به راه افتادم،رسیدیم به قسمت سخت ماجرا،آموزش احکام اولیه ی اسلام😁
حالا اگه طرف پسربود یه چیزی،دخخخختره…یاسرفاتحه ات خونده است.مجبورم از مامان و یاسمن بخوام انجامش بدن،مسلمااونابهتربلدن…

_خب،مهسوخانم جواب آزمایشمون خوب بوده الان میریم پیش مادرم و یاسمن یه سری چیزها رو براتون توضیح میدن که لازمه برای مسلمون شدن رعایتشون کنین.ممنون میشم اگر دقت کنید به حرفاشون که سریعتر بریم پیش یه بنده ی خدایی برای اسلام آوردن…

+بله،ممنون،چشم.
به در خونمون رسیدم ریموت روزدم تا دربازبشه، به سمت پارکینگ روندم..
بعداز پارک کردن ماشین پیاده شدم و..
_اینم از کلبه ی درویشیه ما،بفرمایید.خوش آمدید
ولبخندی هم چاشنیش کردم..
«اولین ضربه،اسلام دین مهربانیه»
آروم پیاده شد و پشت سرم اومد
مامان اینارو میدیدم که از در سالن خارج شدن و بالای پله ها منتظرمونده بودن..

مادرمو توی بغل گرفتم و دستشو بوسیدم…
عادت هرروزه ام بود…
«دومین ضربه،وبِالوالِدَینِ اِحسٰاناً»
_الهی قربون قدوبالات برم الهااام جونم.بترکه چشم حسودت.بگوایشالا
«سومین ضربه،مامذهبیاافسرده نیستیم»
بادست ب عقب هلم داد و گفت:بروعقب ببینم هرکول،لهم کردی…مردگنده فک کرده هنوزم دوسالشه …بارآخرتم هست به من میگی الهام جون.
_یوهاهاها.حرص نخور قندعسلم😋😍
_بح سلام یاسمن خانم گل گلاب.میگم بوی ترشی فضاروبرداشته بودا…نگو …
باضربه ای که توی بازوم زد آخم رفت هوا…
_چه ضرب دستی داری تو …اه اه

مهسو

داشتم به صمیمیت و شوخیای یاسرو خانوادش نگاه میکردم که با شنیدن اسمم اززبون یاسمن به خودم اومدم.

+بحححح عروس بعدازاین…خوش اومدی گل من…ببخشید بس که این بشرحرف زدنذاشت اصل کاری روتحویل بگیریم..
بعد هم با خنده بغلم کرد و گونه ام رو بوسید.
لبخندی زدم و سلام دادم
به سمت مادرش رفتم وبغلش کردم و اونم بهم خوش آمد گفت.

دوس داشتنی بنظرمیرسیدن.و برخلاف تصوراتم شوخ و شنگ و سرزنده بودن…پس چراتوی خونه ی ما ازین خبرانبود😞
بعداز تعارفات معمول واردخونه شدیم و روی مبل ها یه گوشه نشستم.
یاسر گفت:ببخشید،میرسم خدمتتون..
و ازپله ها بالارفت…

#غروری‌داری‌ازجنس‌سیاسیون‌آمریکا
#ولی‌من‌اهل‌ایرانم‌مقاوم‌سخت‌و‌پابرجا😌

قسمت چهاردهم نم نم عشق

مهسو

یاسمن کنارم نشسته بود و یه سری از مسائل و احکام اسلام رو برام توضیح میداد..

+ببین خانمی،الان شما چون دینت با دین مافرق داره پس مسلما مسائلش هم فرق داره.البته اصول پرستش یکیه ولی یک سری از احکام رعایتشون الزامیه.
خب،اون مسائلیو که توضیح دادم قبلا اونا واجبات و کلیات هست که یک سری از اونا هم مربوط به خانمهاس.
الهی بگردم داداشم بس که سر به زیر و خجالتیه روش نشده خودش بگه.
و بعد ازین حرف ریزریز خندید و من به این فکر میکردم که یاسر و خجالت😕؟
والا این اینقدربداخلاقه که دیگ جایی برای خجالت نمی مونه….
یهو باصدای آخ گفتن یاسمن توجهم بهش جلب شد..
خندم گرفت،یاسرگوش یاسمنوگرفته بود و میپیچوند و میگفت
+یالااعتراف کن پشت سرم چی میگفتی که میخندیدی؟
++من؟کی گفته من پشت سرت حرف میزدم؟ول کن آخ آخ ..بابا مگه من اون خلافکاراییم که میگیریشون؟آخ ول کنننن
_ولش کنید‌آقا یاسر،گناه داره
++آره آقایاسر ولم کن…خخخخ
خندم گرفت که این دختر چه شیطنتایی داره.مثل خودمه

یاسر‌گوششو ول کرد و روی مبل تک نفره نشست و اخم کرد…
+شانس آوردی مهسوخانم پادرمیونی کرد وگرنه تااعتراف نمیکردی ولت نمیکردم…

اومد رو به روی من و مثل سریالهای تاریخی جلوی روم زانو زد صلیبی روی سینه اش کشیدوگفت:
+آه ای دخترپاکدامن،به راستی که از سلاله ی پاک مریم مقدس هستی.
خدایان توراحفظ کنند.باشد که در رکابتان جان دهم بانو.پدر،پسروروح القدس نگهدارتان

شلیک خندم به هوا رفت.
_وای پاشودختر‌مردم بس که بهت خندیدم.عالی بود.
بعدم براش دست زدم.
تعظیمی کرد‌وشکلکی برای یاسردرآورد و متواری شد و ضربه ی دمپایی رو فرشی یاسر بی نتیجه موند..

یاسر

این دختر زلزله اس
ازهمین روزاول چهره ی واقعیشونشون‌داد.آبروی ماروبرد
نه اینکه خودت خیلی بهتری؟شاگردخودته دیگه آقایاسر…
وجدان جان کافیه😒

_خب مهسوخانم مادرحمام رو آماده کردن.یه دست لباس نو هم مال یاسمنه که هنوز دست نخورده است براتون‌ کنارگذشته اونم.
تشریف ببرید یه غسل طهارت انجام بدید که بریم حاج آقا منتظرمونن.

+بله‌چشم‌ممنون.
_خواهش میکنم.خ وب یادگرفتید دیگ؟خجالت نکشید از یاس بپرسید اگ خواستین.اگرم باهاش راحت نیستین خودم درخدمتم.
سرشو انداخت پایین و گفت
+نخیر،تشکر.بایاسمن خیلی راحتم
_خب خداروشکر .

یاسمن رو صدازدم و اومدتا مهسو رو راهنمایی کنه.
واردآشپزخونه شدم و نشستم،سرمو روی میز ناهارخوری گذاشتم.
به شدت احساس خستگی داشتم…
یکهو یادم اومد که باید با سرهنگ تماس بگیرم و ماجرای صبح رو توضیح بدم..
گوشیمو دست گرفتم و شماره ی همراه سرهنگ رو گرفتم…
بعد از اینکه ماجراروتوضیح دادم و یک سری نکات مهم رو بهم یادآوری کرد‌تماس روقطع کردم.
باصدای سلام به پشت سر چرخیدم.
مهسوبود که از حمام اومده بود،سریع سرموپایین انداختم و جواب سلامشودادم.
_علیکم السلام،عافیت باشه اگرکه حاضرید حرکت کنیم تادیرنشده.

+بله من کاملا آماده ام.
_بریم پس.
_مامان؟حاج خانوم؟یاسی؟مارفتیما
+کجامادر؟
_میریم‌ پیش حاج آقا رضوی
+باشه عزیزم به سلامت.مراقب خودتون باشین.
و بعد جلواومد و صورتامونوبوسید و مهسوروبغل کرد.
_یاسی کو؟
+حمامه مادر
_باشه،خداحافظی کن.راستی بعدش میرم اداره.فعلایاعلی
+یاعلی پسرم

تا امامزاده صالح توی ماشین سکوت برقراربود‌
دلم نمیخاست خلوت روحی مهسوروبشکنم.میدونستم حال خوشی نداره
بعدازرسیدن بی حرف از ماشین پیاده شدیم و به سمت دفتر آستانه رفتیم.حاج اقارودیدم و سلام دادیم.
+آماده ای دخترم؟
باصدای زیروپرازبغضی جواب داد
++بله حاج آقا
+کف دست راستت رو بالا بیاروهرچی میگم دقیقاتکرارکن..

«اشهد انْ لا اله الّا الله و اشهد انّ محمّداً رسولُ الله و اشهدُ انّ علیّاً و ابنائه المعصومینَ حججُ الله و اوصیاءُ رسولِ الله و خلفائه»

شهادتین رو تکرار کرد و

+مبارکه دخترم.ان شاءالله توی این دین بمونی و ثابت قدم باشی.بعدهم یک گواهی مسلمان و شیعه شدن همراه با چندتا کتاب و بروشور بهمون دادوگفت مطالعه کنه…
برگه رو ازش گرفتم
_بدینش به من،کارای قانونیش با من.بریم…
و پشت سرم به راه افتاد..

#خوبان‌هـمیشہ‌با‌سڪوت‌خودسرندانگار‌
#نه‌مذـهبے‌هـاازهـمـہ‌عاشق‌ترندانگار

قسمت پانزدهم نم نم عشق

مهســو

پشت سرش به آرومی حرکت کردم.
یه حس و حال عجیبی داشتم…
خیلی سردرگم بودم،خیلی زیاد..
حس میکردم از یه پرتگاه پرت شدم پایین ولی وسط راه یه دست منو نگه داشته…
نه رهام میکنه نه منوبالامیکشه…
سوار ماشین شدیم.
+خب بریم یه ناهار بخوریم که من یکی خیلی گشنمه.
چیزی نگفتم و فقط به معنای موافقت سرتکون دادم.توی ماشین سکوت بدی برقرار بود…
ولی اصلا تمایلی به شکستنش نداشتم.
_بفرماییداین هم یه رستوران که خیلی هم من عاشقشم…
کیفموبرداشتم و پیاده شدم
کتش رو تنش کرد و توی آینه بغل ماشین موهاشو درست کرد و پیاده شد.
باهم وارد رستوران شدیم.فضای قشنگ و شیک و دنجی داشت.
خوبه، الان تنها جایی که حال نداشتم برم جای شلوغ بود.یه گوشه نشستیم.بعدازچندلحظه رفت که دستاش روبشوره.
وقتی اومد چند لحظه بعد هم گارسون تشریف فرما شد.
+چی میل دارید؟
++خب مهسوخانم انتخاب کردید؟
_نه هرچی خودتون میخورین.
++باشه.پس سامان جان دوتا باقالی پلو با ماهیچه و سالادومخلفاتش بیار.درضمن زیتون پرورده یادت نره
گارسون باخنده گفت
+چشم سیدجان شماجون بخواه.کیه که بده😅
ورفت
_خیلی میاین اینجا؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
+نگفتم مگه؟اینجا رستوران پدرمه. پدر صاحب رستوران های زنجیره ایه( ….)هستن.
با تعجب گفتم
_عججججب،فک میکردم پدرتون شغلشون مذهبی باشه.
تک خنده ای کرد و گفت:
+مگه الان کارش غیرمذهبیه؟😅چه فرقی داره.خدمت به خلق خدا هم یه نوع عبادته دیگ مهسوخانم.
سرش رو پایین انداخت و بینمون سکوت ایجاد شد…

یاسر
_خیلی ناراحتین؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
+مگه فایده ای هم داره؟کلافه ام،خیلی کلافه،من هیچی ازدین شمانمیدونم،عملاهیچی…داغونم آقایاسر…من یه عمری بااین اعتقادات بزرگ شدم.حالا اعتقاداتم که عوض شده هیچ باید توی شرایطی زندگی کنم که نمیدونم کی روزآخرمه…ببخشید اینو میگم ولی من حتی ذره ای شناخت از شماهم ندارم…😔

اینوکه گفت یه قطره اشک ازچشمش چکید پایین..
دلم گرفت،چقدراین دختر شکننده اس…
_لطفاگریه نکنید.ضعف شما همون چیزیه که اونامیخوان.ولی من و شماوخانوادتون که اینونمیخوایم…
ولی راجع به من،بزاریدچندتامساله رو باهم روشن کنیم..فرصت خوبیم هست،من ازونا نیستم که بگم خب چون ازدواجمون برای این کار بوده بهتون سخت بگیرم و کل کل کنم باهاتون،ازاونانیستم که بگم توی کارام دخالت نکن و خودمم بکشم عقب.درسته مصلحت خاصی برای این ازدواج بوده نه علاقه.ولی من خودتاهل وتعهدمومیبینم..
از شماهم میخام اینارودرک کنین.
معلوم نیست این موقعیت چقدرطول بکشه…
ولی من میخام توی این مدت باهم مثل دو دوست باشیم.صمیمی و تکیه گاه برای همدیگه.میخام زندگی کنم.نمیخام از هردوطرف هم کار هم خونه ام که یه خانم بااسم همسر توشه خسته باشم.
متوجهین؟
لبخند ملیحی که حس کردم کمی خجالت هم چاشنیشه زد و سرشو پایین انداخت و گفت:بله میفهمم.خوبه☺️لااقل منم اینجورتنهانیستم.
_بله دقیقا،نمیخام دوتامون احساس تنهایی داشته باشیم.من بچه مذهبیم به قول شما.خدای من و دین من میگه باهمسرت بامهربانی رفتارکن.
پس شک نکنین که اگه امروز برای من مهسوخانم و خانم امیدیان هستین بعدازمحرمیت ،من فرقی با تازه دامادای دیگه ازلحاظ اخلاقی ندارم.نگران نباشید.امن ترین جا برای شما خونه ی من میشه.خونه ی «ما» البته..

به محض این که صحبتم تموم شد سامان اومد و غذاهارو روی میز گذاشت.
+چیزی کم نیست سید؟
_نه پسر ممنون.چیزی خواستم صدات میزنم.
فقط اون مورد که برات پیامک کردم رو آماده کن…
+چشم بااجازه.
ورفت
_خب،بفرمایید…سردمیشه.

ومشغول غذاخوردن شدیم….

#این‌خاصیت‌عشق‌است‌بایدبلدت‌باشم
#سخت‌است‌ولی‌بایددرجذرومدت‌باشم

قسمت شانزدهم نم نم عشق

مهسو

حرفهای جالبی میزداین پسر…کنجکاوشده بودم راجع به اخلاق و رفتارش بیشتربدونم…
هرچی نباشه دانشجوی جامعه شناسی ام دیگه…
ولی خب غرورم اجازه نمیدادبیشترازاین کنجکاوی کنم…

بعداز صرف غذا که انصافا هم خوشمزه بود گفتم:
_اون برگه که ازم گرفتین جریانش چی بود؟
+خب اون یه گواهیه برای این که شما دین ومذهبتون تغییرکرده برای اثبات به مراجع قانونی…
کارت ملی،شناسنامه،مدارک تحصیلی واینادیگه….بایدتغییرکنن…من کارشوانجام میدم
سرموپایین انداختم و اروم گفتم:
_اهان.ممنون
+وظیفس
_بااجازه برم دستاموبشورم…
+بفرمایید
بلندشدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.دستاموشستم و چندمشت آب به صورتم زدم…
خنکای اب روهمیشه دوست داشتم..
به سالن برگشتم…
وقتی به میزرسیدم باصحنه ی جالبی رو به رو شدم…
یه کیک شکلاتی که خیلی خوشگل تزئین شده بود و روش نوشته بود«مسلمون شدن مبارک»

از تعجب دهنم بازمونده بود…
_این…این کیک برامنه؟
لبخند ملیحی زد و گفت:
+صددرصد..مگه بجز شما کسی دیگ الان اینجا هست که تازه مسلمون باشه؟
روی صندلیم نشستم و:
_واقعاممنونم.کیک قشنگیه.فک نمیکردم اهل سوپرایزکردن باشید…
تک خنده ی مردونه ای زد و گفت:
+واقعاشما منواینقدر بد تصورکردین؟من بلدم خوبشم بلدم.حالا اجازه هس بخوریمش ؟اخه بدجوری چشمک میزنه…😂
خنده ای کردم و گفتم:
_باشه باشه بفرمایین…
و کیک رو برش زدم…

یاسر

بعد از خوردن کیک ازرستوران خارج شدیم.
به سمت ماشین رفتیم و سوارشدیم.
_خب بریم که من شماروبرسونم منزلتون…
یکمم کاردارم بایدانجامشون بدم.
و به راه افتادم…

تا رسیدن دم خونه ی آقای امیدیان هردوسکوت کرده بودیم.
دم در خونه پارک کردم …
_اینم منزل شما.ببخشید اگه خسته شدین…
+نفرمایید ممنون ازشما.لطف کردین.
ازخانوادتونم تشکر کنین.

پیاده شد
_من دم در میمونم تا برید داخل خونه.
+باشه‌ممنون.خدانگهدار
_یاعلی
وقتی مطمئن شدم که وارد خونه شده تلفن همراهموبرداشتم
_سلام،مرحله ی اول تموم شد.میریم برا فاز دوم.
و قطع کردم.
سیمکارت رو شکوندم و توی جوب آب انداختم.
عینک دودیمو زدم و به راه افتادم…

#من‌پای‌بدی‌های‌خودم‌میمانم
#من‌پای‌بدی‌های‌توهم‌میمانم

قسمت هفدهم نم نم عشق

یاسر

توی اتوبان مشغول رانندگی بودم که تلفنم زنگ خورد…
زدم روی بلندگو
_جانم‌مامان
+سلام‌پسرم.کجایی مادر؟
_سلام.دارم میرم یه سری کاردارم بعدهم میرم اداره..
+باشه‌عزیزم.مراقب‌خودت‌باش.خداپشت و پناهت.
_یاعلی .
و تماس رو قطع کردم..
بارسیدن به مقصدموردنظرم از ماشین پیاده شدم…
به سمت در کوچک مشکی رنگ رفتم…
زنگ رو زدم…
مدل خاص خودم…
دوتا پشت هم…یکم فاصله یدونه زنگ …دوتا پشت هم دوباره…

باصدای تیک بازشدن در رفتم داخل…کوچه رو ازنظر گذروندم و بعدازاطمینان از نبودن کسی در رو بستم..

یکی از بچه ها اومد سمتم…
+سلام میلادجان..خوش اومدی…چه عجب از این ورا…شنیدم گردوخاک کردی
پوزخندی زدم و به سمت کاناپه ی وسط اتاق رفتم…روش ولو شدم و پاهامو روی میزانداختم…
+سلام … چقد کلاغا فعال شدن جدیدا…خبر گرد و خاکم پخش میکنن؟
+بس کن میلاد…خودت خوب میدونی چه خبره…کلاغا باید حواسشون به ادامس خوردناتم باشه…
با نفرت نگاش کردم و گفتم
_این هفدهمین باریه که بت میگم ازت بدم میادیاشار…
چندش ترین و غیرقابل اعتمادترین آدم روی زمینی برام…
کم حرف بزن…مسعود کجاست؟
+میخای کجاباشه؟خودت بش گفتی بره دنبال کارای مهمونی…
_خیلی خب…حواستو به همه چیز جمع کن…یه تارمو از سر کسی کم بشه خودم میکشمت…
میدونی که انگیزشم دارم…
+چشم رئیس😏کم رجز بخون…
حواسم هست…

پوزخندی به نشونه ی تمسخرزدم و از خونه خارج شدم…
دستمالمو درآوردم و اثرانگشتمو ازروی در پاک کردم…
سوارماشین شدم.و به سمت اداره به راه افتادم.

مهسو

وقتی رسیدم خونه در کمال تعجب بابا و مامان و مهیار خونه بودن.
نکنه اتفاقی افتاده باشه؟
با عجله رفتم وگفتم:
_سلام چیزی شده؟
مامان :وا،سلام.دختر چته .چرابایدچیزی شده باشه..؟
_آخه…آخه..آخرین باری که هممون باهم خونه بودیم رو یادم نمیاد…
ترسیدم …همین
مامان نگاهش پرازغم شدو به بابا که باشرمندگی به نگاه پراز غم مهیارخیره شده بود نگاه کرد…
بابا:نه چیزی نیست دخترم.یاسرگفته تاوقتی که بهمون اطلاع نداده ازخونه خارج نشیم…
راستی شما کجارفتین؟
تازه همه چیزیادم اومده بود.کل وقایع امروز ازجلوی چشمم گذشت..
_لباسم رو عوض کنم میام میگم براتون…
بعداز تعویض لباسم به جمع برگشتم و جریانات رو براشون تعریف کردم.
وقتی شنیدن که یاسرچجور جونمونجات داده کلی ازش تعریف کردن.ومنم کلی حرص خوردم…
تاشب خودم رو مشغول درس کرده بودم.
بعدازشام رفتم توی اتاقم گوشیموبرداشتم و به طناز زنگ زدم..
+سلام‌بفرمایید.
_سلام‌طنازی‌چطوری؟
+ببخشیدشما؟؟؟
_واااااا.طناااز؟؟؟منم ها…مهسو
+ببخشیدنشناختم
_کوفت.خب سرم شلوغ بود.نگو سر خودت شلوغ نبوده.خودت که میدونی چه بدبختیایی سرمون اومده…
+خیلی خب بخشیدمت.ولی خیلی پستی.چون خودمم سرم شلوغ بود درک میکنم فقط…
کمی باهم حرف زدیم و قرارشد فرداصبح بیاد پیشم تا کمی همدیگه رو ببینیم.
بعداز قطع کردن تلفن لباس خواب خرسیمو پوشیدم و روی تخت ولوشدم و چراغ رو خاموش کردم…
حجم فشارهای امروز برام زیادبود…
توهمین افکاربودم که صدای تماس گوشیم اومد…
_سلام آقاسید
+سلام خانم..خوبید؟ببخشیدبدموقع مزاحم شدم
_خوبم ممنون.شما خوبین؟اختیاردارین مراحمین
+غرض از مزاحمت این که ان شاءالله فرداشب خدمت میرسیم برامحرمیت.
البته مادرم صبح اول وقت تماس میگیرن.فقط خواستم شمابدونین واطلاع داشته باشین.
_ممنون.لطف کردین.
+خواهش میکنم.امری نیست؟
_عرضی نیست
+شبتون زیبا.یاعلی ع
_خدانگهدار

بعدازقطع تماسش  افکار مختلف به سرم هجوم آوردن…
ولی بعدازمدتی چشمام گرم شد و به خواب رفتم…

#روزی‌که‌‌نمانددگری‌برسرکویت
#دانی‌که‌ز‌اغیاروفادارترم‌من

قسمت هیجدهم نم نم عشق

یاسر

بعداز قطع کردن تماسم دوتاقرص خواب خوردم که تخت بخوابم…
خوب میدونستم تا تهِ این بازی که شروع شده خواب درست و حسابی ندارم…

********
صبح باصدای یاسمن که داشت خودشو میکشت تا منوبیدارکنه ازخواب بیدارشدم..

_هااااااان چه مرگته…چته…عجبا..بزاربخوابم آخرین روز مجردیموبابا

بعدم به حالت ناله از تخت بیرون اومدم..
_خیرنبینی عجوزه،بااین صدات.اه اه
بترشی ان شاءالله..
+هوووی خانداداش چته هی غرمیزنی…اثرات دومادشدنه؟
همین که تو نترشیدی بازم جای شکرش هست..من به جهنم…

بحث کردن بااین بی فایده اس..
رفتم تو سرویس اتاقم تا دست و صورتموبشورم …قیافمو تو آینه که دیدم وحشت کردم…
یاصاحب صبر…
بعداز مرتب کردن سر و وضعم و مرتب کردن تختم رفتم پایین
وارد آشپزخونه شدم…
عادت به صبحانه خوردن نداشتم…معده ام اذیت میشد…
_سلام براهل بیت…مامان جان تماس گرفتین؟
بابا با کنایه و خنده گفت:
+میبینم که عجله ام داری…ماشالارنگ و روتم که وا شده امروز
بااین حرف همشون خندیدن و من ازخجالت سرموپایین انداختم..
مامان:الهی دورت بگردم گل پسرم.آره عزیزم تماس گرفتم و قرارروبرای ساعت نه شب گذاشتم.با یاسمن برید طلافروشی یه انگشتر نشون بخرید.
_چشم روی چشام.
+چشمت بیبلامادر.خریدای خودتم انجام بده آرایشگاهم برو
_باشه مادری.میدونم بلدم خودم😅
++مگه تاحالاچندباردومادشدی خااان دادااااش؟😂😆
_آی عجوزه تو فکر خودت باش که نترشی
++بابااااا ببینین چی میگه😢
+اذیتش نکن پسر گل دخترمو.پاشیدبریدیالا.
رفتم توی اتاقم و لباسام رو پوشیدم…
حاضرو آماده اومدم پایین و به همراه یاسمن به سمت ماشین رفتیم و راهی شدیم.

مهسو

از صبح که باصدای پلید طناز که توی گوشم جیغ میزد ازخواب پریدم تاالان ک ساعت چهار بعدازظهره سرم دردمیکنه.
بازخوبه مامان به گلبهار خانم که  بعضی مواقع ازش میخادبرای کارای خونه کمکش کنه سپرده بود تا بیاد …وگرنه حسابی دخلم میومد…
خیلی استرس داشتم.حس مزخرفی بود..دوس داشتم جیغ بزنم تا تخلیه بشم…
مامان اومد توی اتاقم و گفت
+مهسو؟؟لباس انتخاب کردی؟اصلا حمام رفتی؟این چ وضعیه که براخودت ساختی آخه ؟
اشک از چشام سرازیرشد…
_مامان؟میشه یکم بغلم کنی؟😢
روی تخت نشستم و گریه سردادم..
دستاشوکه دورم حلقه کرد هق هقم بیشترشد..
_آخرین باری که بغلم کردی یادم نمیادمامان..سالهابودعطرتنتوفراموش کرده بودم…
مامان من میترسم…ازآخرش میترسم..
+هیچوقت مادرخوبی نبودم..اصلا نبودم که بخوام خوب یابدش رو مشخص کنم..
ولی همیشه تو و مهیارروعاشقانه دوس داشتم..
عزیزدلم..پدرت به اقایاسر خیلی اعتمادداره..به منم چیزی نگفته ولی میدونم که حرفی روالکی نمیزنه…
خودت رو به دست سرنوشت بسپار ماه من..
با حرفاش آروم شده بودم..
بوسیدمش
_ممنون..حالم بهترشد..هرازگاهی آغوشتو به روم بازکن..
خنده ای کرد و گفت
+چشم بلاخانم.سرم رو بوسید و ازاتاق بیرون رفت..
******

به ساعت نگاه کردم راس نه بود..
باصدای زنگ آیفون از جام پریدم..

مهیار به سمت آیفون رفت و دررو بازکرد..
خداروشکر کردم که این بارقرارنیست چای ببرم.
اول از همه پدرش واردشد.آدم بادیدن چهره ی باباشون یه حس خوبی بهش دست میداد.
باهاش سلام کردم و به رسم ادب لبخندی هم چاشنیش کردم..
بعدازاون هم نوبت به الهام خانوم و بعدهم یاسمن رسید..
یاسمن منوسفت بغل کردوگونه ام روبوسید.منم همینطور..دم گوشم آروم گفت:خوشگل شدی زن داداش
_بروبینم بچچچه.

ازکنارم رد شد ..آخرین نفر یاسربود…
این بار کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن یقه دیپلمات سرمه ای…که واقعا بهش میومد..تک خنده ای کرد و سر به زیر دسته گل رز رو بهم داد…
شیک و ساده..
+تقدیم‌به شما
_ممنونم
به سمت جمع رفتیم و بهشون ملحق شدیم…

#اگردرمان‌تویی
#دردم‌فزون‌باد

قسمت نوزده هم نم نم عشق

‍ پدرمهسو:اختیارمام دست شماست حاج اقا…بفرمایید.
بعدازسلام و احوالپرسی پدرم با حاج اقا مهدویان ،ایشون بعد از پرسیدن مقدارمهریه ی تعیین شده برای عقدموقت ومدت زمانش که ما یک هفته تعیین کرده بودیم صیغه ی محرمیت رو جاری کردن…
+بااجازه ی بزرگترای مجلس…بله…
من هم بله رو دادم و …
رسما صاحب همسرشدم…

مهسو

باورم نمیشد…
یعنی الان دیگه من همسر یه مردم؟؟؟
باورم نمیشه…
چه نقشه ها که برای زندگیم نداشتم…
چه نقشه هایی که نقش برآب شد…

یاسر جعبه ای رو از مادرش گرفت و درش رو باز کرد…
یاسمن:اینم حلقه ی نشون عروس خانمیمون…امیدوارم خوشت بیاد فداتشم..البته خوشت نیاد هم حق داری…سلیقه ی این داداش خلمه…
همه به حرف یاسمن خندیدن…
و فقط من دیدم چشم غره و خط و نشونی رو که یاسر برای یاسمن کشید…
به سمت من برگشت و دستشو اروم جلو اورد…
باصدای زیری گفت
_میشه دست چپتون…یعنی..چپت رو..بدی؟
دستمو اروم توی دستش گذاشتم …
لرزیدن دستش رو به وضوح حس کردم..
شنیدم که زیر لب گفت..

+ #بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم
خدایا به امیدتو..
باگفتن این جمله انگار چیزی درونم فروریخت و به جاش حس آرامش وجودموپرکرد..
انگشتم رو گرفت و سردی انگشتر رو توی دستم حس کردم…

هردومون همزمان نفس عمیقی کشیدیم و…
هنوز دستم توی دستش بود…
سرم رو آوردم بالا تا دلیلش رو بفهمم که با دیدن اشکی که از گوشه ی چشمش ریخت شوکه شدم…
+قسم میخورم که نزارم این وسط تو بازی بخوری…فقط بهم اعتمادکن

چیلیک
یاسمن:عجبببب عکسی شد…ایول الله
شکار لحظه ها بودا
الحق که رشته ی عکاسی برازنده امه…

لبخندی زدم و تا اومدم حرفی بزنم یاسر گفت…
+شمااین استعداداصلیتو نگه دار بمونه برای روز عقد …عکسای اون روز قشنگتره..
نگاهی بهم کرد و ادامه داد..
+…مگه نه مهسو؟

دویدن خون به صورتم رو حس کردم…

نگاهی به یاسمن انداختم و گفتم
_یاسر هرچی میگه درست میگه خواهر شوهرجان…

بازهم صدای خنده ی جمع…
و نگاه شوکه شده ی یاسر….

#من‌خواستم‌زین‌پس‌تمام‌ماجرا‌باشی

قسمت بیستم نم نم عشق

یاسر

بعد از صرف شام راهی خونه شدیم
به خونه که رسیدیم گفتم:
_بابابااجازتون من برم یه چرخی بزنم یکم فکرم درگیره…
+چیه خان داداااش؟درگیرعروس خانمی؟
باخنده نگاهی بهش کردم و گفتم
_اونوقتم که باشم…نبینم تو زندگیه مادخالت کنیا…
باآویزون شدن لب و لوچه اش صدای خنده امون کوچه رو برداشت
++باشه باباجان،بروپسرم.مراقب خودت باش…فعلا
_چشم حاجی..یاعلی همگی

دوباره پشت فرمون نشستم و به سمت مقصد روندم..
*******

همیشه عاشق اینجا بودم…
اینکه ببینی کل شهر زیرپاته حس خوبیه…
حس میکنی مشکلات دربرابرت قدرتی ندارن و خلع سلاحن…
جذابه…

گوشیموازجیب کتم بیرون آوردم به ساعت نگاه کردم…۲شب بود…
نمیدونستم کاردرستیه یا نه ولی…پیامک زدم
_«سلام بیداری»

بعد از گذشت چن ثانیه صدای زنگ پیامم بلندشد…
#پس‌توهم‌بیداری…

+«سلام،بله..شماچرابیدارید؟»

هیچوقت از پیامک دادن خوشم نمیومد،دلو به دریا زدم و دکمه ی اتصال رو فشاردادم..
بوق اول…بوق دوم…بوق سوم

+الو…
_سلام
+سلام
_ازپیامک دادن خوشم نمیاد…شرمنده
+موردنداره…میتونم حرف بزنم
_حالت خوبه؟چرانخوابیدی؟
+من خوبم.شماخوب هستین؟خواب به چشمم نمیادذهنم درگیره
_اولا این که من یه نفرم…شما گفتن رو زیاددوس ندارم.ممنون میشم اگه منوجمع نبندی.الان دیگه همسرمنی،موردنداره ..دوما ذهنت درگیر چیه؟بریزبیرون…
+سختمه مفرد به کار ببرم آخه..
_سخته ولی لطفا عادت کن…من و تو قراره دوست باشیم برای هم…
+باشه..
_خب،نگفتی‌درگیر چی هستی؟یادت نره ازین به بعد کل حرفاتو باید بگی تا بتونم مراقبت باشم..پس یالا بریز بیرون…

مهسو

کمی مکث کردم…
_نمیدونم آقایاسر…یعنی…یاسر
خودم کلی خجالت کشیدم..برام واقعا عجیب بود..این همون پسریه که روز اول بهش گفتم امل و مسخره اش کردم؟؟؟
پس حالا چرا…
+میفهمم…وقتی آدم نمیدونه چرادلش گرفته و ذهنش مشغوله کار خیلی سخته…
دراصل اگه بدونی چرادرگیری داری زیادحاد نیست آخه خود به خود نصف ماجرا حل شده محسوب میشه…
_ظاهرااینجوره…امیدوارم ته همه ی این بازیا یه نتیجه ی خوب باشه لااقل…
+شنابلدی؟
_چی؟😳چه ربطی داره؟
+واضح بود..شنابلدی یا نه؟
_خب..خب آره چطور؟؟؟
+پس اینومیدونی که وقتی دریاطوفانی میشه دست و پازدن فقط غرقت میکنه…
پس باید خودتو به جریان آب بسپاری تا طوفان تموم بشه…

ازاین تعبیر قشنگش ذهنم آروم شد…یه حس اعتماد به دلم حاکم شد…درست مثل وقتی که اون جمله رو گفت:
« #بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم »

_تعبیرزیبایی بود.آرومم کرد…راستی اون جمله رو که گفتی موقع حلقه انداختن…
اونم آرومم کرد.مثل آبی که روی آتیش ریختن…شنیده بودم ارامش میده ولی باورش نداشتم…

+خوبه که تونستم آرامشو بهت القاکنم اونم به وسیله ی زیباترین جمله ی دنیا…

لبخندی زدم و…
_ممنون
+بودن وظیفه ی منه…بروبخواب فردامیام ببرمت دانشگاه.
درضمن از بدقولی متنفرما

خنده ای زدم و گفتم…
_این یه مورد رو حسابی یادم میمونه سیدیاسرخان..

صدای تک خنده ی مردونه اش و بعدش
+شب خوش
_شب بخیر

#ماییم‌و‌نوای‌بی‌نوایی
#بسم‌لله‌اگر‌حریف‌مایی

نویسنده رمان محیاموسوی

ادامه دارد


فصل اول رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قسمت اول تا ده

رمان نم نم عشق قسمت یازدهم تا بیستم

رمان نم نم عشق قسمت بیست و یکم تا سی

رمان نم نم عشق قسمت سی و یکم تا چهل

رمان نم نم عشق قسمت چهل و یکم تا پنجاه

رمان نم نم عشق قسمت پنجاه و یکم تا پنجاه و هفت (پایان فصل اول)

منبع: http://e-smaeil.blogfa.com

رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قبلا در  کانال تلگرام حجاب و عفاف به آدرس زیر که متعلق به سایت ایران حجاب است منتشر شده است.

در کانال تلگرام حجاب و عفاف مطالب فرهنگی ومرتبط با حجاب اسلامی منتشر می شود و معمولا هر شب یک رمان داریم

از طریق لینک زیر می توانید عضو کانال ما شوید.

 

http://telegram.me/joinchat/Bs56GzwPpndQmrAXgrtP5A

‍ ‍ ‍ قسمت_اول نم نم عشق

روزهایم راورق میزنم..
در لابلای ورق های هزار رنگ این دفتر هرازگاهی بوی خوشتری به مشامم میرسد..
گاهی رنگهایم زیباترند..
من،دخترسرسخت سرنوشت خودم..
روایتگر روزهای خوشبوی زندگی هستم…
روایتگر

____________
_وااای خدا..یکی نیس بگه دختر،آخه آبت نبود،نونت نبود جامعه شناسی خوندنت چی بود؟؟
+چقدغرمیزننننی تو آخه…
_همش تقصیرتوعه..تو منو آوردی این رشته
+ای خدا تاوان کدوم گناهم همنشینی بااین معیوب العقله؟؟
_برو بابا…اخه تو برامن توضیح…
+واااای،طنازدودقیقه برای رضایت خدا سکوت کن…

اه حتما باید ضایعش کنم…خب آخه دختر تو که میدونی دوساله داری میخونی این رشته رو پس دیگ دردت چیه هی غرمیزنی…
سرهرامتحانی اوضاع همینه…
پاشدم رفتم تو اشپزخونه اون پلانکتون هم با گوشیش سرگرم بود انگار نه انگار امتحان داریم..
یهوبانیشخند داد زدم
+چی میخوری بیارم پلانکتون؟
جیغش رفت هوا..میشناختمش..😜
_پلانکتون خواهرشوهر نداشتته
+فحشای جدیدیادگرفتی عمووویی😂
_کوفت
+عخی چ بددهن
ی نگاه چپ چپ بم انداخت ک شلیک خندم رفت هوا..
دختره ی لوس..
میوه های اسلایس شده رو توبشقاب چیدم و کنارشم دوتا ساندویچ ژامبون باسس گذاشتم دوتا لیوان نوشابه تگری هم ریختم…
مشغول خوردن شدم..دوردهنم سسی شده بود درهمون حال گفتم
+بیابخوردیگ نفله..چیه هی منودیدمیزنی
_نیس خعلی جذابی
+تاچشات دراد
_پرو
+رودایره لغاتت کار کن..
_میگما خوبه ماه رمضونه ها..فک کن مهیارتون الان بیاد خونه…
+اهههه باز ضدحال زدی؟؟بزاردولقمه کوفت کنم خب..

دیگ ب خوردن ادامه ندادم…
مهیار برادر بزرگترمه…توخونواده ما که همه مسیحی ان فقط مهیار شیعه است…
وقتی هجده سالش بود شیعه شد..
اونم تحت تاثیر اون رفقای رومخ املش..
اصلا ذره ای نمیتونم درکش کنم…
من ب جای بابابودم طردش میکردم..
پسره ی خیره سرو..
ولی خب..ازونجایی که بابام دریایی از محبت و منطقه،متاسفانه دست مهیارو تو انتخاب راه و رسمش بازگذاشت…
البته خب ی چن وقتیوباش سرسنگین بود..
مهیارم خداروشکر جدازندگی میکنه…
البته تاقبل ازشیعه شدنش رابطه ی من و اون عالی بود ولی خب…
لابدازنظراون ما نجسیم..والا..پسره ی…
اه چندش ولش کن…
طنازرو راهی خونه اشون کردم و بعدش با خیال راحت ولوشدم روی تخت خواب نازنینم…

رمان نم نم عشق
رمان نم نم عشق

قسمت_دوم نم نم عشق

وسطای خواب شیرینم بودم که صدای آیفون بلند شد…
تف به من که خوابم سبکه
ایفونو ورداشتم یه پسر بود که پشتش به آیفون بود و من دیدی بش نداشتم…
+کیه؟؟
پسرکه صدای بمی داش همونجورپشت به من گف
_سلام،میشه چن لحظه تشریف بیارید دم در؟
+اوکی
اِشارپ پاییزیمو انداختم روی دوشم ویه شالم رهاکردم روموهام..
از وسط باغ گذشتم و رسیدم به در…
بازش کردم و بازم اقاپسرمحترمو پشت ب در دیدم…

یــاسر:

برگشتم سمت در…ولی با دیدن صحنه روبه روم یه قدم رفتم عقب و سرموانداختم پایین…
استغفرالله…
_سلام خواهرم
+ایووول بابا،بزار بگم،حدسش کارسختی نیس..رفیق اون مهیار املی.درسته؟
_مهیارامل؟؟؟؟
اینوباتعجب فراوون گفتم
باصدای پوزخندی سرمو بالااوردم که با دیدن وضعیت دخترک روبه روم دوباره به حالت قبل برگشتم
+اوووپس،مای گاد..باشه بابا فهمیدیم چشمت پاکه.خونه مهیاراینجانیس.من موندم اون داداش خل و چل من به شماهانگفته اینو؟
چی می گفت این؟؟؟مهیار کیه؟داداش؟
_خانم محترم انگاری اشتباهی پیش اومده من با اقای مهندس مهرداد امیدیان کاردارم…
به وضوح دیدم که دختره جاخورد..
+با پدرم؟؟پدرمن باامثال شماها چکارداره؟
چه دختربددهنی اه…نچسب
هوی یاسر مگه قراره بچسب باشه؟؟پرو
_خانم محترم من بامهندس قراردارم به من گفتن خونه منتظرشون باشم..اصا یه چن لحظه..
گوشی اپلمو از جیبم دراوردم روی اسم مهندس ضربه زدم تماس برقرار شد…پشتمو به دخترک کردم ومنتظرپاسخگویی شدم..

مهندس:بله‌جانم‌پسرم
_سلام مهندس.خسته نباشید
مهندس:سلام ممنونم.جانم؟؟؟
_مهندس من طبق قرارمون دم‌در هستم‌تشریف نداریدانگار؟؟دخترخانمتون گفتن البته
مهندس:اوه شرمنده یاسرجان برو داخل بشین تا بیس دقیقه‌دیگ رسیدم ..بازم متاسفم
_ممنون منتظرم پس.خدا نگهدار
و تلفنوقط کردم..من از بدقولی متنفرررم

قسمت سوم نم نم عشق

مهســو

پسره همونجور که سرش پایین بود گف:پدرتون فرمودن داخل منتظرباشم چن دقیقه دیگ میرسن…

+اوکی بیاتو
اومد داخل درو پشت سرش بستم…راستش ترسیدم ببرمش داخل خونه..درسته مسیحی بودیم ولی منم یه دخترم…
ترجیح دادم بزارم توی حیاط منتظرباشه…
بادست به آلاچیق اشاره کردم و گفتم
+میتونید اینجامنتظرباشید..
با گفتن لفظ متشکرم به سمت الاچیق رفت و نشست‌…
ازش دور شدم..
رفتم توی آشپزخونه ‌تا براش قهوه دم کنم…
ازپشت پنجره شروع کردم دیدزدنش…
قدبلند چارشونه بود و هیکل ورزشکاری قشنگی داشت…ازون قلمبه ها نبود شیک بود..
موهای مشکی که حالت خاصی شونه کرده بود مثل مهیار…
صورت کشیده و گندمگونی داشت و چشایی که فقط برای یه لحظه دیده بودمشون…
ابی یا سورمه ای حتی…
و یه شکستگی بالای ابروی راستش که چهره اشو خشن جلوه میداد
ولبایی که برجسته وقلوه ای بودنش ازدورهم معلوم بود.
یه پیرهن یقه دیپلمات مشکی که دکمه هاشم تااخر بسته بود و شلوار کتون  نوک مدادی و یه کیف سامسونت شیکم دستش بود..
وااای مهسو کارت به جایی کشیده که این بچه بسیجیارو انالیزمیکنی؟؟؟
قهوه اماده شد و ریختمش تو یه فنجون و با ی برش کیک خونگی بردم براش..
گذاشتم جلوش که با حرفی که زد حسابی از دست خودم و خنگ بازیام کفری شدم…
_لطف کردید خانم.ولی من روزه ام
+عه چیزه…شرمنده حواسم نبود..
و سریع سینی رو برداشتم و ازونجادورشدم

خاااک توسرت مهسو..ببینم شرف باباتو به باد میدی یا ن؟؟؟
توهمین فکرابودم که صدای جیغ لاستیکای ماشین بابااومد…
چه عجب بعد از دوروز به خونه برگشت..اونم لابدبخاطر این پسره اس…
رفتم توی اتاقم و روی تخت ولوشدم و فکرمو رها کردم..
هه..مسخرس..
زندگیمونومیگم..
ازوقتی یادمه همین بوده وضعمون..
پدرم مدیرعامل بزرگترین شرکت داروسازی ایران بود.و مادرمم جراح قلب
هیچکدومشون هیچوقت خونه نبودن..
همه کسم شده بود مهیار از بچگی که اونم ازهجده سالگیش ازینجارفت…
منم دیگ باش ارتباط انچنانی نداشتم.مگه هرازگاهی ک میاد یه سر به بابامامان میزنه.
خودمم که..
دختر همیشه تنها..مغرور..سرکش..جذاب وپولداربین رفقا
رفقایی که مگسن دورشیرینی..
هیچوقت دور و ور پسرجماعت نرفتم حوصله دردسر نداشتم..
بااینکه دینمون اسلام نیس ولی بابا روی ارتباطم با جنس مخالف حساسه…
ولی خب نوع پوششم…
ازفکر و خیال رهاشدم و‌دوباره خوابیدم…

#قهرمانیزگواهیست‌به‌شیدایی‌مان😋
#عشق‌فیروزه‌ی‌اصل‌است‌ترک‌خواهدخورد

قسمت چهارم نم نم عشق

یـاســر

بعدازتموم شدن حرفامون بامهندس ازخونشون خارج شدم…خونه ای که قراربود…
هوووف
سوار پرادو عزیزم شدم..
به سمت خونه روندم…
_ماماننننن
_حاج‌خااانمممم
_الهام‌جووونم
باصدای مامان که از پشت سرم میومد دومتر پریدم هوا
+مامان و یامان،صدبارنگفتم به من نگو الهام جون؟خجالتم نمیکشه پسره صدکیلویی
_عههه واااا الی جون من کجا صدکیلوام؟من همش هشتادوهفتام
+اگه جرعت داری وایسا تا الهامونشونت بدم
با خنده از پله ها میدوییدم بالا و گفتم
_نامردم اگه وایسم
و خودمو شوت کردم تواتاقم
صداش میومد که می گفت:
+خدایاایشالاهمیشه پسرم بخنده
خنده ای رو لبم نشست ولی با یاداوری مهندس و حرفاش اخمی نشست رو صورتم..
چته یاسر؟مگه تو نمیدونستی قراره با کی روبه رو بشی؟مگه ازقبل درجریان نبودی ؟
بودم وجدان جان بودم ولی…
ولی نداره دیگ…شغلته..مجبوری…
باهمین افکار سرمو گذاشتم رو بالش تا ی چرت بزنم…

مهسو

+چیییی بابا؟؟؟؟؟بگو که شوخیه
_نه دخترم شوخی نیست..
به قیافه جدی بابا نگاه کردم..چی میگفت؟؟؟من؟شیعه بشم؟؟؟اونم برای ازدواج بااون پسرک؟
عمممممرا
_بابا اخه شمارو به مسیح قسم چیشده؟
+قسم نده دختر…خودت میفهمی..حالا هم برو خودتو برااخرهفته اماده کن…درضمن..یاسر پسر مذهبی هست و نفوذشم همه جا زیاده..دلم نمیخاد با سرتق بازیات زندگی و جون چندین هزارادمو به بازی بگیری

بابا چرااینقدمبهم حرف میزد؟؟مگه یاسر کیه؟؟
وای عیسی مسیح خودت کمکم کن..
میدونم بنده خوبی نبودم ولی دستموبگیر…
رفتم تواتاقم..
باباگفته بود اخرهفته ینی پس فردا برای خواستگاری رسمی میان…
رفتم جلوی اینه به خودم نگاه کردم..
صورت سفید و موهای لخت طلایی که خیلی بلندبود و بابا اجازه نمیدادکوتاشون کنم..
چشمای خمارخاکستری و لبای قلوه ای سرخ که هیچوقت جز برق لب چیزی بهشون نمیزدم
و بینی قلمی که خدادادی عمل شده بود..
و هیکلی که به لطف کلاس های مختلف و باشگاه بی نقص بود…
خنده داربود که قراره من مهسو امیدیان دخترسرسخت روزگار بخاطر اهداف دیگران زندگیم که سهله..دینم رو هم عوض کنم…
یا عیسی مسیح

قسمت پنجم نم نم عشق

یاسر

توی این دوروز کل کارامو راست و ریس کردم‌ قراربودامشب برم خواستگاری دختری که قراربود زندگی همه رو نجات بده…ای خدا قربونِ کَرمت
با لبخند رفتم توی سالن
توی اینه قدی نگاهی به خودم انداختم..
کت شلوار سورمه ای به رنگ‌چشمام و پیرهن مردونه‌ی دیپلماتی که زیرش پوشیدم ..
موهامم خیلی خوشگل دومادی شونه کرده بودم..
باباو مامان از پشت سر باذوق نگام میکردن…
ومامان توی چشمای سورمه ایش هاله ی اشکی بود…
رفتم جلو دست انداختم دورکمرش و گونشوبوسیدم و گفتم:الهی قربونت برم اخه چراگریه؟
_اشک شوقه مادر
و پشت بندحرفش سرموبوسید
یهودیدم یه چیزی خورد تو کمرم برگشتم عقب که یاسمن و  بااخمای درهم دیدم…
+قربون اجی اخموم برممممم
باعشق بغلش کردم که گف
_زن که بگیری دیگه منو ندوووس
+لوس نشو خره خعلیم ترو دوس
راه افتادیم و من به این فک میکردم که من عشق میخاستم…ولی الان..

مهسو

باصدای ایفون نگام کشیده شد سمت در..
دیشب تاحالا خوابم نبرده بود…
حرفای بابا تو گوشم زنگ میخورد…
اینکه گف اروم باشم مثل همیشه منطقی برخورد کنم تا یاسربیاد و همه چیوخودش بگه برام…
اخه  این پسره کیه؟یهو ازکجاپیداش شد؟؟اه چندش

قراره با زندگیم چیکارکنن اینا…
باصدای احوالپرسی ازافکارم جداشدم..
امشب مهیارم اومده بود…اعتراف میکنم بعداین همه مدت دلم براش تنگ شدن بود..ولی وقتی خواسته بود بام حرف بزنه ازخودم روندمش…
باصدای مادرم که می گفت چای ببرم به خودم اومدم هفتاچای خوشرنگ ریختم و یه صلیب روسینه ام کشیدم و به عیسی مسیح دلموسپردم و وارد پذیرایی شدم…
با لبخندی مصنوعی به افرادی که به احترامم ایستاده بودن سلام دادم..چای رو اول ازهمه به پدر یاسرتعارف کردم که خیلی خوشتیپ بود و فهمیدم یاسر جذابیتشو ازون به ارث برده
جانممم؟جذابیتتتت؟خفه شومهسو
نفر بعدی مادرش بود که چادر مدلی زیبایی سرش بود و چشمای آبیش خودنمایی میکرد…مثل پسرش
نفر بعدی دخترشون بود که اونم مثل مادرش چادری بود و روسریشو مدل جذابی بسته بود..
و نفربعدی یاسر…همونجور که سرش پایین بود چایی روهم برداشت..
ایش مزخرفِ امل…

#زمانه‌خواست‌که‌در‌معرض‌خطرباشم!
#که‌من‌کنارتو… #ازتو… #غریب‌ترباشم
😔😞

قسمت ششم نم نم عشق

چای رو به بقیه تعارف کردم و نشستم…بابام گفته بود امشب به احترام عقاید اوناهم ک شده لباس پوشیدنم آراسته باشه..
فک کنم ازین به بعد تیپم همینجوره…
تواین افکاربودم که باصدای پدرم به خودم اومدم..
_دخترم مهسو؟سیدیاسرو راهنمایی کن تواتاقت
به سمت اتاقم رفتیم تعارف زدم رفت توی اتاق درو نبستم..شنیده بودم مسلمونا حساسن رواین موضوع…مسخره ها😒
نگاه جدی بهم انداخت و گفت:میشه لطفا در رو ببندین؟قراره ی سری حرفای مهم بهتون بگم…

واقعا جاخوردم،فکرشم نمیکردم..ینی واقعا اراده داره بامن تواتاق تنهاباشه؟
چه جالب
دروبستم و روی کاناپه روبه روش نشستم.و باغرورزیادگفتم:

+خب،میشنوم…قراره با زندگیم
چکارکنین؟

یاسر
نفس عمیقی کشیدم و نگاهمودوختم به گلدون روی میز تاتمرکز کنم…
_من سیدیاسر موسوی بیست و هفت ساله سرگرد ارتش هستم…نمیتونم بگم دقیقا کدوم بخش ولی تاهمین حدش هم براتون کافیه.چندوقت پیش مشخص شد که یه سری افراد با علائم خاصی از یه بیماری ناشناخته میمیرن..اونهارو توی قرنطینه نگه داشتیم وویروس رو شناسایی کردیم مشخص شد که اون افراد تحت درمان با یه سری داروهای خاص بودن..
رد داروهارو گرفتیم تابه دوتا لابراتوار معروف داروتوی ایران رسیدیم..
که متاسفانه یکی ازونا کمپانی پدرشماس

به اینجای صحبتم که رسیدم به وضوح جاخوردنشودیدم…مکثی کردم ولیوان آبی براش ریختم وقتی از اروم شدنش مطمعن شدم ادامه دادم:

تحقیقاتمون شروع شد و بعد از اثبات بی گناهی هردو مدیرعامل های دوشرکت متوجه شدیم که تعدادی جاسوس وخرابکار توی هردوشرکت هست…
پدرتون رو تهدید کردن چند وقت پیش که یا باهاشون همکاری میکنه یا ….
شمارو به قتل میرسونن..
اینو که گفتم با وحشت بهم نگاه کرد…

_آروم باشید..من براهمین اینجا هستم..راستش این تهدیدرو برای مدیرعامل شرکت پرند هم داشتن..که خب ماتصمیم گرفتیم به روش خودمون ازتون محافظت کنیم.
من و همکارم با شما و دختر مدیرعامل شرکت پرند ازدواج میکنیم.
ویجورایی مسئولیت حفاظت از شما باماس..
لبخند اطمینان بخشی زدم و حرفموتموم کردم..

#گفته‌بودم‌به‌کسی‌عشق‌نخواهم‌ورزید
#آمدی‌و‌همـه‌ی‌فرضیه‌ها‌ریخت‌به‌هم!

قسمت هفتم نم نم عشق

مهسو

توشوک حرفاش بودم..
دختر مدیرعامل پرند؟؟ینی طناز؟همون پلانکتون خودمون؟؟؟
قتتتل؟بافکرش مو به تنم سیخ شد..

با درموندگی به ناجیم نگاه کردم که لبخند مطمئنی زد و گفت:
_من قول میدم همه چی خوب پیش میره.به شرطی که شماهم کمال همکاریو با ماداشته باشین…

سرمو انداختم پایین ولی با یادآوری چیزی سریع گفتم:
+حتمابایدمسلمون شم؟؟؟
_بله،وگرنه ازدواجمون صحیح نیست…منم برام سخته که با یه خانوم نامحرم…متوجهین که؟البته میفهمم که براتون سخته ولی خب…برای نجات جونتونه…

+باشه،میفهمم
لبخندی زد و گفت:
_برای امشب بسه.بریم پایین و جواب مثبتو اعلام کنیم.حرفای دیگه هم بعد عقد میگیم ان شاء الله
از جام بلند شدم و گفتم
+اوکی  بریم و جلوتر رفتم
دم در تعارف زدم که گفت
_خانما مقدم ترن  و دستشو به نشونه احترام دراز کرد
با لبخند محوی ازاتاق اومدم بیرون و اون هم کنارم راه میرفت..
پایین که رسیدیم پدرش گفت
_خب شیرینی رو بخوریم یا نه دخترم؟
سرموانداختم پایین ،برای اولین بار گرمای خجالتوحس میکردم..
باصدای آرومی گفتم:هرچی پدرم بگن
که پشت بند حرف من صدای دست افراد و کِل کشیدن یاسمن خواهر یاسربلندشد…

بعدازتعیین مهریه و شیربها قصدرفتن کردن که یاسر شماره منوگرفت و گفت فردامیادتابریم برای آزمایش…

بعدازرفتن مهمونا داشتم از پله ها بالا می‌رفتم که با صدای بغض دار مهیار برگشتم:
_آی جوجه رنگی؟داری عروس میشی بازم داداشیو دوس نداری؟
نمیدونم چرا با این حرفش کل نفرتم ازش دودشد رفت هوا…
شاید چون ازین به بعد قراربود منم دینم بااون یکی بشه..هرچند بدون عقیده..بااجبار…
خودمو توبغلش انداختم واجازه دادم اشکام جاری بشن
+دلم برات تنگ شده بود زشتو
_منم همینطور پرنسسم
بعداز یکمی دردودل با آقاداداش رفتم توی اتاقم و بعدازتعویض لباس و مسواک زدن رفتم تو رختخواب که صدای پیامک گوشیم اومد که از یه شماره ناشناس بود
نوشته بود:
«سلام
صبح ساعت هفت آماده وحاضر دم درباشیدلطفا..
ازبدقولی متنفرم
سیدیاسر»

واه واه چه مغرور…چه تاکیدیم روی سیدبودنش داره..لوووس
زنگ بیدارباش رو تنظیم کردم و خوابیدم…

#بسیجی‌هستم‌و‌بایدخطابت‌‌من‌کنم‌خواهر…
#تورادیدن‌به‌چشم‌خواهری‌سخت‌است‌میفهمی؟

قسمت هشتم نم نم عشق

مهســو

باصدای آلارم گوشیم ازخواب خوش پریدم…
شروع کردم فحش دادن به یاسر…

_توووروحت پسر
آخخخخ
پام محکم گیر کرد ب تخت خواب و با کله شوت شدم روزمین…
آخ ننه…

توی سرویس اتاقم دست و صورتم وشستم و کمدلباسامو باز کردم..
یه مانتوی سرمه ای تا روی زانو پوشیدم که روی آستیناش و روی جیباش پاپیون سفید داشت و همین بانمکش کرده بود.هم ساده بود هم شیک.
شلوار جین سرمه ایم رو هم پوشیدم
یه شال سفید سرمه ای ازتوی کشو درآوردم و یه مدل خوشگل بستم
چتریهامم ریختم بیرون..
آرایشم که نیاز ندارم فقط یکم برق لب زدم و چون چشمام پف داشت یه ریزه خط چشم.
خخخ مهسو پرو آرایش نکردی مثلا؟
وجدان جان ببندش.اینجور اون بچه سید فکر میکنه ازش ترسیدم .والااااا
کفشای عروسکیه سفیدم که پاپیون سرمه ای داشت رو پام کردم و یه کیف ستش هم برداشتم
گوشیمم که عضوجدانشدنی از بدن بزرگوارم بود.
خخخخ

ازپله ها رفتم پایین دیدم مهیار داره میلمبونه
_خفه‌نشی برادر
بااین حرفم یهوپریدگلوش
مامان:آروم گل پسرم چی شدی عزیزم؟
_اَییییی مامان من دخترم نه این چنار…
صبحانه نخوردم چون نمیدونستم باید ناشتاباشم یا نه…
با صدای زنگ تماس گوشیم رشته افکارم پاره شد و:

_بله
یاسر:سلام.پایین‌منتظرم.دودقیقه‌دیگه میبینمتون‌ یاعلی

اصلا نذاشت حرف بزنممما
چه امر و نهی هم میکنه،اصلا حالا که اینجوره دیر میرم..
والا،به من میگن مهسو خانم.بعععله
بعد از یک ربع رفتم از خونه بیرون ولی با بازکردن در از دیدن تصویر روبروم حسابی جا خوردم…

#شکست‌آخر‌سکوت‌خانه‌ی‌من
#کسی‌درمی‌زندعشق‌است‌شاید

قسمت نهم نم نم عشق

چیییییی وای خدای من هیچکس توکوچه نبود…ینی اصلا نیومده؟
همون لحظه گوشیم زنگ خورد…
باخشم زیادتماسووصل کردم

_منومسخره‌کردی شما؟؟؟
با خونسردی جواب داد
+اولا سلام ،دوما من که گفتم تادودقیقه دیگه منتظرم،فک میکنم حرفم واضح بود.من اینقد بیکارنیستم که شما لج کنین و بخاین با من کل کل کنین.نازکشیدنم بلدنیستم.الانم آدرس رومیفرستم تشریف بیارید.نیم ساعت دیگ منتظرم…توجه کنین فقط نیم ساعت.یاعلی.
تااومدم منم حرفی بزنم صدای بوق آزادپیچیدتوگوشم…
این بشر خییییلی بی نزاکته…نه میزاره حرف بزنی نه ….
نه چی مهسو..ها؟نه چی؟تو معطل کردی تو خواستی لج کنی اون بی نزاکته؟
باخشم حاصل از نتیجه ای که گرفتم به طرف خیابون به راه افتادم…مسلما اگر برمیگشتم توی خونه تاماشینموبیارم خیلی ضایع بود پس تاکسیوترجیح دادم.به محض رسیدن سرخیابون یه دربست گرفتم و به سمت آدرسی که برام فرستاده بود حرکت کردم…

یاسر

بعدازینکه از توی آینه ی ماشین دیدمش که سوار تاکسی شده به سمت آزمایشگاه تقریبا پروازکردم.نمیخواستم بفهمه که نرفته بودم.هنوزم بایادآوری کارش کفری میشم…بابا چجوری به چه زبونی بگم از بدقولی متنفرم…والا…ولی خب سرخیابون منتظرموندم چون هم دستم امانت بود هم یجورایی بخاطر تهدیدا میترسیدم هنوزهیچی نشده همه چی خراب بشه…توی این فکرابودم که به آزمایشگاه رسیدم…سریع وارد شدم و ماشینوپارک کردم.پیاده شدم و نوبت گرفتم و منتظر شدم تاعلیاحضرت
نزول اجلال بفرمایند.
درست سرنیم ساعت رسید رفتم جلو سلام دادم.ازچهرش خشم میبارید.منم تودلم عروسی بود که گربه رو دم حجله کشته بودم.جواب سلامموداد و باهم رفتیم و روی صندلی نشستیم.بعداز یک ساعت کارای آزمایش تموم شد و با نامه ای که از اداره گرفته بودم گفتن منتظربمونیم تااورژانسی جواب آزمایشو آماده کنن..
رفتم پیش مهسو:
_مهسوخانم پاشیدبریم  یه چیزی بخوریم تا این جواب آماده بشه
+مگه الان میدن؟
_بله نامه داشتم اورژانسی انجام میدن
پشت چشمی نازک کرد و جلوترازمن رفت…
به طرف ماشین رفتیم و سوارشدیم…
+ماشین‌خودته؟
_بله چطور؟
پوزخندی زد و گفت:
+فک نمیکردم ازین پولاداشته باشی
اخمی کردم و جوابشوندادم
اصلاازحرفش خوشم نیومد.زدم کانال بیخیالی …
_بعدازینکه جواب آزمایش روگرفتیم میریم یجایی برای اسلام آوردن شما…..
غم رو به وضوح توچهرش دیدم
+حالاچه عجله ایه؟
_خب فرداقراره محرم بشیم،هرچه زودتربهتر
+ببخشید قراره چی بشیم؟
_چیزه،محرم،یعنی عقدکنیم و شما به من حلال بشین

خودم ازخجالت آب شدم تااین جمله رو گفتم 😁
ولی اون اصلا عین خیالش نبود. فکر کنم اصلامنظورمونفهمید😂چه بهتر….

#مسلمان‌کرده‌ای‌من‌راخودت‌اینرانمی‌دانی
#توباآوای‌چشمانت‌موذن‌زاده‌میخوانی

قسمت دهم نم نم عشق

مهسـو

با شنیدن حرفهاش راجع به مسلمون شدن یک لحظه تردید به دلم افتاد…
آخه این چه کاریه که باید انجام بدم..
مگه پلیس نمیتونه همینجوری جلوی اون خلافکاراروبگیره؟
پس جونم چی…😞
من هنوز کلی آرزو داشتم که به خیلیاش نرسیده بودم…
درسته مسیحی هستم و دینم اسلام نیست…ولی خدا و پسر خدا رو که قبول دارم..
هیچوقت اونقدری که پدرومادرم به دین و اعتقاداتشون پایبندی داشتن من نداشتم ولی هیچوقت خط قرمزهارونمیشکستم…
مسلما زندگی با پسری که قراره شب و روز محافظ من باشه آسون نیست و فراترازخط قرمز منه..
پس من مجبورم که این کار رو انجام بدم…
نه فقط به خاطر خودم بلکه بخاطر جون هزاران آدمی که درمعرض مصرف اون داروهان…
داشتم به افکارم پر و بال میدادم که باترمز ماشین به خودم اومدم…سرمو بالا آوردم ولی با دیدن تصویر روبه روم وحشت کردم..
به این زودی؟؟؟
یه ماشین مشکی که سرنشیناش داشتن پیاده میشدن و بدترازهمه این که ازهمین فاصله هم اسلحه ها شون رو میشد دید…
همه ی این تحلیل ها تو چند ثانیه رخ داد
آروم سرم رو به سمت یاسر برگردوندم تابپرسم حالا چی میشه که گفت…
+کمربندتوببند ومحکم بشین صندلیتم یکم بخوابون که سرت جلوی شیشه نباشه
میخایم یکم بازی کنیم

موقع گفتن این حرفا نفرت و خشونت و صدالبته جدیت خاصی توی صداش موج میزد…
با دیدن اینکه اون مردهادارن باپوزخند به طرف ما میان حسابی ترسیده بودم
باعجله کاری که یاسر گفته بود انجام دادم و فقط شنیدم که یاسر گفت:
یک،دو،سه…
و چرخش ماهرانه ی ماشین  که سبب شد صدای جیغم دربیاد …
ولی اون اصلا توجهی نداشت…

اون مردای سیاه پوش که متوجه هدفمون شده بودن سریعا سوارماشینشون شدن و پشت سرما حرکت میکردن….

یاسر

تمام تمرکزم روی رانندگیم بود ..
برای هزارمین بار خداروشکر کردم که توی دانشکده بهترین راننده ی مواقع بحرانی من بودم و بالاترین نمره رو کسب کرده بودم…
صدای جیغ های ممتد مهسو که ناشی از سرعت بالا و هیجان ناشی از تعقیب و گریز بود روی اعصابم بود.میدونستم ترسیده.بهرحال هدف اونا مهسوبود..
دختری که الان توی ماشین من بود.
بیست دقیقه بود که درگیر تعقیب و گریز بودیم
دیگه داشتم خسته میشدم چون به جیغ های مهسو گریه هم اضافه شده بود.دخترک بزدل…اه
چشمم به یه دوراهی افتاد وسریعا تصمیم گرفتم نقشموعملی کنم…
خوب میدونستم دوراهی سمت چپ میره به خارج شهر و پیچ در پیچه
ولی به سمت جاده ی سمت راست رفتم و سرعتمو کم کردم
کمی عقب ترازاول جاده ایستادم …
ماشین مشکی حالا درست به یک متریم رسیده بود و از شانس همیشه طلایی من کنار ماشین پارک کرد خواستن پیاده شن که دنده عقب گرفتم و با سرعت عملی که در خودم سراغ نداشتم به سمت جاده ی سمت چپ روندم…
پاموتاآخر روی گاز فشارمیدادم تاازون محدوده دوربشم….
از آینه نگاهی انداختم …
به جز خودمون کسی توی جاده نبود…
توی دلم خداروشکرکردم و سرمو روی فرمون گذاشتم….

اینم به خیر گذشت..😰

#گرچه‌در‌چشمت‌کماکان‌یک‌سیاهی‌لشکرم
#راضی‌ام‌حتی‌به‌نقشی‌ساده‌در‌سریال‌تو.!

#حرف‌آخریک‌دعا‌یک‌آرزویک‌خواسته!
#دوست‌دارم‌خوب‌باشی‌خوب‌باشد‌حال‌تو.!

نویسنده رمان محیاموسوی

ادامه دارد

 


فصل اول رمان نم نم عشق

رمان نم نم عشق قسمت اول تا ده

رمان نم نم عشق قسمت یازدهم تا بیستم

رمان نم نم عشق قسمت بیست و یکم تا سی

رمان نم نم عشق قسمت سی و یکم تا چهل

رمان نم نم عشق قسمت چهل و یکم تا پنجاه

رمان نم نم عشق قسمت پنجاه و یکم تا پنجاه و هفت (پایان فصل اول)

 

منبع: http://e-smaeil.blogfa.com